ویرانه نه آن است که جمشید بنا ساخت
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دلِ ماست که با هر نِگَهِ تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...
همیشہ گریہ های زیر باران ماجرا دارد
کہ یک سر در پشیمانی سری هم در وفا دارد...
میان خاطراتت آن چنان بر سینہ میکوبم
کہ ثابت میکند یک دست هم گاهی صدا دارد...
نبودت روزهایم را بہ قدری بی هویت کرد
کہ در تقویم من تنہا غروب جمعہ جا دارد...
تصور میکنم عاشق شدن یک درد موروثیست از آنجا کہ پدر عمریست در دستش عصا دارد...
یقین دارم کسی ظرف دعا را جابہ جا کردہ
تو را من آرزو کردم کسی دیگر تو را دارد!!