💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | حوالی نفسهای آقا
▪️ خانهی پدریام حوالی میدان انقلاب بود. هر وقت بیتاب میشدم میرفتم کمی توی کوچهپسکوچههای بیت قدم میزدم و برمیگشتم. دلم میخواست خانهمان حوالی نفسهای آقا باشد. ده سال قبل، وقتی قرار بود سقف بالای سر من و علی یکی باشد و دوتایی مسیر زندگی را ادامه دهیم، خواستهام را مطرح کردم. انگار او هم از خداخواسته بود. املاکی فلسطین جنوبی، همان که کمی با ورودی بیت فاصله داشت، برایمان یک آپارتمان هفتاد متری پیدا کرد. آنجا شد خانه امیدمان و نرگس و نورا شدند نور چشمانمان.
▫️بعد از جنگ دوازدهروزه مدام به علی میگفتم اگر اتفاقی برای آقا بیفتد، ما هم با او میرویم اما «شما همیشه جلوتر از ما بودی و پیشمرگ ما شدی. آگاهانه به استقبال شهادت رفتی تا مردم ایران و جهان را بیدار کنی.»
📅 شماره ٧
✍🏻 منصوره جاسبی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | همسایه عزیزم
▪️ به کسی نمیگفتم با شما همسایهایم. سعی میکردم طوری باشم که شبیه شما نباشم. وقتی مغازهدار محله میگفت: «با این همه نگهبان آسایش کل محل رو گرفتن.» سکوت میکردم که یعنی موافقم. وقتی راننده تاکسی من را پیاده میکرد و میگفت: «خودش رو قایم کرده چهل طبقه زیرزمین.» حرفشان را باور میکردم.
▫️ آن روزی که محله را زدند صبح زود رفته بودم سرکار. یقین داشتم فرار کردهاید کشور دیگری یا توی پناهگاهی خارج از شهر. یقینی که یکروز بعد تبدیل به عذابوجدان شده بود. شما همینجا بودید، نزدیک خانهی ما و باقی هممحلیها. حالا با این عذاب چهل روزه چه کنم؟! برای پیداکردن نسبت خودم با شما چه کلمهای جفتوجور کنم؟! همین را مینویسم: «آقاجان! همسایه عزیزم.» اگر همسایهی ناسازگارتان را ببخشید، حق همسایگی را تمام کردهاید؛ درست مثل همان روزی که فهمیدم سالهاست سایهی کسی بالای سرم بوده که من حتی از بردن نامش کنار نام خودم واهمه داشتم. شما در پناهگاه نبودید، شما خودِ پناهگاه بودید.
📅 شماره ٨
✍🏻 فاطمهسادات موسوی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | فراموش نکنید
▪️ بیپدر بزرگشان کردم، دخترهایم را میگویم. از بچگی یادشان داده بودم شما را «آقا» صدا بزنند. تلویزیون که نشان داد بچههای کوچک را بغل میگیرید، دلشان خواست به شما بگویند «بابا.» حالا دخترهایم دوباره بیپدر شدهاند. آقاجان! همیشه به یادتان هستیم. شما هم من و دخترهایم را فراموش نکنید.
📅 شماره ٩
✍🏻 الهه ایزدی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | الو بهشت؟
▪️ امروز خیابان خیلیخیلی شلوغ بود. آدم بزرگها داشتند روی دیوار سفید بزرگی خطخطی میکردند. خاله که چفیهی سفید و سیاه داشت، بغل دیوار ایستاد. آرام آستین لباسش را کشیدم و گفتم: «برای منم مینویسی خاله؟» خندید. در ماژیک را که باز کرد، بوی داروهای بابایی را میداد. بوی بيمارستانی که بابا از آنجا دیگر برنگشت خانه. گفتم: «خاله بنویس الو بهشت؟ گوشی رو بدید به آقا!»
