eitaa logo
" !🍭تیـک‌تـاکي/ 𝖩𝗂𝗯𝗈𝗈𝗧ᴉ ◌⃘ֺ 
15هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
3.3هزار ویدیو
0 فایل
- 𝗪𝗲𝗹ϲ𑄝𝗺𝖾 𝗧𑄝 𝖩𝗂𝗯𝗈𝗈𝗧ᴉ 🤤💗٬ • 🦋 𝗦𝗍𝗮𝗿𝘁 : 𝟭𝟰𝟬𝟰 . 𝟯 . 𝟬𝟱 ; #مکانـي‌برای‌تست‌دروغ‌های‌تیک‌تاکی😈 منــبــع‌تســت ِخــوراکــی‌هــای‌عجیــب‌غریــب😨💀!! تبلیغاتمون👇 @tabligat_girl پستا‌جهت‌دیدنـــہ‌فروشــۍ‌نیست🤍 @admin_madars
مشاهده در ایتا
دانلود
❗️پاسخ سوالات و دغدغه های مهم زندگی ات تو حوزه است❗️ 🔹اگر درباره انسان، جامعه، عدالت، آینده و معنای زندگی سؤال داری، حوزه جایی برای عمیق‌تر فکر کردن و یافتن پاسخ‌های عالمانه است. 📅 آزمون سراسری ورود به حوزه‌های علمیه: ۶ شهریور ۱۴۰۵ 🌐 سایت پذیرش: paziresh.ismc.ir 📞 مشاوره رایگان: ۰۲۵۳۳۱۳۴۰۰۰ 🔰⭕️ ورود به کانال ویژه جذب ⭕️ https://eitaa.com/jazb_ismc_ir
هدایت شده از مجموعه تبلیغاتی 90k دخترونه
💥 سؤال‌های بزرگ، پاسخ‌های عمیق می‌خواهند. اگر اهل پرسیدن، دانستن و اثرگذاری هستی؛ شاید حوزه جای تو باشد. 📅 آزمون ورودی: ۶ شهریور ۱۴۰۵ 📞 ۰۲۵۳۳۱۳۴۰۰۰ 🌐 paziresh.ismc.ir
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایبشو ببینید 😭))⋆ ؛ اسم : " 𝂅 ! ׄ ִֶָ 𐀔 𝘑𝙤𝘪𝘯᪶ 🎀̸🥺 : @SayeSekans .𐙚
هدایت شده از مجموعه تبلیغاتی 90k دخترونه
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️‍🩹 امکان نداره این کلیپ رو ببینی و گریه نکنی 🥹 اینجا بدون هیچ پیش داوری و قضاوت میتونی مشکلاتت رو راحت حل کنی 👌🏻 📌 برای هر مشکلی که ذهنتون رو بهم ریخته، فقط کافیه چند جلسه تلفنی با مشاور صحبت کنی تا با راهکاراش مشکلت از ریشه حل شه👌🏻 برای دریافت مشاوره تلفنی با روانشناس متخصص روی لینک زیر بزنید👇🏻 https://landing.hamkadeh.com/NaqtN https://landing.hamkadeh.com/NaqtN https://landing.hamkadeh.com/NaqtN
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نقی سبک زندگیه 🤣👀⋆ ؛ اسم : " 𝂅 ! ׄ ִֶָ 𐀔 𝘑𝙤𝘪𝘯᪶ 🎀̸🥺 : @SayeSekans .𐙚
هدایت شده از مجموعه تبلیغاتی 90k دخترونه
شوهرم ازم دوری میکرد 😭 حتی از روز اول بهم دست نزده بود و من دلیل رفتارشو نمی‌دونستم هیچ کس از اعضای خانواده هم نمی‌دونستن که انگار ما نامزدیم نه زن و شوهر و همش ازم می‌پرسیدن پس کی بچه دار میشید منم همیشه سکوت می‌کردم و جوابی نداشتم بدم تا اینکه از این وضعیت خسته شدم و به شوهرم اعتراض کردم اونم گفت حالا که انقدر ناراحتی طلاقت میدم میخوام برم سفر وقتی برگشتم میریم دادگاه تواقفی جدا میشیم از دعوایی که راه انداختم پشیمون بودم آخه شوهرمو دوست داشتم شوهرم چمدون بست و رفت اما به چند ساعت نکشید که از پلیس راهور زنگ زدن و گزارش یه تصادف دادن مشخصات راننده