یه جایی باید نردبون میاوردن که یسری چیزا رو وصل کنیم ، بابام و با دوتا آقای دیگه بودن
همینجوری داشتن میومدن دیدم عه . یکیشون آ سیدِ فاطمست که =)))))
آ سید یه نگا به من انداخت من یه نگا بهش بعد گفتم عه عسل ماسک نداری خطر خندیدنت بالاعه سریع محلو ترک کردم .
هدایت شده از ↯ژولیت
فعلا که دوستان در خدمت آسید هستن و من اینجا دارم زیست میخونم :)
ببینیم خدا چه میخواهد🙏🏻