؛کاتوره
خستگی هستم با مقدار کمی عسل .
دیروز؟ زنگ اول تا تونستم ریاضی تمرین کردم تا زنگ دومی که ریاضی داشتم بتونم مسئله ها رو حل کنم و نمره فعالیت کلاسی بگیرم🤝
سید اصلا برنامه نداشتم زنگ آخرو بپیچونم بیام خونه .
یعنی کلاس داشتم اصلا خالی نبود که
دوستم [دوازدهمه] گفت ازت یادگرفتم میخوام حماقت کنم بپیچونم
گفتم زشته تو بری من بمونم
با اینکه کلاس داشتم رفتم =)))
بعد رفتم خونه و دیدم انگار بمب زدن انقدر نامرتبه . مجبور شدم کلی تایم بزارم برا مرتب کردنش و کارامو راست و ریست کردم و رفتم حموم که بریم هیئت فضاسازی 🤝
من به یگانه گفته بودم لباس کُلفتیاتو بپوش قراره حمالی کنیم ولی اون فقط خندید
ولی اونجا میتونست گریه کنه 😔😔
اولش کل پشتی های مسجدو سروسامون دادم هم اندازه ها و هم شکلا رو گذاشتم پیش هم
بعد فرشا رو صاف کردم
بعد رفتم سراغ جاروبرقی غول گنده 🤝
و اولین سوتیم پیش استاد اینجا بود .
هندزفری زده بودم داشتم جاروبرقی میکشیدم استاد اومده داره صدام میکنه و من کلا تو دنیای خودم بودم =)))))
تهش که فهمیدم اومد گفت چی گوش میدی بچه و هندزفریو گذاشت تو گوشش و آبرو بود که داشت میریخت و میریخت =)))))))))))))))
حداقلش خداروشکر فارسی نبود و محتوا رو متوجه نشد =)))