eitaa logo
کشوردوست
19هزار دنبال‌کننده
373 عکس
127 ویدیو
0 فایل
«کشوردوست»؛ منعکس کننده آنچه در حضور شبانه مردم در کنار محل شهادت رهبر شهید انقلاب اسلامی میگذرد... شب‌های پس از شهادت آقاجان‌مان؛ خیابان جمهوری اسلامی؛ نرسیده به فلسطین جنوبی؛ خیابان کشوردوست
مشاهده در ایتا
دانلود
💚 | آقاجون! برمی‌گردی؟ ▪️ عزیزی که از دست می‌رود، می‌گویند بگذارید همسر، فرزندان و نزدیکانش سوگواری کنند. می‌گویند سوگواری از اولین مراحل پذیرش فقدان است. چهل روز از شهادت آقا گذشته بود. نه او، و نه هیچ‌یک از فرزندان دیگر آقای شهید فرصت عزاداری پیدا نکرده بودند. همه باید خیلی زود خودشان را جمع‌و‌جور می‌کردند برای مبارزه با دشمن. یک عده در میدان، یک عده در خیابان. ▫️ پنجشنبه، بیستم فروردین اما با همه‌ی روزها فرق داشت. روز بر سینه زدن بود و اشک ریختن؛ روز عزاداری. روز تسلیت گفتن به همدیگر. نرگس هم مانند همه‌ی فرزندان آقا آمده بود برای تسکین خودش. خیابان کشوردوست بود و دیواری برای درددل. قلمی برداشت و نوشت: «یکی بهم بگه دروغه... آقاجون! برمی‌گردی؟» 📅 شماره ٢ ✍🏻 منصوره جاسبی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | اما نه اینجوری! ▪️ بوی الکل که در سرم پیچید، کم‌کم داشتم بی‌هوش می‌شدم. تصویری که از او ساخته بودم جلوی چشمم بود. مامان می‌گفت: «عینک به چشم دارد و لبخند که می‌زند، آدم دلش ضعف می‌رود.» بابا قول داده بود همین که عمل تمام شد، هر طور شده مرا می‌برد پیشش. حرف‌های زیادی با او داشتم؛ یک بغل نامه. نمی‌دانستم خط بریل می‌داند یا نه؟ چشم که باز کردم دیدمش. با صورت نورانی‌اش به من لبخند می‌زد. عکسش همه‌جا بود؛ اما خودش نه! 📅 شماره ٣ ✍🏻 سارا شهرابی فراهانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | تا چند بلدی؟ ▪️ مرد گفت: «پرچم‌ها رسید، یکی بیاد کمک برای شمارش.» دختر کوچکی جلو رفت و گفت: «آقا اجازه! من بشمرم؟» مرد خم شد و با مهربانی گفت: «تا چند بلدی بشمری؟» دختر گفت: «تا تعداد موج‌های وعده‌ی صادق.» 📅 شماره ۴ ✍🏻 زینب گلستانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | جشن تکلیف ▪️ هر روز جانماز صورتی‌اش را پهن می‌کرد و چادر گل‌گلی نماز را سرش. من را هم مجبور می‌کرد بنشینم و نماز خواندش را ببینم تا اگر جایی اشتباهی دارد اصلاح کنم. من هم با لبخند می‌گفتم: «آخه آبجی کوچیکه از کجا معلوم امسال مدرسه‌ی شما برای جشن تکلیف بره بیت رهبری؟» با قیافه‌ی جدی می‌گفت: «اونا هم نرن، من حتماً می‌رم. می‌خوام پشت سر آقا نمازم درستِ درست باشه.» ▫️ اسفند ۱۴۰۴، شب تولد نه سالگی‌اش با همان چادر گل‌گلی به شهادت رسید. آقاجان! بالأخره خواهرم برای جشن تکلیف آمد پیش شما. 📅 شماره ۵ ✍🏻 زینب گلستانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | مفید ▪️بسته‌ی قرص ضد افسردگی را در سطل زباله پرت کرد. پرچم ایران را روی دوشش انداخت و از خانه بیرون رفت. برای زنده بودن دلیل بزرگی پیدا کرده بود. 📅 شماره ۶ ✍🏻 مریم صفدری 💻 @Keshvardust_ir
