چشمهایت اندوهت را فریاد میزدند
اما تو هنوز اصرار میکردی که هیچ چیز نیست. باور کن حتی اگر همه بخواهند باور کنند که خوبی من از از نگاه تو همهچیز را میبینم
آن نگاه های خالی که هیچ چیزی نمیتواند در آنها بماند، حتی امید.
او میرود دامنکشان من زهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود
-سعدی