eitaa logo
کشوردوست
18.9هزار دنبال‌کننده
372 عکس
125 ویدیو
0 فایل
«کشوردوست»؛ منعکس کننده آنچه در حضور شبانه مردم در کنار محل شهادت رهبر شهید انقلاب اسلامی میگذرد... شب‌های پس از شهادت آقاجان‌مان؛ خیابان جمهوری اسلامی؛ نرسیده به فلسطین جنوبی؛ خیابان کشوردوست
مشاهده در ایتا
دانلود
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 | گوشه‌هایی از حضور شبانگاهی ۱۴۰۵/۲/۲۱ مردم عزادار در جوار محل شهادت حضرت آیت‌الله العظمی امام سیّدعلی حسینی خامنه‌ای قدس‌الله‌نفسه‌الزکیه؛ خیابان کشوردوست. 📢 «کشوردوست»؛ انعکاس حضور شبانه مردم در کنار محل شهادت رهبر شهید انقلاب اسلامی را از اینجا دنبال کنید👇 📲 @Keshvardust_ir
❤️ هدیه‌ای از طرف آقا 📩 | کشوردوست برای من نام یک خیابان نبود؛ نام مسیری بود که منتهی میشد به عشقِ یک کشور... هربار به دیدارش می‌رفتم برایم مثل اولین بار جذاب بود... سراسر شوق و احساس بودم... اما این بار کشوردوست برایم بغض است، حسرت است و آه. اشکی داغ است که روی گونه‌ی یخ کرده‌ام سرازیر می‌شود. کشوردوست شده قرار شبانه‌مان؛ بعدازتجمعات باید دسته‌جمعی برویم آنجا روبروی عکس آقا بایستیم... اشک بریزیم... درددل کنیم... زار بزنیم... داشتم آقا را سیر نگاه می‌کردم که زهرا و حسنا آمدند دنبال امیررضا. رفتم دیدم بچه‌ها صف کشیدند جلوی ماشین پلیس. آقای پلیس هم دل به دلشان می‌دهد و تعداد می‌شمارد. زیپ کاپشنش را باز کرد و یک جعبه درآورد که پر بود از انگشترهای رنگی... صدای جیغ و دست بچه‌های جشن عبادتِ بیت، توی گوشم پیچید... همانقدر رنگارنگ... همانقدر شیرین. از بیسکویت تا گیره روسری و پیکسل و برچسب، کسی دست خالی نمی‌رفت. کجای دنیا پلیس انقدر مهربان است؟ جز ایرانِ آقا... سرم‌را بلند کردم. نگاهم کردی؛ نگاهت کردم... لبخند زدی؛ های های گریستم.. نبودی ولی مهربانیت در همان کشوردوست جاری بود... امشب هم دستِ خالی برنگشتیم... آقای مهربان 📝 ریحانه سادات فاطمی 📱 روایتهای خود از حضور در مراسم‌های خیابان کشوردوست را به http://eitaa.com/khamenei_contact_ir ارسال کنید. 💻 @Keshvardust_ir
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ خالی‌ترین جای جهان... ❤️کشوردوست؛ قرار دل‌های بی‌قرار رهبر شهیدمان 🔹️تولیدات خود از حال و هوای هر شب در خیابان کشوردوست را از طریق آدرس زیر برای ما ارسال کنید👇 http://eitaa.com/khamenei_contact_ir 💻 @Keshvardust_ir
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ ای رهبر شهید انقلاب؛ فرمایش شما بود از امام رضا(ع) که إن كُنتَ باكِيا لِشَيءٍ فَابكِ لِلحُسَين(ع)... لحظاتی از نوحه‌سرایی شب گذشته‌ی آقای مصطفی اللهیاری در خیابان کشوردوست 💻 @Keshvardust_ir
