✧جایی که مهرناز دیده بود رو شانسی پیدا کردن،
دروازه the vault of knowledge ؛
از پله ها که بری بالا فکر کنم سمت چپ یه حفرست،اولش مانع نداره یکم بری جلوتر ازت میخواد شمع روشن کنی،
میرسی به تالار داستان ها
(The hall of stories)
نزدیکترین داستان،داستان گوزن نه رنگه که عکس یه گوزن روی دیواره ، بشینی وارد اینجا میشی✓
هدایت شده از 𝙆𝙀𝙋𝙇𝙀𝙍 – 𝟑𝟕𝘽 ;
-شما توی کپلر یه اهریمنی بنام «سایمون»
شما ظاهر آرومی دارید اما باطن ترسناک.
نقش شما تسخیر گره و با شعبده هایی که بلدید میتونید کارهای زیادی کنید.
برای 𝑰𝑻'𝑺 𝑨𝑨 𝑵𝑬 𝑻𝑨𝑯
حفرهای در بدنم داشتم.
به ماهر ترین بنا گفتم که با سیمان پرش کند؛ اما پر نشد.
از لوازمالتحریری چسب خریدم تا ببندمش ؛اما باز میشدند.
درخواست کردم از سرآشپز که لذیذ ترین خوردنی ها را بیاورد؛ ولی نه سیر شدم و نه حفره تغییری کرد.
به خیاط گفتم بدوزتش؛ ولیکن نخ ها بلعیده میشدند.
از گل فروشی دسته ای پرپشت،گل لاله و زنبق و سوسن خریدم تا پرش کنم ؛ لاکن پژمرده میشدند.
باری ناامید شدم و آری منزوی گشتم .
در گوشه کناری از شهر نشستم،نمیدانم کجا؛حفره ی تاریک توخالی بزرگ و بزرگتر می شد و سیاهیاش داشت رنگ و روی شهر را هم میبلعید.شهر دگر شهر نبود.من کجا بودم؟
در کنارم، تهیدستی طلب پول میکرد،من که چیزی برای از دست دادن نداشتم،خرده ای پول به او دادم.
خوشحال شد و لبخندش به گرمی نور گرم خورشید طلایی دلم را دما بخشید؛حفره گزگز کرد.
گیر شکستهی دخترکی که گریه میکرد را از میان گودی دستهای کوچکش برداشتم و جای خالیاش را با گیرسر نو ی خودم که بسیار هم دوست میداشتم پر کردم.
خندید،چشمانش بهمن خندید.لبهای صورتیاش که حالا گوشههایش به بالا متمایل میشد دلم را آرام کرد؛تحرک حفره نیز احساس میشد.
گربه ای را سیر کردم؛
نامهای به ناپیدایی نوشتم؛
دستمزدی افزون بر هزینهی اصلی به فروشنده تقدیم کردم؛
عزیزی را دیدار؛
گلی را تماشا؛
مخلوقی را تحسین ؛
خالقیرا ستایش…
نا گهان حفره دیگر نمیجهید،نبود که بجهد.
#tobe