کَمیمَن
کاش اینجا نبودم... واقعا از رشتم حالم داره بهم میخوره... ولی من حسرت گرافیک تا ابد تو دلم میمونه!
من، دختر رنگینکمانیِ مدادرنگیها و بومهای نقاشیم؛
تجسمِ دنیای رنگها و خطوطم....
عاشقِ بازی با قابِ عکسها...
و جادویِ ویرایش که به تصاویر جان میبخشد....
من اهل نوشتنم؛واژهها را نفس میکشم...
و هرگاه دلتنگی بر من سایه افکند...
قلمم به رقص درمیآید و هرآنچه در آشوب ذهنم دارم بر صفحه ای سفید مینگارد...
چنانکه واژهها
مرهمِ زخمهای پنهانم شوند...
دخترِ ترانهها و آواهایم...
شب و روز در کنجِ کتابخانه...
غرق در ابیاتِ شاعران...
گاه چنان از شوق در آغوشِ شعر فرو میروم...
که گویی جانِ تازه گرفتهام...
و گاهی هم از شدتِ ذوق
دلم به تپش میافتد و لبخندم بیاختیار ظاهر میشود...
این منم؛ این روحِ پرشورِ من است...
اما دریغ!حیف و افسوس که...
امروز در میانِ انبوهِ دروسی که
روحم را اسیر کرده و کارهایی که به میلِ دلم نیست؛گم شده ام.
و این زندان بزرگترین حسرتِ نوجوانیام خواهد شد؛
حسرتِ دویدن به دنبالِ رویاهایم…
#دستنویس
کَمیمَن
#حامدعسکری منهمصبورولالنگفتمچرانخاست..
هیفکرمیکنمنکندکمگذاشتم...
هیآهمیکشمکهچهکردممرانخاست...؟!
دلم به تنگ آمده است برایِ آن روحِ پرشوری که روزگاری در کالبدِ من میزیست؛ آن یاری که با هر طلوعِ خورشید، ذوقِ زندگی در رگهایش جاری میشد و از نسیمِ لطیفِ هستی، ذوقزده میگشت. چه روزگاری بود که در کوچکترین اتفاقات، جرقهیِ هیجان شعله میکشید و از تار و پودِ هر روز، دلیلی برایِ لبخند میتراشید....
اما اکنون، جز ادامهیِ مسیری که پایانی معلوم نیست، هیچ ندارم. گویی «زنده ماندن»، این میهمانِ ناخوانده، جایِ «زندگی کردن» را ربوده است و مرا در این برزخِ بیحاصلی گرفتار کرده است؛ برزخی که دیگر نه از آن شور و شوقِ دیرین خبری است و نه از آن لبخندهایِ بیدلیل....
#دستنویس