💚 | خیلی دوستت دارم ▪️ همه‌چیز قرار است شما را به خاطرِ من بیاورد. حتی همین ماژیک مشکی! گوشی که زنگ خورد، ٠٢١ افتاد روی نمایشگر. بادمجان سرخ می‌کردم، انگشت کشیدم روی صفحه. صدا پیچید در گوشم: «از حوزه‌هنری تهران تماس می‌گیرم!» ▫️ مرد پشت خط شروع کرد به صحبت، نامم را پرسید، کد ملی و شهر محل سکونتم را. زانوهایم ‌لرزید، نوک انگشت‌هایم قندیل بست، قلبم خواست بیفتد روی گلیم آشپزخانه. تماس قطع شد. گوشی را گذاشتم روی اپن، بادمجان‌ها جزغاله شده بودند. شعله را خاموش کردم و دویدم سمت دفتر و خودکارم. دور یکی از شعرها را با همین ماژیک مشکی خط کشیدم. روسری سرمه‌ام را انداختم روی سر. ایستادم مقابلِ آینه و خواندم: «اگر یک لحظه در جانم هوس بود/به غیر از عشق این خاک مقدس...» لبم را به دندان گرفتم؛ گونه‌هایم شده بود رنگ گل‌انار. تا ١۵ رمضان خیلی نمانده بود! ▪️ حالا اینجا هستم آسیدعلی آقا! روسری سرمه‌ای پوشیده‌ام، ماژیک مشکی‌ دست گرفته‌ام، قرار بود مقابلتان شعر بخوانم؛ قرار نبود این مدلی بیایم بیت... من خیلی دوستت دارم آسیدعلی آقا! ✍🏻 فاطمه دولتی 📆 شماره ١ 📲 @Keshvardust_ir
💚 | آقاجون! برمی‌گردی؟ ▪️ عزیزی که از دست می‌رود، می‌گویند بگذارید همسر، فرزندان و نزدیکانش سوگواری کنند. می‌گویند سوگواری از اولین مراحل پذیرش فقدان است. چهل روز از شهادت آقا گذشته بود. نه او، و نه هیچ‌یک از فرزندان دیگر آقای شهید فرصت عزاداری پیدا نکرده بودند. همه باید خیلی زود خودشان را جمع‌و‌جور می‌کردند برای مبارزه با دشمن. یک عده در میدان، یک عده در خیابان. ▫️ پنجشنبه، بیستم فروردین اما با همه‌ی روزها فرق داشت. روز بر سینه زدن بود و اشک ریختن؛ روز عزاداری. روز تسلیت گفتن به همدیگر. نرگس هم مانند همه‌ی فرزندان آقا آمده بود برای تسکین خودش. خیابان کشوردوست بود و دیواری برای درددل. قلمی برداشت و نوشت: «یکی بهم بگه دروغه... آقاجون! برمی‌گردی؟» 📅 شماره ٢ ✍🏻 منصوره جاسبی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | اما نه اینجوری! ▪️ بوی الکل که در سرم پیچید، کم‌کم داشتم بی‌هوش می‌شدم. تصویری که از او ساخته بودم جلوی چشمم بود. مامان می‌گفت: «عینک به چشم دارد و لبخند که می‌زند، آدم دلش ضعف می‌رود.» بابا قول داده بود همین که عمل تمام شد، هر طور شده مرا می‌برد پیشش. حرف‌های زیادی با او داشتم؛ یک بغل نامه. نمی‌دانستم خط بریل می‌داند یا نه؟ چشم که باز کردم دیدمش. با صورت نورانی‌اش به من لبخند می‌زد. عکسش همه‌جا بود؛ اما خودش نه! 📅 شماره ٣ ✍🏻 سارا شهرابی فراهانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | تا چند بلدی؟ ▪️ مرد گفت: «پرچم‌ها رسید، یکی بیاد کمک برای شمارش.» دختر کوچکی جلو رفت و گفت: «آقا اجازه! من بشمرم؟» مرد خم شد و با مهربانی گفت: «تا چند بلدی بشمری؟» دختر گفت: «تا تعداد موج‌های وعده‌ی صادق.» 