eitaa logo
کشوردوست
30.4هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
709 ویدیو
2 فایل
«کشوردوست»؛ منعکس کننده آنچه در حضور شبانه مردم در کنار محل شهادت رهبر شهید انقلاب اسلامی میگذرد... شب‌های پس از شهادت آقاجان‌مان؛ خیابان جمهوری اسلامی؛ نرسیده به فلسطین جنوبی؛ خیابان کشوردوست
مشاهده در ایتا
دانلود
🎨 «آقای کشوردوست» ❤️ این اثر هنری در جریان حضور ۱۴۰۵/۳/۲ دلدادگان رهبر شهید در خیابان کشوردوست، بر روی بوم اجرا شد. 📥 نسخه چاپ و استوری 🖥 @Keshvardust_ir
مناجات و توسل به امام زمان(عج) در سوگ رهبر شهید انقلاب در رواق کشوردوست 🎤سخنران: حجت‌الاسلام مصطفی کرمی 🎤بانوای: حاج علی مالکی نژاد ⏰چهارشنبه ۶خرداد، ساعت ۲۰:۳۰ 👈خیابان جمهوری اسلامی، تقاطع کشوردوست 💻 @Keshvardust_ir
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ جبران نمی‌شوی حتی به گریه‌های عمیق 💗 اشک‌های یک دختر هموطن در سوگ رهبر معظم انقلاب در جوار محل شهادت ایشان. ۱۴۰۵/۳/۵ 💻 @Keshvardust_ir
🌷 به یاد ذوق دیدار‌های انتهای کشوردوست 📩 | و این آخرین دیوار بتونی کشوردوست است... همان جایی که بین قلب ما و حسینیه زیلو آبی فاصله انداخته هر بار که به اینجا میرسم غم عالم وجودمو میگیره ذوق دیدارهای انتهای کشوردوست تمام شده، دیگه خبری از صف‌های طولانی نیست، دیگه کسی در آخرین لحظه‌ها کف دست‌هایش با خودکار نمی‌نویسد "جانم فدای رهبر" چون رهبرم دیگر آنجا نیست💔 اینجا فقط گل‌ها عاقبت بخیر شدن و هم‌راز زائرانی که سر بر دیوارهای سرد بتونی میزارن و با رهبر وداع میکنن...😭 📝 زهرا رستمی 🖼ارسال روایت از مراسم‌های خیابان کشوردوست👇 http://eitaa.com/khamenei_contact_ir 💻 @Keshvardust_ir
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 مجموعه ❤️ کشوردوست مثل... 🔹روایتی از قرار دل‌های بی‌قرار رهبر شهیدمان در نزدیکی محل شهادت ایشان در خیابان کشوردوست 📢 رسانه «»👇 📲 @Keshvardust_ir
کشوردوست
🌷 به وقت خون، به رنگ خورشید؛ قسمت اول 📩 | پس از غوغای میدان امام خامنه‌ای، تن به جاده سپردیم؛ مقصدی در کار نبود، انگار تقدیرمان به سمت تهران سنجاق شده بود. خیره به سیاهی آسفالت و خطوط ممتدی که در هجوم فکرها گم می‌شدند، می‌رفتم و نمی‌دانستم این جاده قرار است مرا به کدام میعادگاه برساند. به میدان آزادی که رسیدیم، ساعت از یکِ بامداد گذشته بود، اما عقربه‌ها دروغ می‌گفتند؛ آنجا زمان ایستاده بود. پرچم را در میان باد رها کردم. مردم انگار نه در خیابان، که در ملکوت قدم می‌زدند؛ مبعوث شده بودند به عشقی که خستگی نمی‌شناخت. با خود گفتم لابد مقصد «انقلاب» است، اما جاده راه دیگری می‌رفت. مقصد، خیابان «شهید کشوردوست» بود؛محل شهادت خورشید... جایی که آقا بال گشوده بود.