1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ خالیترین جای جهان...
❤️کشوردوست؛ قرار دلهای بیقرار رهبر شهیدمان
🔹️تولیدات خود از حال و هوای هر شب در خیابان کشوردوست را از طریق آدرس زیر برای ما ارسال کنید👇
http://eitaa.com/khamenei_contact_ir
💻 @Keshvardust_ir
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ ای رهبر شهید انقلاب؛ فرمایش شما بود از امام رضا(ع) که إن كُنتَ باكِيا لِشَيءٍ فَابكِ لِلحُسَين(ع)...
لحظاتی از نوحهسرایی شب گذشتهی آقای مصطفی اللهیاری در خیابان کشوردوست
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | خیلی دوستت دارم
▪️ همهچیز قرار است شما را به خاطرِ من بیاورد. حتی همین ماژیک مشکی! گوشی که زنگ خورد، ٠٢١ افتاد روی نمایشگر. بادمجان سرخ میکردم، انگشت کشیدم روی صفحه. صدا پیچید در گوشم: «از حوزههنری تهران تماس میگیرم!»
▫️ مرد پشت خط شروع کرد به صحبت، نامم را پرسید، کد ملی و شهر محل سکونتم را. زانوهایم لرزید، نوک انگشتهایم قندیل بست، قلبم خواست بیفتد روی گلیم آشپزخانه. تماس قطع شد. گوشی را گذاشتم روی اپن، بادمجانها جزغاله شده بودند. شعله را خاموش کردم و دویدم سمت دفتر و خودکارم. دور یکی از شعرها را با همین ماژیک مشکی خط کشیدم. روسری سرمهام را انداختم روی سر. ایستادم مقابلِ آینه و خواندم: «اگر یک لحظه در جانم هوس بود/به غیر از عشق این خاک مقدس...» لبم را به دندان گرفتم؛ گونههایم شده بود رنگ گلانار. تا ١۵ رمضان خیلی نمانده بود!
▪️ حالا اینجا هستم آسیدعلی آقا! روسری سرمهای پوشیدهام، ماژیک مشکی دست گرفتهام، قرار بود مقابلتان شعر بخوانم؛ قرار نبود این مدلی بیایم بیت... من خیلی دوستت دارم آسیدعلی آقا!
✍🏻 فاطمه دولتی
📆 شماره ١
📲 @Keshvardust_ir
💚#حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | آقاجون! برمیگردی؟
▪️ عزیزی که از دست میرود، میگویند بگذارید همسر، فرزندان و نزدیکانش سوگواری کنند. میگویند سوگواری از اولین مراحل پذیرش فقدان است. چهل روز از شهادت آقا گذشته بود. نه او، و نه هیچیک از فرزندان دیگر آقای شهید فرصت عزاداری پیدا نکرده بودند. همه باید خیلی زود خودشان را جمعوجور میکردند برای مبارزه با دشمن. یک عده در میدان، یک عده در خیابان.
▫️ پنجشنبه، بیستم فروردین اما با همهی روزها فرق داشت. روز بر سینه زدن بود و اشک ریختن؛ روز عزاداری. روز تسلیت گفتن به همدیگر. نرگس هم مانند همهی فرزندان آقا آمده بود برای تسکین خودش. خیابان کشوردوست بود و دیواری برای درددل. قلمی برداشت و نوشت: «یکی بهم بگه دروغه... آقاجون! برمیگردی؟»
📅 شماره ٢
✍🏻 منصوره جاسبی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | اما نه اینجوری!
▪️ بوی الکل که در سرم پیچید، کمکم داشتم بیهوش میشدم. تصویری که از او ساخته بودم جلوی چشمم بود. مامان میگفت: «عینک به چشم دارد و لبخند که میزند، آدم دلش ضعف میرود.» بابا قول داده بود همین که عمل تمام شد، هر طور شده مرا میبرد پیشش. حرفهای زیادی با او داشتم؛ یک بغل نامه. نمیدانستم خط بریل میداند یا نه؟ چشم که باز کردم دیدمش. با صورت نورانیاش به من لبخند میزد. عکسش همهجا بود؛ اما خودش نه!
📅 شماره ٣
✍🏻 سارا شهرابی فراهانی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | تا چند بلدی؟
▪️ مرد گفت: «پرچمها رسید، یکی بیاد کمک برای شمارش.» دختر کوچکی جلو رفت و گفت: «آقا اجازه! من بشمرم؟» مرد خم شد و با مهربانی گفت: «تا چند بلدی بشمری؟» دختر گفت: «تا تعداد موجهای وعدهی صادق.»
📅 شماره ۴
✍🏻 زینب گلستانی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | جشن تکلیف
▪️ هر روز جانماز صورتیاش را پهن میکرد و چادر گلگلی نماز را سرش. من را هم مجبور میکرد بنشینم و نماز خواندش را ببینم تا اگر جایی اشتباهی دارد اصلاح کنم. من هم با لبخند میگفتم: «آخه آبجی کوچیکه از کجا معلوم امسال مدرسهی شما برای جشن تکلیف بره بیت رهبری؟» با قیافهی جدی میگفت: «اونا هم نرن، من حتماً میرم. میخوام پشت سر آقا نمازم درستِ درست باشه.»