📅 شماره ۴ ✍🏻 زینب گلستانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | جشن تکلیف ▪️ هر روز جانماز صورتی‌اش را پهن می‌کرد و چادر گل‌گلی نماز را سرش. من را هم مجبور می‌کرد بنشینم و نماز خواندش را ببینم تا اگر جایی اشتباهی دارد اصلاح کنم. من هم با لبخند می‌گفتم: «آخه آبجی کوچیکه از کجا معلوم امسال مدرسه‌ی شما برای جشن تکلیف بره بیت رهبری؟» با قیافه‌ی جدی می‌گفت: «اونا هم نرن، من حتماً می‌رم. می‌خوام پشت سر آقا نمازم درستِ درست باشه.» ▫️ اسفند ۱۴۰۴، شب تولد نه سالگی‌اش با همان چادر گل‌گلی به شهادت رسید. آقاجان! بالأخره خواهرم برای جشن تکلیف آمد پیش شما. 📅 شماره ۵ ✍🏻 زینب گلستانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | مفید ▪️بسته‌ی قرص ضد افسردگی را در سطل زباله پرت کرد. پرچم ایران را روی دوشش انداخت و از خانه بیرون رفت. برای زنده بودن دلیل بزرگی پیدا کرده بود. 📅 شماره ۶ ✍🏻 مریم صفدری 💻 @Keshvardust_ir
💚 | حوالی نفس‌های آقا ▪️ خانه‌ی پدری‌ام حوالی میدان انقلاب بود. هر وقت بی‌تاب می‌شدم می‌رفتم کمی توی کوچه‌پس‌کوچه‌های بیت قدم می‌زدم و برمی‌گشتم. دلم می‌خواست خانه‌مان حوالی نفس‌های آقا باشد. ده سال قبل، وقتی قرار بود سقف بالای سر من و علی یکی باشد و دوتایی مسیر زندگی را ادامه دهیم، خواسته‌ام را مطرح کردم. انگار او هم از خداخواسته بود. املاکی فلسطین جنوبی، همان که کمی با ورودی بیت فاصله داشت، برایمان یک آپارتمان هفتاد متری‌ پیدا کرد. آنجا شد خانه امیدمان و نرگس و نورا شدند نور چشمان‌مان. ▫️بعد از جنگ دوازده‌روزه مدام به علی می‌گفتم اگر اتفاقی برای آقا بیفتد، ما هم با او می‌رویم اما «شما همیشه جلوتر از ما بودی و پیش‌مرگ ما شدی. آگاهانه به استقبال شهادت رفتی تا مردم ایران و جهان را بیدار کنی.» 📅 شماره ٧ ✍🏻 منصوره جاسبی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | همسایه عزیزم ▪️ به کسی نمی‌گفتم با شما همسایه‌ایم. سعی می‌کردم طوری باشم که شبیه شما نباشم. وقتی مغازه‌دار محله می‌گفت: «با این همه نگهبان آسایش کل محل رو گرفتن‌.» سکوت می‌کردم که یعنی موافقم. وقتی راننده تاکسی من را پیاده می‌کرد و می‌گفت: «خودش رو قایم کرده چهل طبقه زیرزمین.» حرف‌شان را باور می‌کردم. ▫️ آن روزی که محله را زدند صبح زود رفته بودم سرکار. یقین داشتم فرار کرده‌اید کشور دیگری یا توی پناهگاهی خارج از شهر. یقینی که یک‌روز بعد تبدیل به عذاب‌وجدان شده بود. شما همین‌جا بودید، نزدیک خانه‌ی ما و باقی هم‌محلی‌ها. حالا با این عذاب چهل روزه چه کنم؟! برای پیداکردن نسبت خودم با شما چه کلمه‌ای جفت‌وجور کنم؟! همین را می‌نویسم: «آقاجان! همسایه عزیزم.» اگر همسایه‌ی ناسازگارتان را ببخشید، حق همسایگی را تمام کرده‌اید؛ درست مثل همان روزی که فهمیدم سال‌هاست سایه‌ی کسی بالای سرم بوده که من حتی از بردن نامش کنار نام خودم واهمه داشتم. شما در پناهگاه نبودید، شما خودِ پناهگاه بودید. 📅 شماره ٨ ✍🏻 فاطمه‌سادات موسوی 💻 @Keshvardust_ir