🖤 نزدیک که شدیم، قفسه سینه‌ام برای قلبی که می‌خواست از جا کنده شود، تنگ بود. هوا سنگین شده بود، آنقدر سنگین که انگار اکسیژن بوی وداع می‌داد. مردم را می‌دیدم که مثل آواره‌هایِ یک سرزمینِ به غارت رفته، با گام‌هایی بی‌هدف به هر سو می‌کشیدند. بغض، مثل تیغی کُند، گلویم را پاره کرد، اما دندان بر جگر گذاشتم؛ نمی‌خواستم سدِ اشک بشکند.🥀 وارد تونل یادبود شدیم. آنجا مردی با صدایی که انگار تمام دردهای عالم در حنجره‌اش جمع شده بود، رجز می‌خواند. صدایش کوه را می‌لرزاند، اما شانه‌هایش زیر بارِ غمی عظیم، خم شده بود. فریاد می‌زد و ما، ساکنانِ این سوگ، سراپا گوش بودیم. وقتی از تونل بیرون آمدیم، معجزه‌ای رخ داد... بوی گلاب! تمام خیابان را عطرِ بهشت برداشته بود. ناگهان یاد مزار شهید پلارک افتادم. با خود زمزمه کردم: «آقای من! وقتی گذرگاهِ شهادتت این‌چنین بوی سیب و گلاب می‌دهد، مزارت با دلِ آدم چه می‌کند؟ می‌شود روزی با عطرِ مزارت، همان‌طور مست شویم که با دیدنِ رویت؟»💔 دیوارها و تابلوها، زخمیِ دلنوشته‌های مردم بود. هر کسی تکه‌ای از جانش را برایت نوشته بود. خوش‌ به حالشان که دستشان به نوشتن می‌رفت؛ من اما، هم دستم از توان افتاده بود و هم چشمانم از دیدن. دریای اشکی که در چشم‌هایم حلقه زده بود، همه‌چیز را تار می‌کرد. غریبانه جلو رفتم... پانصد متر جلوتر از محلِ معراجت، دیواری کشیده بودند. مردم مثل یتیم‌هایی که به دیوارِ خانه‌ی پدری تکیه می‌دهند، سر بر آن گذاشته بودند و مویه می‌کردند. از خودم پرسیدم: «یعنی قرار است تا ابد سهم ما از تو، همین دیوارِ سنگی باشد؟ مگر چه حجمی از آوار بر پیکرت ریخته که این همه راه دورتر دیوار کشیده‌اند تا کسی نبیند؟»😭 در همان لحظاتی که در خیالم به قامتِ صبورِ «آقا مجتبی» فکر می‌کردم که چطور جان در بدن دارد، ناگهان صدای حاج مهدی رسولی در فضا پیچید: «یکی بهم بگه دروغه... بهم بگید باز دوباره، آقام سخنرانی داره...» آن‌جا بود که سدِ غرورم ریخت. تمامِ آن خویشتن‌داری‌ها خاکستر شد. میانِ هق‌هق‌هایم فریاد زدم. آقا! من سعادت نداشتم تو را از نزدیک ببینم، منِ جامانده هیچ‌وقت در مدارِ نگاهت نبودم، اما... حالا که رفته‌ای، تازه می‌فهمم چقدر داشتمت. حالا که دیواری بین ماست، تازه می‌فهمم چقدر به تو نزدیک بودم. آقا! تو هرگز برای من تمام نمی‌شوی؛ تو از خیابان کشوردوست به خیابانِ قلب‌های ما کوچ کرده‌ای. شاید دیوارها نگذارند مزارت را ببوسم، اما عطر گلابی که در جانم نشسته، می‌گوید: رهبرِ غریبم! تو زیباترین داغی هستی که تا ابد بر پیشانیِ این شهر باقی خواهی ماند. 🔃 ادامه دارد... 📝 مریم اصل 🖼ارسال روایت از مراسم‌های رواق کشوردوست👇 http://eitaa.com/khamenei_contact_ir 💻 @Keshvardust_ir
