نمیدونم چرا مامانم هردفعه میاد تو اتاقم و میگه "آفرین سرت تو گوشی باشه." و من در جواب میگم "باشه." عصبانی میشه
طبیعتا جز گوش دادن به حرفش کار دیگه ای کردم؟ *
؛کاتوره
و اسم اون قسمت روبروی فروشگاهو هم گذاشتیم موگوموگو و هر موقع میخوایم آدرس بدیم میگیم محل موگوموگو 😭
ما داشتیم اینا رو میخوردیم و با هم حرف میزدیم که گوشی حنا زنگ خورد و مامان شهید آبیاری بود ")
حنا از قبل رفته بود خونه مادر شهید و باهاشون دوست بود ،
یادمه پشت تلفن به حنا میگفت برای من و عباسمم دعا کن و من کلا اشک بودم براشون :)))
ما سرگرم صحبت با مادر شهید و گپ و گفت شدیم که یهو دیدیم پنج دیقه مونده به اذان و ما هنوز جلوی فروشگاه رضوی ایم 😀
؛کاتوره
یعنی حس میکنم رکورد زدیم تا به نماز رسیدیم بچه ها
بدو بدو رفتیم از سقاخونه دو تا لیوان آب پر کردیم. تو راه هی میریخت اومدیم جا پیدا کنیم شلووغ. کلی رفتیم تا بالاخره پیدا شد بعد دیدیم مهر نگرفتیم. باز حنا پاشد رفت دنبال مهر. اومدیم بشینیم با دوتا لیوان آب وضو بگیریم. زیر چادر ساق دستو جورابو آستین و روسریو عینک و دستبند و ساعت همه رو مجبور شدیم در بیاریم. بعد یه خانومه رد شد زارت زد یه لیوانمونو ریخت 💀 فقط یه نصفه لیوان آب موند برامون. خواستیم وضو بگیریم آب زدیم به صورتمون نصف ضدآفتابا ریخت رفت تو دهنمون تلخ بد مزه. مکبر گفت قد قامه الصلاة ما هنوز نپوشیده بودیم. یه بچه عه پشت سرمون هی چادر منو میکشید اعصابم داغون. همه پاشدن قامت بستن ما هنوز با سر و تهه چادر درگییر وای😭😂