▫️ روی اسم آقا دست کشیدم. مامان همیشه میگفت حالا که بابا رفته پیش خدا، آقا بابای من هم هست. اشکهایم را با دنبالهی روسری پاک کردم و باز گفتم: «خاله بنویس: آقاجون به بابا بگو مامان قول داده هم مامانم باشه، هم بابام.»
📅 شماره ١٠
✍🏻 مارال جوانبخت
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | از تو
▪️ آقا جان! من و خواهرم شغل آیندهمان را انتخاب کردیم. او میخواهد نویسنده بشود، من معلم. جفتمان یک دلیل داریم: از تو بگوییم.
📅 شماره ١١
✍🏻 الهه ایزدی لایبیدی
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | دیر برگشتم، ولی...
▪️ اسم شما را که میشنیدم، چشمم را میبستم و دهانم را باز میکردم به گفتن هر چه نباید!
چرا؟ شوهرم صبح تا شب میدوید، من قناعت میکردم و ته سال هیچی نداشتیم جز پساندازی که باید میگذاشتیم روی پول پیش خانه. تورم و تحریم پایش را از گلویمان بر نمیداشت. اسم شما را که میشنیدم، چشمم را میبستم و دهانم را باز میکردم که: «ما اصلاً هستهای میخوایم چیکار؟ نون و آب میشه برامون؟ کاش آقای خامنهای اتمی رو بده و بهجاش رفاه مردمش رو تأمین کنه!»
▫️ تا پارسال که مادرم خوندماغ شد!
دکتر پی ماجرا را گرفت و فهمیدیم سرطان دارد. گفتند: «با رادیوداروها میشه متوقفش کرد» لب گزیدم که: «بریم خارج؟ پولش رو نداریم!» و فهمیدم با کمترین هزینه توی همین ایران خودمان میتواند از رادیوداروها_پزشکی هستهای_ استفاده کند.
▪️ این روزها شما نیستید. مادرم سرپا شده، هر شب توی خیابان پرچم میچرخاند. و من آمدهام کشوردوست! میخواهم فریاد بزنم: «آقاجان غلط کردم. من برگشتم. دیر برگشتم...»
📅 شماره ١٢
✍🏻 فاطمه دولتی
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | آقا! انگشتر
▪️ کف دستش میسوزد. چوب پرچم را در راستای بدنش بغل میکند. ها میکند توی دستش. یادش میآید بابا گفته بود: «اگه من شهید بشم، تو میتونی به آقا بگی و انگشتر بگیری.» و بعد بلندبلند خندیده بود. بابا ادامه داده بود: «ولی من کجا و شهادت کجا؟!» پسر نگاه میکند به پرچم که در زمینهی سورمهای آسمان در باد موج برمیدارد. دستش را در هوا تکان میدهد و فریاد میزند: «آقا، انگشتر.»
📅 شماره ١٣
✍🏻 شیرین هزارجریبی
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | اما نبودی!
▫️ به رسم هر سال عید که میرفتند عیددیدنی و صاحبخانه نبود، ماژیک را برداشت و روی دیوارهای بتنی کشوردوست نوشت: «آمدیم آقاجان! اما نبودی...»
📅 شماره ١۴
✍🏻 زینب گلستانی
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | هستم بر آن عهد که بستم
▫️ موقع انتخابرشتهی کنکور، اولین انتخابم دانشگاه تربیت معلم بود. میخواستم معلم شوم. همهی خانواده مخالف بودند. میگفتند مگر با حقوق معلمی میشود زندگی را چرخاند. اما مرغ من فقط یک پا داشت. شما مدام میگفتید "ایران قوی" و من دلم میخواست شاگردانی تربیت کنم تا کشور را بسازند و سری توی سرها دربیاورند. شدم معلم ریاضی. بیست سال از آن روزها گذشته. آفاق ۱۸ ساله شده ۳۸ ساله. مادر شدهام و زندگیام هم چرخیده و ایران قوی شده آنقدر که یکتنه مقابل ابرقدرت جهان ایستاده است.