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ ارسالی از اهالی کشوردوست | دلتنگی همیشگی مردم ایران... 🔹️ارسال تولیدات از حال و هوای این شب‌ها در رواق کشوردوست👇 http://eitaa.com/khamenei_contact_ir 💻 @Keshvardust_ir
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 محرم میرسد جای تو خالی ❤️ گوشه‌هایی از حضور شبانگاهی ۱۴۰۵/۳/۴ مردم عزادار در جوار محل شهادت رهبر معظم انقلاب رضوان‌الله‌علیه در رواق کشوردوست. 📢 رسانه 👇 💻 @Keshvardust_ir
کشوردوست
🌷 به وقت خون، به رنگ خورشید؛ قسمت دوم 📩 | در حوالیِ خیابان «کشوردوست»، جایی که زمین هنوز از هق‌هقِ بمب‌های سنگر‌شکن در لرزه بود، سوپرمارکتی کوچک، شاهد صامت فاجعه بود. ایستادم. هیاهوی شهر در گوشم زوزه می‌کشید، اما در دلم، سکوتی به سنگینی یک سوگ عظیم چنبره زده بود. اشک‌هایم را با سرانگشتان لرزان پاک کردم و قدم به درون مغازه گذاشتم؛ انگار می‌خواستم تکه‌ای از آن حقیقت تلخ را از زبان کسی بشنوم که آن را لمس کرده بود. پرسیدم: «آن روز... همین‌جا بودید؟» کلامش مثل سرب، داغ بود: «ساعت یک ربع به ده بود. زمین دهان باز کرد. مغازه جوری لرزید که گویی قیامت شده است...» کلامش که به لرزش مغازه رسید، بند دل من گسست. بغض، گلویم را چنان فشرد که راه نفس بسته شد. در سرسرای ذهنم فریاد زدم: «مگر آقای ما چه کرده بود؟» مگر سنگر‌شکن را برای بتن‌های سرد و بی‌روح نمی‌سازند؟ پس چرا قلب تپنده‌ی یک ملت را در خانه‌ی خویش، این‌گونه با کینه‌ای عمیق نشانه رفتند؟ چگونه است که ضجه‌ی بمب‌ها گوش فلک را کر کرد، اما هنوز چشمانی در خواب غفلت مانده‌اند و در شب معراج او، بساط شادی حقیرانه‌شان را برپا کردند؟😭 دوباره پرسیدم، در حالی که صدایم در میان گریه گم شده بود: «او را... او را از نزدیک دیده بودید؟» سرش را پایین انداخت و با صدایی که از حسرت می‌سوخت، گفت: «چه بگویم؟ سعادت نداشتیم آفتاب را از نزدیک ببینیم...»🥀 بیرون آمدم. جرعه‌ای آب نوشیدم؛ آبی که طعم روضه‌ی عطش می‌داد. این بار کسی نبود که دلداری‌ام دهد. به پشتم نگاه کردم؛ شهر، مقتل عاشقان شده بود. هر کسی در گوشه‌ای، با پیر خویش خلوت کرده و بی‌صدا می‌بارید. نجوایی از دور می‌آمد که بند‌بند وجودم را از هم می‌گسیخت:«دردت نشد معلوم علی... مظلوم علی...» و ما هم‌صدا با آن نوا، دردهایمان را گریستیم.😭 دوباره بازگشتم. انگار سؤالی در گلویم مانده بود که رهایم نمی‌کرد: «دوباره هم زدند؟» مرد با چشمان سرخ‌گونش نگاهم کرد: «روز اول که زدند، گفتند تخلیه کنید. روز دوم... روز دوم باران سنگین بمب بود. چند نفر از محافظان، جلوی چشمانم پر کشیدند...» حرفش را بریدم. در دلم ضجه زدم: یعنی حتی به پیکر مطهرت هم رحم نکردند؟ یعنی می‌خواستند از آن سرو بلند، حتی نشانی بر خاک نماند؟