به نامردمان مهر كردم بسی
نچیدم گل مردمی از كسی
بسا كس كه از پا در افتاده بود
سراسر توان را زكف داده بود
نه نیروش در تن، نه در مغز، رای
دو دستش گرفتم كه خیزد بپای
چو كم كم به نیروی من پا گرفت
مرا در گذرگاه، تنها گرفت
بحیلت گری خنجری از پشت زد
بخونم ز نامردی انگشت زد...
کاش میشد؛
آدمی، گاهی... فقط گاهی...
به اندازه نیاز بمیرد، بعد بلند شود!
خاک هایش را بتکاند
اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست بخوابد تا ابد...