به زندگی بهم ریخته ام البنین ، زندگی مارو جمعش کن ابوفاضل ..
تنها خواهشمون همینه اقا جانم ..
لعنت به شمشیری ك دستای شما رو قطع کرد ..
لعنت به تیری ك تو چشمات نشست ..
لعنت به تیر تو مشك ..
فردای محشر وقتی مادر ما فاطمه با پهلوی شکسته وارد محشر میشه .. پیامبر صدا میزنه عزیز دلم .. برای شفاعت محبین و عاشقات چی اوردی ؟ یه وقت میبینن مادر من و شما از زیر چادر دستای بریده عباس رو بیرون میاره ..
حضرت عباس وقتی غربت برادرش حسین رو دید ، اومد خدمت برادر فرمود : " یا اخی هل من رخصه ؟ "
حسین اجازه میدی برم میدان ؟
امام حسین همینطور ك با شدت گریه میکرد فرمود : تو علمدار منی ، تو نشانهی لشکر منی ، اگر تو کشته بشی لشگر من از هم میپاشه ، عباسم بچه هام دلخوشیشون به توئه :)'!
دلش نمیومد عباسش رو ببره وسط جنگ با اون حرومیا ..
گفت اقا جان هرچی شما بگی ، اما اجازه بده برم برا اهل حرم اب بیارم ، سکینه تشنهاس اقا جان
حضرت اباالفضل سوار مرکب شد ،
لشکرکفر از ترس هی عقب میرفت ..
شمر گفت اگه دستش به فرات برسه روزگارتون رو سیاه میکنم .. گفتن آخه مگه ما حریف شیر پسر حیدر میشیم ؟