eitaa logo
کشوردوست
31.3هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
785 ویدیو
2 فایل
رسانه «کشوردوست»؛ راوی آنچه این شب‌ها در رواق «کشوردوست»، گذرگاهی به مشهد آقای شهید ایران می‌گذرد... ارسال روایت‌ها و تولیدات: @khamenei_contact_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
💗 تلنگر 🖼 مجموعه‌روایت‌ ✏️ از قد و بالای شصت سانتی‌اش فقط دو تا پای کوچولو را دیدم که از زیر چادر مادر بیرون زده بود. بعد از زهراخانم ۱۶ ساله و حسین‌آقای ۱۲ ساله به دنیا آمده بود و برای اینکه پدر و مادرش شرمنده‌ی حضرت زهرا(س) نباشند، شده بود حسن‌آقا. ✏️ یک جمله‌ی آقا شده بود تلنگر و حالا قرار بود حسن بشود سرباز آقا. مادرش می‌گوید: «دو سال پیش، روز تولد حضرت زهرا(س)، با جمعی از بانوان برتر توی حسینیه خدمت آقا بودیم. آقا از یکی از خانم‌هایی که پشت میکروفن مشغول سخنرانی بود، پرسیدند: چند تا بچه داری؟ و وقتی خانم گفتند دو تا، آقا فرمودند: البته که دو تا کم است. همان شد یک تلنگر.» ✏️ بعد اشک گوشه‌ی چشمش را پاک می‌کند: «راستش من اصلاً به بچه‌ی سوم فکر هم نمی‌کردم، اما همون‌جا به خودم گفتم سومی باید بشه سرباز آقا؛ اما حیف قسمت نشد. ولی روز وداع، با اینکه شش روزش بود، بردمش خدمت آقا.» 📩 روایت‌های رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۸ 🖥 @Keshvardust_ir
💗 روزی 🖼 مجموعه‌روایت‌ ✏️ فاطمه همسایه‌ی بیت بود. خانه‌شان توی خیابان شهید صالحی بود. در این چند سالی که عروس شده بود و اینجا زندگی می‌کرد، فقط یک بار قسمت شده بود شب شهادت حضرت زهرا(س) بیاید بیت و آقا را از دور ببیند. ✏️ نگاهم می‌کند و می‌پرسد: «این مراسم قراره زنده پخش بشه؟» بعد ادامه می‌دهد: «از روزی که بیتو زدن، خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم بیام این طرف. ما همه‌ش چند متر با اینجا فاصله داریم. چند ماه گذشته و من دیگه فکرشم نمی‌کردم بشه اومد.» ✏️ «الان داشتیم با موتور می‌رفتیم سمت خونه که یکی از دوستای کاروان موتوری‌مون دو تا کارت داد بهمون و گفت مال امشبه. من می‌گم روزی‌مون بوده.» 📩 روایت‌های رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۹ 🖥 @Keshvardust_ir
💗 کجایید ای شهیدان خدایی 🖼 مجموعه‌روایت‌ ✏️ حاج‌خانم طوری که عکس شهیدانش رو به جمعیت باشد، روی صندلی نشسته بود. سلام کردم و جوری که صدایم میان صداهایی که از بلندگو پخش می‌شد به گوشش برسد، پرسیدم: «پسرتونه؟» خش صدایش را گرفت و انگار که تاج افتخار شهادت فرزندانش را بخواهد نشانم دهد، گفت: «بله، پسرمه. دانشمند بود، نخبه بود، درس هوا و فضا می‌داد، نفت می‌فروخت و خرج جنگ می‌کرد. ما همه‌ی اینا رو بعدِ شهادتش فهمیدیم. بچه‌مو با زن و بچه‌هاش کشتن. سعیده می‌گفت ما تو رو تنها نمی‌ذاریم.» ✏️ بعد شروع کرد یکی‌یکی از روی عکس درباره‌ی نوه‌ها و عروسش توضیح داد: «ضحی ۱۸ سالش بود، ثنا ۱۴ سالش، امیرحسینم ده ماهش بود. بچه‌هام ارباًاربا شده بودن. هیکل ورزشکاری محمدرضام شده بود قد یه بچه. سردار بی‌سر شده بود. سعیده فرزند شهیدم بود.» ✏️ گریه‌ی آرام حاج‌خانم حالا شده بود هق‌هق مادرانه‌ای که میان «کجایید ای شهیدان خدایی...» بلندگو گم می‌شد. 📩 روایت‌های رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۱۰ 🖥 @Keshvardust_ir