▫️ اسفند ۱۴۰۴، شب تولد نه سالگیاش با همان چادر گلگلی به شهادت رسید. آقاجان! بالأخره خواهرم برای جشن تکلیف آمد پیش شما.
📅 شماره ۵
✍🏻 زینب گلستانی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | مفید
▪️بستهی قرص ضد افسردگی را در سطل زباله پرت کرد. پرچم ایران را روی دوشش انداخت و از خانه بیرون رفت. برای زنده بودن دلیل بزرگی پیدا کرده بود.
📅 شماره ۶
✍🏻 مریم صفدری
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | حوالی نفسهای آقا
▪️ خانهی پدریام حوالی میدان انقلاب بود. هر وقت بیتاب میشدم میرفتم کمی توی کوچهپسکوچههای بیت قدم میزدم و برمیگشتم. دلم میخواست خانهمان حوالی نفسهای آقا باشد. ده سال قبل، وقتی قرار بود سقف بالای سر من و علی یکی باشد و دوتایی مسیر زندگی را ادامه دهیم، خواستهام را مطرح کردم. انگار او هم از خداخواسته بود. املاکی فلسطین جنوبی، همان که کمی با ورودی بیت فاصله داشت، برایمان یک آپارتمان هفتاد متری پیدا کرد. آنجا شد خانه امیدمان و نرگس و نورا شدند نور چشمانمان.
▫️بعد از جنگ دوازدهروزه مدام به علی میگفتم اگر اتفاقی برای آقا بیفتد، ما هم با او میرویم اما «شما همیشه جلوتر از ما بودی و پیشمرگ ما شدی. آگاهانه به استقبال شهادت رفتی تا مردم ایران و جهان را بیدار کنی.»
📅 شماره ٧
✍🏻 منصوره جاسبی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | همسایه عزیزم
▪️ به کسی نمیگفتم با شما همسایهایم. سعی میکردم طوری باشم که شبیه شما نباشم. وقتی مغازهدار محله میگفت: «با این همه نگهبان آسایش کل محل رو گرفتن.» سکوت میکردم که یعنی موافقم. وقتی راننده تاکسی من را پیاده میکرد و میگفت: «خودش رو قایم کرده چهل طبقه زیرزمین.» حرفشان را باور میکردم.
▫️ آن روزی که محله را زدند صبح زود رفته بودم سرکار. یقین داشتم فرار کردهاید کشور دیگری یا توی پناهگاهی خارج از شهر. یقینی که یکروز بعد تبدیل به عذابوجدان شده بود. شما همینجا بودید، نزدیک خانهی ما و باقی هممحلیها. حالا با این عذاب چهل روزه چه کنم؟! برای پیداکردن نسبت خودم با شما چه کلمهای جفتوجور کنم؟! همین را مینویسم: «آقاجان! همسایه عزیزم.» اگر همسایهی ناسازگارتان را ببخشید، حق همسایگی را تمام کردهاید؛ درست مثل همان روزی که فهمیدم سالهاست سایهی کسی بالای سرم بوده که من حتی از بردن نامش کنار نام خودم واهمه داشتم. شما در پناهگاه نبودید، شما خودِ پناهگاه بودید.
📅 شماره ٨
✍🏻 فاطمهسادات موسوی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | فراموش نکنید
▪️ بیپدر بزرگشان کردم، دخترهایم را میگویم. از بچگی یادشان داده بودم شما را «آقا» صدا بزنند. تلویزیون که نشان داد بچههای کوچک را بغل میگیرید، دلشان خواست به شما بگویند «بابا.» حالا دخترهایم دوباره بیپدر شدهاند. آقاجان! همیشه به یادتان هستیم. شما هم من و دخترهایم را فراموش نکنید.
📅 شماره ٩
✍🏻 الهه ایزدی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | الو بهشت؟
▪️ امروز خیابان خیلیخیلی شلوغ بود. آدم بزرگها داشتند روی دیوار سفید بزرگی خطخطی میکردند. خاله که چفیهی سفید و سیاه داشت، بغل دیوار ایستاد. آرام آستین لباسش را کشیدم و گفتم: «برای منم مینویسی خاله؟» خندید. در ماژیک را که باز کرد، بوی داروهای بابایی را میداد. بوی بيمارستانی که بابا از آنجا دیگر برنگشت خانه. گفتم: «خاله بنویس الو بهشت؟ گوشی رو بدید به آقا!»
▫️ روی اسم آقا دست کشیدم. مامان همیشه میگفت حالا که بابا رفته پیش خدا، آقا بابای من هم هست. اشکهایم را با دنبالهی روسری پاک کردم و باز گفتم: «خاله بنویس: آقاجون به بابا بگو مامان قول داده هم مامانم باشه، هم بابام.»
📅 شماره ١٠
✍🏻 مارال جوانبخت
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir