.
#نکات_تربیتی_خانواده 127
✅ واقعاً بین مادرِ اوّل و مادرِ دوّم خیلی فرق هست...
💖 مادری که فرزندش رو به خاطر عشق به شوهرش بزرگ میکنه، بچه های فوق العاده مستعد و بزرگی تربیت میکنه.
🌏 اگه یه روزی بچۀ این خانم، جهان رو هم گرفت نباید تعجب کرد.
👈 چون کوهی از انرژی زیبا به این بچه تزریق شده...
🔶 مادری که فرزندِ خودش رو توی آغوش میگیره و به خاطر عشق به شوهرش نوازش میکنه
در هر لحظه داره فرزندشو غرق در نور و زیبایی میکنه....💞
✔️ پدری که برای زن و بچۀ خودش هزینه میکنه و مثلاً غذا میاره توی خونه🌽
در واقع داره "تمرینِ روزی رسانی و رازقیّت" میکنه.
❣ اگه یه پدر، غذایی که میاره خونه به این عشق بیاره که خانمش رو راضی کنه
👈 در نهایت موجبِ تربیتِ عالی بچه هاش خواهد شد.
👆👆👆💯
❇️ وقتی این موادِ غذایی اومد توی خونه و مادر هم برای بچه هاش غذا درست کرد،🍲
مسلماً روحیۀ این بچه ها با بچه ای که پدر و مادرش هر روز با هم دعوا دارن، زمین تا آسمون فرق خواهد کرد.👌
این روزی و این نون وقتی میاد توی خونه توی تربیتِ بچه ها معجزه میکنه....
💞 زن و مرد توی خونه باید "به عشقِ هم" زندگی کنن.
این #زندگی_عاشقانه بهترین زمینه برای تربیت بچه هاست....
✅🔷🌺➖💖
🌷 #نکات_تربیتی_خانواده 128
علامت یه بیماری
🌹 توی یه زندگی خانوادگی درست و یه تربیت صحیح دینی، زن و مرد باید عمدۀ توجه و لبخندشون برای همدیگه باشه نه برای غریبه ها!
💢 اگه یه خانم یا آقایی دید که دلش بیشتر با غریبه هاست و با اونا بهتر سرگرم میشه، این علامت #بیماری هست.
⭕️ خیلی وقتا میشه که یه آقا با غریبه ها خیلی خوب و مهربون صحبت میکنه:
- سلام!!! حال شما؟ احوال شما؟ چه خبرا؟😍😘
- خیلی خوشحال شدم زیارتتون کردم؟ قربونتون برم!
* بابا بی خیال! 😒
چه خبرته با غریبه ها اینطوری صحبت میکنی؟!😒
🔺 باشه اشکالی نداره که با غریبه ها قشنگ حرف بزنی «اما اگه با پدر و مادر و همسرت از این بهتر صحبت نمیکنی بدون که بیماری!»
❤️ @IslamLifeStyles ❣️
🌺 #نکات_تربیتی_خانواده 129
🔷 اگه با پدر و مادر و همسرت از این بهتر صحبت نمیکنی بدون که بیماری!»
- چرا؟😣
* ببین عزیز دلم؛ آدم ممکنه بقیه رو گول بزنه اما خدا رو که نمیتونه فریب بده!😊
خداوند متعال داره میبینه که میخوای با "لبخند مصنوعی" دل غریبه ها رو به دست بیاری و پیش اونا عزیز بشی.
در حالی که خدا دستور داده اول از همه به نزدیکانت برسی. 👌
✅ «اول از همه باید دل پدر و مادر و همسرت رو به دست بیاری».
کسی که دنبال لذت بردن توی خانوادش نباشه، دنیا اجازه نمیده آب خوش از گلوی همچین آدمی پایین بره!☺️
❤️ @IslamLifeStyles ❣️
#نکات_تربیتی_خانواده 130
روح همیشه جوان
🔷 یه موضوعی که معمولا ازش غفلت میشه اینه که در نگاه دینی، انسان قرار نیست سی چهل سال زندگی کنه. ✔️
✅ قراره 70 سال و بیشتر زندگی کنه.
این عاقلانه نیست که آدم توی جوانی، با برخورد ناشیانه و شتابزده با لذت، توانایی لذت بردن خودش رو در سنین بالاتر از بین ببره.❌❌❌
این جمله رو دقت کن: «روح انسان همیشه دنبال لذت هست».
👆👆👆👆👆👆👆
یعنی اینطور نیست که اگه انسان پیر بشه دیگه دنبال لذت بردن نباشه.💢
🌹 بلکه بر خلاف جسم، روح انسان همیشه جوان باقی میمونه و نیاز به لذت های مختلف داره.
❤️ @IslamLifeStyles ❣️
🌺 سلام به عزیزانی که به تازگی به جمع ما پیوستن
لینک کانال تنهامسیر آرامش در ایتاء👇
http://eitaa.com/joinchat/63963136C91e5c60dda
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 به سخنرانی من دل نده!
🔴 پای صحبت هر کسی نشینید! اجازه نده هر کسی نگاهت رو تغییر بده😒
تنها مسیر آرامش...
🌺 http://eitaa.com/joinchat/63963136C91e5c60dda
💢 تغییردهندگان نگاه 💢
🚸 مراقب باشید پای صحبت هر کسی نشینید.
خصوصا مراقب باشید عضو هر کانال و گروهی نشید.
⭕️ مسئولین اون کانالایی که توش هستید و اطلاعاتشون رو دریافت میکنید کیا هستن؟
😒
🚫 به چه حقی دارن این اطلاعات رو به خورد شما میدن؟
آیا آدمای با تقوایی هستن؟
🔺اون کانالی که داره جوک و فیلم و مطالب مختلف قرار میده کیه؟
واقعا برای چی داره واسه تو جوک میذاره؟
💢 اون کلیپایی که میذاره به چه حقی داره ذهن تو رو مشغول میکنه؟!
🔺 تو آدم محترمی هستی. اجازه نده هر کی از راه رسید ذهن تو رو به دست خودش تغییر بده...
⭕️ میدونید که هزاران کانال هستن که پولای میلیاردی میگیرن فقط برای تغییر دادن نگاه من و شما... برای خراب کردن زندگی های ما...
#منتشر_کنید
🌺http://eitaa.com/joinchat/63963136C91e5c60dda
سلام خدمت عزیزان
از امروز رمان جدیدی با نام (دختر شینا ) تو کانال قرار میگیره، این رمان بیشترین رای رو تو نظر سنجی آورد و خیلیا دوسش داشتن 😊
این کتاب که از کتاب های دفاع مقدس هست ، توسط #امام_خامنه_ای هم مورد توجه قرار گرفته و رونمایی شد👌
#رمان دوم
#دختر_شینا 1
🔷 پدرم مریض بود... می گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است...
💝 من که به دنیا آمدم، حالش خوبِ خوب شد....
همه ی فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی و بهبودی پدر می دانستند.😌🎊🎉
🔸 عمویم به وجد آمده بود و می گفت: «چه بچه ی خوش قدمی! اصلاً اسمش را بگذارید، "قدم خیر" »☺️
🌺 آخرین بچه پدر و مادرم بودم. قبل از من، دو دختر و چهار پسر به دنیا آمده بودند، که همه یا خیلی بزرگ تر از من بودند و یا ازدواج کرده، سرِ خانه و زندگی خودشان رفته بودند.
💕 به همین خاطر، من شدم عزیزکرده پدر و مادرم؛ مخصوصاً پدرم.😌❣
🏞 ما در یکی از روستاهای "رزن" زندگی می کردیم. زندگی کردن در روستای خوش آب و هوا و زیبای "قایش" برایم لذّت بخش بود.😍🌈
🏡 دور تا دور خانه های روستایی را زمین های کشاورزی بزرگی احاطه کرده بود؛ زمین های گندم و جو، و تاکستان های انگور.🌾🌾🍇
💥 از صبح تا عصر با دخترهای قدّ و نیم قدِ همسایه توی کوچه های باریک و خاکی روستا می دویدیم.
بی هیچ غصه ای می خندیدیم و بازی می کردیم.
عصرها، دمِ غروب با عروسک هایی که خودمان با پارچه و کاموا درست کرده بودیم، می رفتیم روی پشت بامِ خانه ما.
تمام عروسک ها و اسباب بازی هایم را توی دامنم می ریختم، از پله های بلندِ نردبان بالا می رفتیم و تا شب می نشستیم روی پشت بام و خاله بازی می کردیم....
🔹بچه ها دلشان برای اسباب بازی های من غنج می رفت؛
اسباب بازی هایی که پدرم از شهر برایم می خرید.
می گذاشتم بچه ها هر چقدر دوست دارند با آن ها بازی کنند.😊
🌌 شب، وقتی ستاره ها همه ی آسمان را پُر می کردند، بچه ها یکی یکی از روی پشت بام ها می دویدند و به خانه هایشان می رفتند؛
امّا من می نشستم و با اسباب بازی ها و عروسک هایم بازی می کردم.
🔸 گاهی که خسته می شدم، دراز می کشیدم و به ستاره های نقره ای که از توی آسمانِ تاریک به من چشمک می زدند، نگاه می کردم. 👀🌠
🌺 وقتی همه جا کاملاً تاریک می شد و هوا رو به خنکی می رفت، مادرم می آمد دنبالم.
💞 بغلم می کرد. ناز و نوازشم می کرد و از پشت بام مرا می آورد پایین. شامم را می داد. رختخوابم را می انداخت.
دستش را زیر سرم می گذاشت، برایم لالایی می خواند. آن قدر موهایم را نوازش می کرد، تا خوابم می برد....
🌷 بعد خودش بلند می شد و می رفت سراغِ کارهایش. خمیرها را چونه می گرفت. آن ها را توی سینی می چید تا صبح با آن ها برای صبحانه نان بپزد.
🌅صبح زود با بوی هیزمِ سوخته و نانِ تازه از خواب بیدار می شدم.
🌱 نسیم روی صورتم می نشست. می دویدم و صورتم را با آبِ خنکی که صبحِ زود مادر از چاه بیرون کشیده بود، می شُستم و بعد می رفتم روی پای پدر می نشستم.
همیشه موقع صبحانه جایم روی پای پدرم بود. او با مهربانی برایم لقمه می گرفت و توی دهانم می گذاشت و موهایم را می بوسید....👧😚
🔷 پدرم چوبدار بود. کارش این بود که ماهی یک بار از روستا های اطراف گوسفند می خرید و به تهران و شهرهای اطراف می برد و می فروخت.🐑
💵💵 از این راه درآمدِ خوبی به دست می آورد. در هر معامله یک کامیون گوسفند خرید و فروش می کرد.
🎁 در این سفرها بود که برایم اسباب بازی و عروسک های جورواجور می خرید.
🛣 روزهایی که پدرم برای معامله به سفر می رفت، بدترین روزهای عمرم بود....😔
آن قدر گریه می کردم و اشک می ریختم که چشم هایم مثل دو تا کاسه ی خون می شد.😭😭
💖 پدرم بغلم می کرد. تندتند می بوسیدم و می گفت:
«اگر گریه نکنی و دخترِ خوبی باشی، هر چه بخواهی برایت می خرم.»☺️
با این وعده و وعیدها، خام می شدم و به رفتنِ پدر رضایت می دادم...
