به نامردمان مهر كردم بسی
نچیدم گل مردمی از كسی
بسا كس كه از پا در افتاده بود
سراسر توان را زكف داده بود
نه نیروش در تن، نه در مغز، رای
دو دستش گرفتم كه خیزد بپای
چو كم كم به نیروی من پا گرفت
مرا در گذرگاه، تنها گرفت
بحیلت گری خنجری از پشت زد
بخونم ز نامردی انگشت زد...