-
دوست دارم برایت بنویسم ماه.
دوست دارم بنویسم چطور در همهی لحظههای زندگی، مرا هم شبیه رقیه هوادار بودی، قدم به قدم با نگاهت قدمهای کوچک و محتاطانهام را روی بال ملائک نشاندی تا زمین نخورم و با نهایتِ محبت قد کشیدنم را چون جوانهی دانهی سیب در باغچهی کوچک زندگی والدینم، شیرین کردی.
دوست دارم بنویسم چطور در نوجوانی مرا در بند نگاهت اسیر کردی و جنونِ نامِ حسین را به رگهایم ریختی تا تمام زندگیام را نذرِ برادرت - اربابمان - و تو کنم. نذر مادرت! راستی چطور این دخترکِ سرکشِ تازه قدم به دنیای نوجوانی گذاشته را رامِ مرامت کردی عمو؟
مرام... دوست دارم بنویسم چقدر در زندگیام مرام و معرفت گذاشتی وسط. من چقدر بیمعرفت بودم و تو چقدر بامعرفت. من چقدر سر به هوا بودم و تو چقدر حواست به من بود. من چقدر بهانه آوردم و تو چقدر صبورانه هربار قلبِ خورد و خاکشیر شدهام را از اول در کورهی محبتت صیقل دادی. چقدر گُم شدم در بیابانِ تاریکِ بلای دنیا و تو چقدر پناه امن و نورِ زندگیام بودی. چقدر عمو بودی برایم، مهربانترین عمو...
دوست دارم بنویسم از تبِ دوست داشتنت که به جانم افتاده. از تیغ نگاهت که گریبانِ قلبم را به چنگ گرفته و از مردانگیِ تمام نشدنیات، ای ماه.
چقدر دوست دارم از تو بنویسم و چقدر تو برایم خصوصی و مخصوصی! مثلِ رازِ سر به مُهری که در بقچهی سبز رنگ مخملی پیچیدهام و در اندرونی قلبم، در صندوقچهی منبتکاریشده گذاشتهام. رازِ سر به مُهری که شناسنامهی فرزندم را خواهد بوسید و نامش را پس از اذان و اقامه و سلام بر حسین، در گوشش خواهد خواند - امیر، عباس... امیرش، عباس!
دوست دارم برایت بنویسم و از تو بنویسم که تنها ماهِ شبهایم بودی. از تو که وقتِ بُریدن از دنیا، سر به دامانت گذاشتم و اشکهایم چک و چک ستارههای بیفروغ آسمانِ دوتاییمان شدند. یادت هست که سر به زیر و رنجور کلون در خانهات را بر هم کوبیدم - درحالی که در خانهات همیشه به رویم باز بود - و صدایت زدم، در حالی که شرمگین و بیرمق بودم... «عمو، تو به ارباب بگو... عمو، تو به مادر بگو... عمو، تو به مولا بگو...» عمو، آه ای عمو. ای عموی ماه. نه، ای ماهترین عمو.
دوست دارم از تو بنویسم، برای خودت. ولی کلمات هنوز هم حقیرند. هنوز هم کوچکند. چقدر ناقص است این زبان! چرا هنوز واجهایی که بتوان آنها را کنار هم چید و واژههایی در خورِ اقیانوسِ تو یافت در دایرهی فهم بشر پدید نیامدهاند؟ به گمانم همان ستارههای آسمانِ خصوصیمان آن واژهها را از بر باشند. پس به زبانِ همان ستارهها دوستت دارم، مدیون تو ام و میلادت مبارک، ماهِ امالبنین، ماهِ منِ کوچکِ خُرد.
«پیش از تو،
هیچ،
اقیانوس را،
ندیده بودم،
که عمود بر زمین بایستد.»
همان دخترک، سیده فاطمه.
#مسطورات | #دلنوشت
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
مخاطب اولِ این پیام، خودمم اما، کاش بیاین دیگه توی کانالهامون (حتی شوخی) ناامیدی ترویج نکنیم، تو تیم دشمن بازی نکنیم با میلِ خودمون : )
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
خب جنگ که میشه، الان نشه، بعدا میشه، چون این نبرد آخره.. اما گاهی یادمون میره (یادم میره) که ما در مسیر قلهایم، و حوادثی هست، و دست خدا با جماعته، و ما به یاری خدا پیروزیم و..