💚 | حوالی نفس‌های آقا ▪️ خانه‌ی پدری‌ام حوالی میدان انقلاب بود. هر وقت بی‌تاب می‌شدم می‌رفتم کمی توی کوچه‌پس‌کوچه‌های بیت قدم می‌زدم و برمی‌گشتم. دلم می‌خواست خانه‌مان حوالی نفس‌های آقا باشد. ده سال قبل، وقتی قرار بود سقف بالای سر من و علی یکی باشد و دوتایی مسیر زندگی را ادامه دهیم، خواسته‌ام را مطرح کردم. انگار او هم از خداخواسته بود. املاکی فلسطین جنوبی، همان که کمی با ورودی بیت فاصله داشت، برایمان یک آپارتمان هفتاد متری‌ پیدا کرد. آنجا شد خانه امیدمان و نرگس و نورا شدند نور چشمان‌مان. ▫️بعد از جنگ دوازده‌روزه مدام به علی می‌گفتم اگر اتفاقی برای آقا بیفتد، ما هم با او می‌رویم اما «شما همیشه جلوتر از ما بودی و پیش‌مرگ ما شدی. آگاهانه به استقبال شهادت رفتی تا مردم ایران و جهان را بیدار کنی.» 📅 شماره ٧ ✍🏻 منصوره جاسبی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | همسایه عزیزم ▪️ به کسی نمی‌گفتم با شما همسایه‌ایم. سعی می‌کردم طوری باشم که شبیه شما نباشم. وقتی مغازه‌دار محله می‌گفت: «با این همه نگهبان آسایش کل محل رو گرفتن‌.» سکوت می‌کردم که یعنی موافقم. وقتی راننده تاکسی من را پیاده می‌کرد و می‌گفت: «خودش رو قایم کرده چهل طبقه زیرزمین.» حرف‌شان را باور می‌کردم. ▫️ آن روزی که محله را زدند صبح زود رفته بودم سرکار. یقین داشتم فرار کرده‌اید کشور دیگری یا توی پناهگاهی خارج از شهر. یقینی که یک‌روز بعد تبدیل به عذاب‌وجدان شده بود. شما همین‌جا بودید، نزدیک خانه‌ی ما و باقی هم‌محلی‌ها. حالا با این عذاب چهل روزه چه کنم؟! برای پیداکردن نسبت خودم با شما چه کلمه‌ای جفت‌وجور کنم؟! همین را می‌نویسم: «آقاجان! همسایه عزیزم.» اگر همسایه‌ی ناسازگارتان را ببخشید، حق همسایگی را تمام کرده‌اید؛ درست مثل همان روزی که فهمیدم سال‌هاست سایه‌ی کسی بالای سرم بوده که من حتی از بردن نامش کنار نام خودم واهمه داشتم. شما در پناهگاه نبودید، شما خودِ پناهگاه بودید. 📅 شماره ٨ ✍🏻 فاطمه‌سادات موسوی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | فراموش نکنید ▪️ بی‌پدر بزرگ‌شان کردم، دخترهایم را می‌گویم. از بچگی یادشان داده بودم شما را «آقا» صدا بزنند. تلویزیون که نشان داد بچه‌های کوچک را بغل می‌گیرید، دل‌شان خواست به شما بگویند «بابا.» حالا دخترهایم دوباره بی‌پدر شده‌اند. آقاجان! همیشه به یادتان هستیم. شما هم من و دخترهایم را فراموش نکنید. 