به تماشای ستارگان زرد که تک تک ذرات وجودشان را با عشق تبدیل به نور میکنند تا آسمان تیره ی این شهر را روشن کنند نشسته ام و در رویای خورشید نارنجی که در صبح تابستانی طلوع میکند و جهان را در پرتو خود به مهر میکشاند، سِیر میکنم. به همان روز روشن تابستانِ خیالیام میاندیشم که قسمت آخر سریال زیبایم را تمام کرده ام و بعد، از خود با یک اسکوپ بستنی وانیلی میزبانی میکنم. بستنی وانیلی... شکل و شمایل جالبی دارد احساس میکنم ساخته شده فقط برای من وگرنه این حجم از عشق به این خوارکی از کجا میاید؟
برای آتنا(توصیف)
تو مثل واکنش های داخل خورشید میمونی!
یه ستاره ی بزرگ و پرانرژی پر از زرد و نارنجی که باعث میشه تابستون قشنگ تری داشته باشی
به نظرت خورشید بستنی وانیلی دوست داره؟
برای آتنا(توصیف)
تو مثل داستان اسیدی شدن اکسیژن میمونی. یه نظریه ی فوق کلاسیک که مردم اون زمان رو آگاه کرد!
برای نخ قرمز(توصیف)
بلاخره یک روز بارانی فرا میرسد که دست کتاب هایم را بگیرم و باهم به سکت مقصدی نا معلوم دوان دوان پیش برویم.
مقصدی شاید پر از آرامش!
بگذاریم قطرات باران در وجودمان نفوذ کند و بعد با تمام لرزشی که در بدنمان ایجاد شده همچنان بخندیم و ارزان لرزان به دنبال چوب خشک های ریزی بگردیم تا بلکه آتشی درست کنیم؛ آتشی که عصاره ی وجودش را به ما هدیه میکند و بعد با عطر دلنشینی که به وجود آورده ترکمان میکند
شاید در رویا شاید هم در واقعیت بلاخره روزی چنین چیزی اتفاق میوفتد!
برای @manoyou
تو مثل واکنش فرانسیم با آب میمونی!
یه واکنش باحال و فوق العاده پر انرژی😭
برای کغوسان
انگار هر چه دست و پا میزدم نمیشد!
نمیدانم شاید هم شده و من خبر ندارم
دوست نداشتم ببینم رویا هایم دارند جلوی چشمانم میسوزند و خاکستر میشوند و من در بند خود گیر افتاده باشم و نتوانم کاری کنم.
باید کمک میخواستم؟ از چه کسی؟ اصلا کسی هست که بخواهد کمکم کند؟ این خودم هستم که باید خودم را از بند خودم نجات دهم و نگذارم رویا هایم تبدیل به خاکستر شوند!
برای ارغوان(توصیف)