🔸تازه آن وقت بود که سفارش هایم شروع می شد.😊
👧 می گفتم: «حاج آقا! عروسک می خواهم؛ از آن عروسک هایی که موهای بلند دارند با چشم های آبی. از آن هایی که چشم هایشان باز و بسته می شود.
النگو هم می خواهم. برایم دمپایی انگشتی هم بخر. از آن صندل های پاشنه چوبی که وقتی راه می روی تق تق صدا می کنند. 👡
بشقاب و قابلمه ی اسباب بازی هم می خواهم.»🍽
پدر مرا می بوسید و می گفت: «می خرم. می خرم. فقط تو دخترِ خوبی باش، گریه نکن... برای حاج آقایت بخند.
حاج آقا همه چیز برایت می خرد.»😊❤️
#نویسنده_بهناز_ضرابی_زاده
ادامه دارد...✒️
🌹 http://eitaa.com/joinchat/63963136C91e5c60dda
رمان دوم
#دختر_شینا 2
🔹من گریه نمی کردم؛ امّا برای پدر هم نمی خندیدم. از اینکه مجبور بودم او را دو سه روز نبینم، ناراحت بودم...😔
از تنهایی بدم می آمد. دوست داشتم پدرم روز و شب پیشم باشد. همه اهلِ روستا هم از علاقه من به پدرم باخبر بودند. 💞
🔶گاهی که با مادرم به سر چشمه می رفتیم تا آب بیاوریم یا مادرم لباس ها را بشوید، زن ها سربه سرم می گذاشتند و می گفتند: «قدم! تو به کی شوهر می کنی؟!»
می گفتم: «به حاج آقایم.»
می گفتند: «حاج آقا که پدرت است!»😳
می گفتم: «نه، حاج آقا شوهرم است. هر چه بخواهم، برایم می خرد.»!
👧 بچه بودم و معنی این حرف ها را نمی فهمیدم.
☺️ زن ها می خندیدند و درِ گوشی چیزهایی به هم می گفتند و به لباس های داخلِ تشت چنگ می زدند.
⭕️ تا پدرم برود و برگردد، روزها برایم یک سال طول می کشید....
🔹 مادرم از صبح تا شب کار داشت. از بی کاری حوصله ام سر می رفت.😩
بهانه می گرفتم و می گفتم: «به من کار بده، خسته شدم.»
🌷 مادرم همان طور که به کارهایش می رسید، می گفت: «تو بخور و بخواب. به وقتش آن قدر کار کنی که خسته شوی. حاج آقا سپرده، نگذارم دست به سیاه و سفید بزنی.»
🔻دلم نمی خواست بخورم و بخوابم؛ امّا انگار کارِ دیگری نداشتم.
خواهرهایم به صدا درآمده بودند...
می گفتند: «مامان! چقدر قدم را عزیز و گرامی کرده ای. چقدر پیِ دل او بالا می روی. چرا ما که بچه بودیم، با ما این طور رفتار نمی کردید؟!»😒
💢 با تمامِ توجه ای که پدر و مادرم به من داشتند، نتوانستم آن ها را راضی کنم تا به مدرسه بروم. پدرم می گفت: «مدرسه به دردِ دخترها نمی خورد.»
👨🏫 معلمِ مدرسه مردِ جوانی بود. کلاس ها هم مختلط بودند....⚠️
🔹 مادرم می گفت: «همین مانده که بروی مدرسه، کنارِ پسرها بنشینی و مردِ نامحرم به تو درس بدهد.»
امّا من عاشق مدرسه بودم... می دانستم پدرم طاقتِ گریه مرا ندارد. به همین خاطر، صبح تا شب گریه می کردم و به التماس می گفتم: «حاج آقا! تو را به خدا بگذار بروم مدرسه.»😭
پدرم طاقتِ دیدنِ گریه ی مرا نداشت، می گفت: «باشد. تو گریه نکن، من فردا می فرستم با مادرت به مدرسه بروی.»