📅 شماره ٩ ✍🏻 الهه ایزدی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | الو بهشت؟ ▪️ امروز خیابان‌ خیلی‌خیلی شلوغ بود. آدم بزرگ‌ها داشتند روی دیوار سفید بزرگی خط‌خطی می‌کردند. خاله که چفیه‌ی سفید و سیاه داشت، بغل دیوار ایستاد. آرام آستین لباسش را کشیدم و گفتم: «برای منم می‌نویسی خاله؟» خندید. در ماژیک را که باز کرد، بوی داروهای بابایی را می‌داد. بوی بيمارستانی که بابا از آن‌جا دیگر برنگشت خانه. گفتم: «خاله بنویس الو بهشت؟ گوشی رو بدید به آقا!» ▫️ روی اسم آقا دست کشیدم. مامان همیشه می‌گفت حالا که بابا رفته پیش خدا، آقا بابای من هم هست. اشک‌هایم را با دنباله‌ی روسری پاک کردم و باز گفتم: «خاله بنویس: آقاجون به بابا بگو مامان قول داده هم مامانم باشه، هم بابام.» 📅 شماره ١٠ ✍🏻 مارال جوان‌بخت 💻 @Keshvardust_ir
💚 | از تو ▪️ آقا جان! من و خواهرم شغل آینده‌مان را انتخاب کردیم. او می‌خواهد نویسنده بشود، من معلم. جفت‌مان یک دلیل داریم: از تو بگوییم. 📅 شماره ١١ ✍🏻 الهه ایزدی لای‌بیدی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | دیر برگشتم، ولی... ▪️ اسم شما را که می‌شنیدم، چشمم را می‌بستم و دهانم را باز می‌کردم به گفتن هر چه نباید! چرا؟ شوهرم صبح تا شب می‌دوید، من قناعت می‌کردم و ته سال هیچی نداشتیم جز پس‌اندازی که باید می‌گذاشتیم روی پول پیش‌ خانه. تورم و تحریم پایش را از گلویمان بر نمی‌داشت. اسم شما را که می‌شنیدم، چشمم را می‌بستم و دهانم را باز می‌کردم که: «ما اصلاً هسته‌ای می‌خوایم چیکار؟ نون و آب می‌شه برامون؟ کاش آقای خامنه‌ای اتمی رو بده و به‌جاش رفاه مردمش رو تأمین کنه!» ▫️ تا پارسال که مادرم خون‌دماغ شد! دکتر پی ماجرا را گرفت و فهمیدیم سرطان دارد. گفتند: «با رادیو‌داروها می‌شه متوقفش کرد» لب گزیدم که: «بریم خارج؟ پولش رو نداریم!» و فهمیدم با کمترین هزینه توی همین ایران خودمان می‌تواند از رادیوداروها_پزشکی هسته‌ای_ استفاده کند. ▪️ این روزها شما نیستید. مادرم سرپا شده، هر شب توی خیابان پرچم می‌‌چرخاند. و من آمده‌ام کشوردوست! می‌خواهم فریاد بزنم: «آقاجان غلط کردم. من برگشتم. دیر برگشتم...» 📅 شماره ١٢ ✍🏻 فاطمه دولتی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | آقا! انگشتر ▪️ کف دستش می‌سوزد. چوب پرچم را در راستای بدنش بغل می‌کند. ها می‌کند توی دستش. یادش می‌آید بابا گفته بود: «اگه من شهید بشم، تو می‌تونی به آقا بگی و انگشتر بگیری.» و بعد بلندبلند خندیده بود. بابا ادامه داده بود: «ولی من کجا و شهادت کجا؟!» پسر نگاه می‌کند به پرچم که در زمینه‌ی سورمه‌ای آسمان در باد موج برمی‌دارد. دستش را در هوا تکان می‌دهد و فریاد می‌زند: «آقا، انگشتر.» 📅 شماره ١٣ ✍🏻 شیرین هزارجریبی 💻 @Keshvardust_ir