از پنجره بوی سوختگی میآید
انگار یک نفر در این حوالی گذشته اش را آتش زده است؛ جنگلی را سوزاند تا بتواند درختی را فراموش کند.
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
سجتریس ، اونا هنوزم دارن چیزایی رو میبینن که باهاش یاد تو میوفتن.
راه دیگری نداشت، مگر اینکه در یکی از شهر های دور یا یکی از بندر های جنوب به ماموریت برود و باقی زندگیاش را در آنجا به سر ببرد و یا اینکه خودش را سر به نیست کند، برود جایی که هیچکس را نبیند. صدای کسی را نشنود، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون برای نخستین بار حس کرد که میان او و همهی کسانیکه دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تا کنون به آن پینبرده بود.
-سهقطرهخون