من هم همیشه فکر می کردم پدرم راست می گوید.
🌃 آن شب را با شوق و ذوق به رختخواب می رفتم. تا صبح خوابم نمی برد؛
🌅 امّا همین که صبح می شد و از مادرم می خواستم مرا به مدرسه ببرد،
⭕️ پدرم می آمد و با هزار دوز و کَلَک سرم را شیره می مالید و باز وعده و وعید می داد که امروز کار داریم؛امّا فردا حتماً می رویم مدرسه!
آخرش هم آرزو به دلم ماند و به مدرسه نرفتم......
🔶 نُه ساله شده بودم. مادرم نماز خواندن را یادم داد. ماه رمضان آن سال روزه گرفتم، روزهای اوّل برایم خیلی سخت بود، امّا روزه گرفتن را دوست داشتم.
🌺 با چه ذوق و شوقی سحرها بیدار می شدم، سحری می خوردم و روزه می گرفتم.
❇️ بعد از ماه رمضان، پدرم دستم را گرفت و مرا بُرد به مغازه پسرعمویش که بقالی داشت.
بعد از سلام و احوال پرسی گفت: «آمده ام برای دخترم جایزه بخرم. آخر، "قدم" امسال نُه ساله شده و تمامِ روزه هایش را گرفته.»
🎁 پسرعموی پدرم یک چادر سفید که گل های ریز و قشنگِ صورتی داشت از لابه لای پارچه های تهِ مغازه بیرون آورد و داد به پدرم.
پدرم چادر را باز کرد و آن را روی سرم انداخت. چادر درست اندازه ام بود. انگار آن را برای من دوخته بودند.😊
از خوشحالی می خواستم پرواز کنم
پدرم خندید و گفت: «قدم جان! از امروز باید جلوی نامحرم، چادر سرت کنی، باشد باباجان.»😊
🏡آن روز وقتی به خانه رفتم، معنی مَحرم و نامَحرم را از مادرم پرسیدم.
همین که کسی به خانه مان می آمد، می دویدم و از مادرم می پرسیدم: «این آقا محرم است یا نامحرم؟!»
🔵 بعضی وقت ها مادرم از دستم کلافه می شد. به خاطر همین، هر مردی به خانه مان می آمد، می دویدم و چادرم را سر می کردم.
دیگر محرم و نامحرم برایم معنی نداشت. حتی جلوی برادرهایم هم چادر سر می کردم.☺️
#نویسنده_بهناز_ضرابی_زاده
ادامه دارد...✒️
🌺 http://eitaa.com/joinchat/63963136C91e5c60dda
رمان دوم
#دختر_شینا 3
🏠 خانه عمویم دیوار به دیوارِ خانه ما بود. هر روز چند ساعتی به خانه آن ها می رفتم. گاهی وقت ها مادرم هم می آمد.
🔹 آن روز من به تنهایی به خانه آن ها رفته بودم، سرِ ظهر بود و داشتم از پله های بلند و زیادی که از ایوان شروع می شد و به حیاط ختم می شد، پایین می آمدم که یک دفعه پسرِ جوانی رو به رویم ظاهر شد....
جا خوردم... زبانم بند آمد... برای چند لحظه کوتاه، نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد...💘
💥 صدای قلبم را می شنیدم که داشت از سینه ام بیرون می زد. آن قدر هول شده بودم که نتوانستم جوابِ سلامش را بدهم...😰
بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آنجا هم یک نفس تا حیاطِ خانه خودمان دویدم...
🔵 زن برادرم، خدیجه، داشت از چاه آب می کشید. من را که دید، دَلوِ آب از دستش رها شد و به تهِ چاه افتاد... ترسیده بود، گفت: «قدم! چی شده. چرا رنگت پریده؟!»⁉️ 😥
🌺 کمی ایستادم تا نفسم آرام شد. با او خیلی راحت و خودمانی بودم. او از همه زن برادرهایم به من نزدیک تر بود، ماجرا را برایش تعریف کردم...