▪️ و امروز اینجا مقابل خیابان کشوردوست ایستادهام و میخواهم عهدم را با شما تجدید کنم و بگویم: «منِ آفاق از جامعهی معلمی قول میدهم علممان را در راه آبادی وطن وقف کنم.»
📅 شماره ١۵
✍🏻 منصوره جاسبی
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | کد رنگی ابدیت
▫️ همیشه رنگهای پرچم و چراغ راهنما را اشتباه میگرفت. موقع نقاشی کشیدن باید کلی فکر میکرد تا یادش بیاید سبز را بالا بکشد یا قرمز؟ روزی که تن غرق به خون خواهرش را دید، تا ابد در ذهنش حک شد. زمین سرخ میشود تا سبز سربلند باشد.
📅 شماره ١۶
✍🏻 فائزه جلیلاوی
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | کشف رمز یک حسرت همگانی
▫️ تمامش حسرت است: «آقاجان ما تو را آنطور که باید نشناختیم» نه نقطهای دارد، نه ویرگولی. بلافاصله همهی کارهای نکردهام، روی شانهام سنگینی میکنند: کتابهایی که نخواندم و سخنرانیهایی که گوش نکردم؛ چه تازهترها و چه آنهایی را که سالها قبل از تولدم گفته بود. فکر کنم خیالم راحت بود که «آقاجان» همیشه هست و هروقت بخواهم، میتوانم پای حرفهایش بنشینم. نه کسی که یکروز دنیای بدون او را زندگی میکنم و حسرت نشناختنش را میخورم. به قول حسین منزوی: اما تو را، ای عاشق انسان، کسی نشناخت!
▪️ دستنوشته ذهنم را درگیر کرده که چشمم به کلمهی دیگری در عکس میافتد. نوشته است: «دارم.» بقیهاش توی عکس نیست. یک «دارمِ» بزرگ است با یک نقطه در آخرش. نقطه، انگار حکمِ والسلام را دارد و جای حرف دیگری را باقی نمیگذارد. برای کاملکردنِ دارم، فقط یک کلمه به ذهنم میرسد: «دوستت.»
▫️ دلم میخواهد ماژیکی بردارم و بنویسم: دوستت دارم؛ بااینکه تو را آنطور که باید نشناختم.
📅 شماره ١٧
✍🏻 ریحانه عارفنژاد
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | آرزو داشتم...
▫️ بابا عادت داشت مهمانهای روضه را با تسبیح بشمرد و بعد که تعداد دستش آمد دعوتشان کند. حاجی حشمت، حاجی محمدربیع، حاجی محمدعلی، حاجی حیدرقلی. تا جایی که دور اول تمام میشد و میرفت دور بعد. دوبیشتر مهمانها همسایههای خانهمان بودند یا همسایههای مغازهاش. چون کمتر فامیلی توی این شهر داشتیم. سه چهار روز مانده به بیست و هشتم صفرِ هر سال این آیین تکرار میشد. مردان همسایه میآمدند و روحانیای که روضه میخواند. بعد سفرهی نذری پهن میشد توی اتاق پذیرایی.
▪️ ماه رمضانها که دیدار داشتید و مینشستید سر سفرهی افطاری، آرزو داشتم همسایه بودیم. بابا زنده بود و دعوت را با اسم شما سر میانداخت. حاجی سید علی. میآمدید مینشستید روی صندلیای که با چادر مشکی مادرم سیاهپوشش کرده بودیم و روضه را میخواندید. حالا اما باید صبر کنم تا بهشت. شاید هم بشود آرزو کنم رجعت بشود. من هم همراه شما برگردم و آنموقع برسم به آرزوی همسایگی.
📅 شماره ١٨
✍🏻 زینب خزایی
💻 @Keshvardust_ir