eitaa logo
𝔗𝔥𝔢 𝔧𝔢𝔰𝔱𝔢𝔯 𝔪𝔢𝔪𝔬𝔯𝔦𝔢𝔰
49 دنبال‌کننده
201 عکس
91 ویدیو
8 فایل
What are you looking at dude, Waiting for something happened? It's okay, be patient; One day you will become the star of your childhood. Wanna come in?☕
مشاهده در ایتا
دانلود
داشتم با خودم میگفتم که به عنوان یه نقاش واقعا شرم داره OC مخصوص خودمو نداشته باشم. چند وقتی اسن ایده تو ذهنم بود ولی این تقدیمی جرقه‌اشو زد،الان سلیقمو به چت جی‌پی‌تی گفتم تا کمکم کنه ذهنمو جمع کنم که چی بکشم✓
🗝:و از آن روز به بعد،تمام برق چشمانش تبخیر شد. گویی نور را منعکس نمی‌کرد.
https://eitaa.com/petrichor_mc/438 این توت بگه رفیق شفیق سفرامه😔✨👍🏻
🍊برای محیا با فلفل اضافه: (جوجه اوتاکوی چوچو فن) دیگر عادتش شده بود،چیزهایی روی پارچه‌ی زندگی اش ریخته شده بود که هرچقدر می‌شست و می‌سابید ردشان نمی‌رفت. با انگشت روی میز ضرب می‌گرفت،دفترش را خط‌خطی می‌کرد،روی سائدش خراش هایی ناشی از خاراندن عصبی بود. دختر درون آیینه با موهای وحشی و چشمان سیاه و قرمز هیچ شباهتی با دختری که ساعت ها پای همان آیینه موهایش را مدل می‌داد و سایه های رنگی می‌زد نداشت.🪞 گویی آن دختر تک بعدی می‌خواست او را بکشد و او راهی برای فرار از او نداشت. آخر هیچ‌کجای دنیا کتابی ننوشته بودند برای چگونگی رهایی از دست نفس خود. به شیء سردی که با استیکر های انیمه ای تزئین شده بود پناه برد.تنها دلخوشی اش آن لپ‌تابی بود که اورا به یاران الکتریکی‌اش وصل می‌کرد که همانطور که بود قبولش می‌کردند و او نیز با آنها همزاد پنداری می‌کرد. اسم لپ‌تابش را Hope گذاشته بود💻 شنیده‌اید که می‌گویند امید از قدرتمندترین کلمات ممکن‌است؟ شاید همین امیدش بود که وقتی میخواست لکه‌ای را از صفحه‌ی لپ‌تاب پاک کند دستش را درون مانیتور کشید و در جایی که آسمانش آبی بود و نه خاکستری،چشم باز کرد. پسری با موهای نارنجی و استایل سیاه بالای سرش خم شده بود و درحالی که با کلاهش برای صورت او سایه‌ای ساخته بود داشت براندازش می‌کرد🐈 در دوردست ها تابلوی «آژانس کارآگاهی مسلح» به چشمش می‌خورد. امید!