دلش نمیومد عباسش رو ببره وسط جنگ با اون حرومیا ..
گفت اقا جان هرچی شما بگی ، اما اجازه بده برم برا اهل حرم اب بیارم ، سکینه تشنهاس اقا جان
حضرت اباالفضل سوار مرکب شد ،
لشکرکفر از ترس هی عقب میرفت ..
شمر گفت اگه دستش به فرات برسه روزگارتون رو سیاه میکنم .. گفتن آخه مگه ما حریف شیر پسر حیدر میشیم ؟
حضرت عباس رسید به فرات و لب رود زانو زد ..
عقل میگفت ك لبانت تشنهاس
قلب میگفت ك مگر بی ادبی ؟
با لبان عطشان ، مشك را پر کرد برخواست ..
از میان نخلسان ك عبور میکرد ، ناگهان خنجری بازوی مبارکشون رو قطع کرد :)'!
مشك رو انداخت بازوی دیگر ، محاصره بود ، محاصره لشکر چهل هزار نفری ..
امام حسین دید از یه جایی به بعد صدای برادر رو نمیشنوه ، هی به خودش دلداری میداد میگفت تقصیر این هلهله هاست .. عباسم سالمه :)
ابوفاضل مشك به دندان گرفته و با خود زمزمه میکرد :
سکینه منتظره ، نباید شرمنده رباب عروس زهرا بشم ، رقیه منتظره منه ، ای مشك ، ابرویم را مبر ..
شمر داد زد چرا جلو نمیرین ؟ مگه نمیبیند دست نداره ؟ میگفتن از چشماش میترسیم
حرمله زانو و زد چشمای قمربنیهاشم رو هدف گرفت 💔:)'!
امام حسین گفت عباسم یه عمر بهم نگفتی برادر ، چی شده برادر به قربان سرت ؟
میدونی چی شده بود ؟
ابروی ترك خورده عباس ؟ خدایا ، شق القمر از لشکر ابلیس بعید است ..