گاهی که صبح از رختخواب بیرون میآیی با خود میاندیشی که دیگر طاقتش را نداری ؛ اما از درون خندهات میگیرد ، چون تمام دفعات دیگری که این حس را داشتهای به یاد میآوری .
نمیدانم چه خواهد شد و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیتی ندارد .
من برای تمام احتمالات زندگی خسته ام .
وقتی كه همه مرا به كوبيدن درهايى كه مىبستم مىشناختند ، من براى آرام بسته شدن در خانهى تو دستم را لاى در گذاشتم .