اگر میتوانستم زمان را به عقب برگردانم، هیچ چیز را درست نمیکردم. فقط آدمها را زودتر ترک میکردم، همان اولین باری که نشان دادند واقعا چه کسانی هستند.
هِلِه نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند، نه که فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا
زِ پَسِ صبر، تو را او به سرِ صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
رَهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداند.
دود کردیم با هزاران آه
آرزوهای بیخود خود را
و چه بیھوده جشن میگیریم
سالروز تولد خود را…
و یادت بماند عزیزِ من؛
او میدانست بیش از توانت داری رنج میکشی،
اما نخواست تسکینت دهد.