از پسره خواستیم که چون خانوم وای یه نمه میترسید و با اصرار من اومده بود یه ذره شل بگیره و اینو تنهایی جایی نفرسته
اتاق اول که دسته جمعی رفتیم چراغا خاموش شد همه شروع کردن داد بیداد و جیغ منم که طبق معمول داشتم میخندیدم🤣
بعد دیگه بازی شروع شد و چراغا خاموش شد تو تاریکی داشت سناریوی بازی رو میگفت بعد همه جیغ منم هی اربده میزدم بچه ها داستان بازی رو گوش بدینننن ولی خب بعد اینکه داستان تموم شد همه ساکت شدن
چند تا تیکه پازل باید پیدا میکردیم که بچسبونیم به همدیگه تا یه عددی بهمون بگن
دوتای دیگه هم دادن بهم و چیدیم کنار هم بهمون یه عددی داد زدیم قفل یه صندوقچه رو باز کردیم
یه نامه در آوردیم که کاوه(شخصیت اصلی داستان داشت میگفت چیکار کرده) مثلا کاوه میگفت از تو اتاقش رفته تو آشپزخونه