ممنون داداش!
ولی نگران نباش، قرار نیست بابام منو بفروشه... آدمهایی مثل من خودشون میسازن، نه باباشون...
خودم یه روزی میخرمش، بعد میرم دور داخل شهر بعد میام دنبالت سوارت میکنم!
(البته اگه جا بشی تو صندوق عقب!)
#فائز
زمانی که در جایی ، در خودم فرو ریختم ،
هیچ کس برای ابادی من نیامد
من همیشه خودم بر ویرانه هایم اجر شده ام!
مدته که میرم کتابخونه، یه پسری رو اونجا میبینم که از صبح تا شب، بیوقفه درس میخونه. قیافه و رفتارش آدمو یاد یه آدم بااخلاص و جدی میندازه. رفتم کنارش و پرسیدم: «داداش، چرا انقدر سخت میخونی؟ سال چندمی که اینهمه وقت میذاری؟»
انتظار داشتم بگه «درس خوندن عالیه! میخوام بهترین باشم...» اما جوابش یه چیز دیگه بود. با یه نگاه جدی گفت: «تو این مملکت درس خوندن سوخته... اگه میخونی که چیزی بشی، باید بری خارج.
حرفش یه لحظه سکوت بهم تحمیل کرد. نه بخاطر اینکه حرف بی اساسی زده بود، بلکه چون میدونستم حقایقی پشت این حرفهاست.
نمیخوام بگم جامعهی ما بده... اتفاقاً جامعهی ما یه جامعهی اسلامیه، پر از آدمهای باایمان و ارزشمند. مشکل از سیستم آموزشیه که نتونسته بین زحمتِ دانشجو و آیندهی روشن پلی بزنه. مشکل از جاییه که یه جوانِ بااستعداد، بعد از سالها درس خوندن، یا بیکاره، یا مجبوره با حقوق ناچیز کار کنه، یا اصلاً مجبور میشه بره بیرون از کشور تا بهش بها بدن.
آخه چرا؟
چرا یه دانشجوی ممتاز باید فکر کنه تنها راه پیشرفت، مهاجرته؟ چرا دانشگاههای ما، صنعت ما، بازار کار ما، نتونسته از اینهمه استعدادِ داخل کشور استفاده کنه؟
این حرفا رو نه از سر شکایت، که از روی دغدغه میزنم. ما جامعهی خوبی داریم، ولی سیستم آموزشی ما بیماره. و تا وقتی درست نشه، همچنان میشنویم که یه جوانِ پرانگیزه میگه: «اینجا درس خوندن فایده نداره...»