؛کاتوره
حالا انقدر خوردم دلدرد گرفتم نمیتونم زیست بخونم [ میدونم بهونه بود و ربطی نداشت ولی زود باشید تایید
یه حسی بهم میگه زیست قشنگ قراره از دماغم دربیاره.
زنگ اول تاریخ داشتیم تا سرمو میزاشتم رو میز بغلدستیم میزد تو پهلوم میگفت من نمیخوابم پس تو هم حق نداری بخوابی
از پشت پشتسریم مدادنوکی میزد تو کمرم
جلوییمم برمیگشت حرف میزد
من:
معلممون نصف ساعتو درس داد بقیشو زمان داد زیستو بخونیم
حالا توی اون تایم هرکاری کردیم جز زیست خوندن
توی این هشت ماه سال تحصیلی امروز اولین بار بود که توی این کلاس و مدرسه روی دلقکم باز شده بود و نتیجش شده بود قرمز شدن کل نیمکتای آخر از خنده بخاطر چرت و پرتای من 😂
؛کاتوره
توی این هشت ماه سال تحصیلی امروز اولین بار بود که توی این کلاس و مدرسه روی دلقکم باز شده بود و نتیجش
تصوری که همیشه ازم داشتن یه دختر سایلنته کم حرف بود بعد امروز یکیشون گفت عسل خودتی؟ =)))😂
حالا برای زنگ آخر که کوییز زیست داشتیم بچه ها گفتن چیکار کنیم چیکار نکنیم
تنها راهی که میتونستن جاهاشونو عوض کنن و همه یه ردیف بیان عقبتر و جلوی کلاس خالی بمونه این بود که تمام بطریای آبو جمع کنن ، بعد جلوی کلاسو نیمکتا رو خیس کنن و بگن داشتن آب بازی میکردن و الان اونجا خیسه نمیشه نشست