دوشنبه صبح پاشدم برم مدرسه ولی حالم خوب نبود و نرفتم.دیگه ساعتای ۸ ۹ بیدار شدم و همچنان با معده درد کارامو کردم که بریم خونه مامانجونم.🎀
بعد از اونور رفتیم باغ که عروس خالم هم برای اولین بار اومدو خلاصه یه عالم بازی کردیم.😂😔
منم هی به خالم میگفتم دستت درد نکنه عروس نیاوردی برای من هم بازی آوردی🤣
پ.ن:منظورم از همبازی این بود که ما تو فامیل کسی هم سن من باشه نداریم و همیشه اکثرا تنها بودم یا بقیه ازم بزرگتر بودن و الان منو عروس خالم حرفای همو بهتر میفهمیم*
دیگه آقا ما کلی بازی کردیم.والیبال وسطی.گرگم به هوا.آب بازی فوتبال دستی پانتومیم بازی فکری و...😂
بعدم شب شد و ما موندیمو شام😂🤡
دیگه ماشین هم نداشتیم تو اون تایم و بقیه رفته بودن بیرون مامانجونمو باباجونم با خالم ماشینو برده بودن چون جایی دعوت بودن.