با همسرم مطابقت داشت وقتی خودمو به بیمارستان رسوندم تقریبا با جسم بی‌جون همسرم روبه رو شدم تصادف شدید بود و مدتهای طولانی تو کما موند تا بالاخره یه روز خبر دادن مریضتون به هوش اومده اما حافظه‌شو از دست داده با خبری که بهم دادن اولش حالم گرفته شد اما بعد که فکر کردم دیدم از این موقعیت می‌تونم به نفع خودم استفاده کنم وقتی بردمش خونه و مطمئن شدم هیچی یادش نمیاد یه شب دوش گرفتم و لباس خواب عروسیمو که نو مونده بود پوشیدم، رژ قرمز زدم و به انتظارش نشستم دیگه وقتش بود با هم یکی می‌شدیم ... اگه حافظه‌اش برمی‌گشت و میدید حامله‌ام دیگه طلاقم نمی‌داد وقتی شوهرم اومد تو اتاق و منو تو اون وضعیت دید حرفی زد که تمام تنم سر شد باورم نمیشد شوهرم ... https://eitaa.com/joinchat/909706575C4cc78bf0a6 میخوای بدونی چرا شوهرش باهاش نبوده و اون شب چی به گفته بیا اینجا مو به تنت راست میشه 👆👆👆
روز عقد من جای برادرم کنار عروس نشستم. من قباد فخارم، پسر ارشد حاج یونس فخار... برادرم روز عروسیش فرار کرد و گم و گور شد، پدرم به‌خاطر اسم و رسمی که توی بازار تهران و اهل محل داشت منو مجبور کرد که نامزد داداشم رو عقد کنم. روز عقد من جای برادرم کنار عروس نشستم، کسی که قرار بود بهش بگم زنداداش، شد زن شرعی و قانونیم و من هیچ حسی بهش نداشتم. کلا از زن جماعت خوشم نمی‌اومد با خودم عهد کرده بودم که هیچوقت زن نگیرم اما به‌خاطر آبروی طایفه عهدمو زیر پا گذاشتم و با کسی ازدواج کردم که پونزده سال ازم کوچیکتر بود همون شب وقتی بردمش خونه و تو اتاق تنها شدیم، روبه رویم ایستاده بود، به ناچار تو رو از روی صورتش بالا زدم، وقتی چشمم به صورتش افتاد... https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
هدایت شده از مجموعه تبلیغاتی 90k دخترونه
پسره بخاطر ابروی خانواده‌ش مجبور میشه نامزد داداششو عقد کنهههه این سرگذشت واقعی خیلی خفننن و بدون حذفیاته😭😍👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
من سردارم! مرد بی‌رحمی که به اجبار پدربزرگم یه دختر نوزده ساله رو عقد کردم! عاشقش نبودم و با مادرم علیه دختره دست به یکی کردیم. دلارا رو به ویلای شمال بردیم تا دور از چشم پدربزرگم اذیتش کنیم و خودش بزاره بره! مادرم می‌ترسید عاشقش بشم و اتاقمون رو از هم جدا کرد! تا اینکه اونروز سرزده به اتاقم رفتم و دل‌آرا رو دیدم که جلوی آينه‌ی اتاقم، موهای بلندش رو شونه می‌کنه! ترسید دعواش کنم و با تر،س گفت: اُ... اتاق من آينه نداره... تا... تاریکه.... ب...برای همین اومدم اینجا.... در اتاق رو قفل کردم و..... رمان جذاب دل‌آرا👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91