خندید و گفت: «فکر کردم عقرب تو را زده‼️
پسرندیده!»😊
🔸 پسر دیده بودم.
مگر می شود توی روستا زندگی کنی، با پسرها هم بازی شوی، آن وقت نتوانی دو سه کلمه با آن ها حرف بزنی!
❣هر چند از هیچ پسر و هیچ مردی جز پدرم خوشم نمی آمد.....
از نظرِ من، پدرم بهترین مردِ دنیا بود.
💖 آن قدر او را دوست داشتم که در همان سن و سال تنها آرزویم این بود که زودتر از پدرم بمیرم.....
⚰ گاهی که کسی در روستا فوت می کرد و ما در مراسمِ ختمش شرکت می کردیم، همین که به ذهنم می رسید ممکن است روزی پدرم را از دست بدهم، می زدم زیرِ گریه...😭
آن قدر گریه می کردم که از حال می رفتم.
همه فکر می کردند من برای مُرده آن ها گریه می کنم.😊
💞 پدرم هم نسبت به من همین احساس را داشت. با اینکه چهارده سالم بود، گاهی مرا بغل می کرد و موهایم را می بوسید.
✅ آن شب از لابه لای حرف های مادرم فهمیدم آن پسر، نوه عموی پدرم بوده و اسمش هم ""صمد"" است.
🌷🌺 از فردای آن روز، آمد و رفت های مشکوک به خانه ما شروع شد...
اوّل عموی پدرم آمد و با پدرم صحبت کرد. بعد نوبتِ زن عموی پدرم شد. صبح، بعد از اینکه کارهایش را انجام می داد، می آمد و می نشست توی حیاطِ خانه ما و تا ظهر با مادرم حرف می زد.
بعد از آن، مادرِ صمد پیدایش شد و چند روز بعد هم پدرش از راه رسید.
🔹 پدرم راضی نبود...
می گفت: «"قدم" هنوز بچه است. وقتِ ازدواجش نیست.»
⭕️ خواهرهایم غُر می زدند و می گفتند: «ما از "قدم" کوچک تر بودیم ازدواج
کردیم، چرا او را شوهر نمی دهید؟!»
🔸 پدرم بهانه می آورد: «دوره و زمانه عوض شده.»
از اینکه می دیدم پدرم این قدر مرا دوست دارد خوشحال بودم. می دانستم به خاطرِ علاقه ای که به من دارد راضی نمی شود به این زودی مرا از خودش جدا کند؛ 😌❤️
امّا مگر فامیل ها کوتاه می آمدند...!
🍃 پیغام می فرستادند، دوست و آشنا را واسطه می کردند تا رضایتِ پدرم را جلب کنند....
🔷 یک سال از آن ماجرا گذشته بود و من دیگر مطمئن شده بودم پدرم حالا حالاها مرا شوهر نمی دهد؛
❇️ امّا یک شب چند نفر از مردهای فامیل بی خبر به خانه مان آمدند. عموی پدرم هم با آن ها بود...
🚪 کمی بعد، پدرم درِ اتاق را بست. مردها ساعت ها توی اتاق نشستند و با هم حرف زدند...
🌳 من توی حیاط، زیرِ یکی از درخت های سیب، نشسته بودم.
🌌 حیاط تاریک بود و کسی مرا نمی دید؛ امّا من به خوبی اتاقی را که مردها در آن نشسته بودند، می دیدم.
📝 کمی بعد، عموی پدرم کاغذی از جیبش درآورد و روی آن چیزی نوشت. شَستَم خبردار شد، با خودم گفتم: «قدم! بالاخره از حاج آقا جدایت کردند....»
ادامه دارد...✒️
نویسنده؛ #بهناز_ضرابی_زاده
❤️ http://eitaa.com/joinchat/63963136C91e5c60dda