این تیکهش کاملا قابلیت اینو داره که سه برم تا اورانوس و برگردم
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
از خطاب قرار دادنش ترس دارم، انگار که لایقش نباشم، انگار که اگر صدایش کنم، تکه تکه میشوم، اما او میشنود و من این را میدانم، پس از شر ارواحم به سمت او فرار میکنم، به سمت زمزمهٔ زیر لبهایم.
آن شب را از یاد نمیبرم، شب خوبی نبود، هوا خشک و آسمان خشمگین بود، او خشمگین بود. رعد میزد و شهر روشن میشد و قطرهای نمیآمد و من مانده بودم و دستان جوهری و صفحات دفترم. مینوشتم، من هم خشمگین بودم و خشمم را بر سر او مینوشتم، کاش آنقدر لایق بودم که به جایش در عبادتهایم طلب بخشش کنم، اما من همیشه ناسپاسم. از آسمان پرسیدم، از او پرسیدم که چرا رحمتش شامل حال ما نمیشود؟ چرا باران نمیآید؟ چرا ابرها خاکستریاند اما زمین تشنه است؟ چندی گذشت و من چشمانم را بستم و سرم را روی واژههایم گذاشتم که ناگهان چنان رعدی زد که پنجره لرزید و من لرزیدم و او با تمام خشمش آسمانش را لززاند و سپس چشمهای من لرزیدند.
حالا مدتیاست که هرشب آسمان میلرزد و من صداها را در آغوش میگیرم. شایدهم این آسمان است که مرا در آغوش میگیرد و شفاعت ناسپاسیهایم را میکند و من همچنان،ناسپاسم و میترسم.
#خزعبلات (اینبار دیگر نه)