❤️‍🩹 قفسه‌ی سینه‌ام از حجم غصه سنگین شده بود. شهر، بوی رفتن می‌داد. سوار شدیم تا به سمت «شهر قدس» بازگردیم. ساعت از ۳ بامداد گذشته بود، اما میدان انقلاب، بیدارتر از هر زمان دیگری نفس می‌کشید. موکب‌ها برپا بود و پرچم‌ها در وزش باد، حماسه می‌سرودند. پیاده شدیم تا در میان مردمی که برای «پرچم‌گردانی» مبعوث شده بودند، گم شویم. چشمم به نوزادی افتاد که در آغوش مادرش، در آن ساعت غریب، بیدار بود. خانواده‌ها آمده بودند تا مبادا خیابان، طعمه‌ی وسوسه‌ی وطن‌فروشان شود. خودروها از میان تونلی از غیرت عبور می‌کردند و هر ماشینی که رد می‌شد، پرچم ایران بر سقفش بوسه می‌زد. چه غلغله‌ای! زنانی که خستگی خانه‌داری را در خانه جا گذاشته بودند و مردانی که با غبار کار بر چهره، خود را به میعادگاه رسانده بودند. ❤️🤍💚 سینه می‌زدند؛ پیر و جوان، حلقه‌ای از عشق ساخته بودند. شور که به پا شد، دو دختربچه‌ی کوچک، شبیه به رقیه‌های زمانه، روی سن با تمام توان کودکانه‌شان سینه می‌زدند. هر کس دارایی‌اش را آورده بود؛ یکی عکسی قاب‌کرده و دیگری پیکسلی از «آقا» که بر سینه سنجاق شده بود. مجری برنامه «زمانه»، با چهره‌ای خاکی و چشمانی بارانی، به کودکی دو ساله خیره شد و با بغض گفت: «ساعت ۳ صبحه... تو چرا هنوز نخوابیدی؟» در دلم پاسخ دادم: مگر نوه ۱۴ ماهه‌ی آقایمان آن شب راحت خوابید که این طفل بخوابد؟ خون، بیدارباش همیشگی ماست.💔 نزدیک اذان صبح به خانه رسیدیم. چنان شوری در رگ‌هایم می‌دوید که نماز صبحم، نجوایی متفاوت یافت. با هر رکوع و سجود، گویی به بیکران وصل می‌شدم. آن روز، انرژی عجیبی از آن سجاده به جانم ریخت. سرم را که روی بالش گذاشتم، تصویر آن پیرِ مقتدر و آن کوچه‌های غریب در ذهنم جان گرفت. آقاجان! خیالت تخت باشد...🙂 درست است که جسمت را از ما گرفتند، اما روحت در تک‌تک این سنگفرش‌ها تکثیر شده است. ما خیابان را رها نخواهیم کرد؛ ما آن‌قدر ایستادگی می‌کنیم تا انتقام تو و تمام مظلومانی را که در آتش کینه‌ی این رژیم خبیث سوختند، بگیریم. اجازه نمی‌دهیم حتی غباری از این خاک، سهم دشمن شود. تو خودت را فدای ما کردی و ما، حالا وارثانِ این فداکاری هستیم. تا آخرین نفس، تا آخرین قطره‌ی خون، سربازِ این سنگریم. تو در ما زنده‌ای و ما، در آرمان تو... خوابت آرام، ای مسافر خانه‌ی دوست؛ ما بیداریم. 📝 مریم اصل 🖼ارسال روایت از مراسم‌های رواق کشوردوست👇 http://eitaa.com/khamenei_contact_ir 💻 @Keshvardust_ir
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ ارسالی از اهالی کشوردوست | رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد... 🔹️ارسال تولیدات از حال و هوای این شب‌ها در رواق کشوردوست👇 http://eitaa.com/khamenei_contact_ir 💻 @Keshvardust_ir