eitaa logo
کشوردوست
19هزار دنبال‌کننده
373 عکس
127 ویدیو
0 فایل
«کشوردوست»؛ منعکس کننده آنچه در حضور شبانه مردم در کنار محل شهادت رهبر شهید انقلاب اسلامی میگذرد... شب‌های پس از شهادت آقاجان‌مان؛ خیابان جمهوری اسلامی؛ نرسیده به فلسطین جنوبی؛ خیابان کشوردوست
مشاهده در ایتا
دانلود
💚 | الو بهشت؟ ▪️ امروز خیابان‌ خیلی‌خیلی شلوغ بود. آدم بزرگ‌ها داشتند روی دیوار سفید بزرگی خط‌خطی می‌کردند. خاله که چفیه‌ی سفید و سیاه داشت، بغل دیوار ایستاد. آرام آستین لباسش را کشیدم و گفتم: «برای منم می‌نویسی خاله؟» خندید. در ماژیک را که باز کرد، بوی داروهای بابایی را می‌داد. بوی بيمارستانی که بابا از آن‌جا دیگر برنگشت خانه. گفتم: «خاله بنویس الو بهشت؟ گوشی رو بدید به آقا!» ▫️ روی اسم آقا دست کشیدم. مامان همیشه می‌گفت حالا که بابا رفته پیش خدا، آقا بابای من هم هست. اشک‌هایم را با دنباله‌ی روسری پاک کردم و باز گفتم: «خاله بنویس: آقاجون به بابا بگو مامان قول داده هم مامانم باشه، هم بابام.» 📅 شماره ١٠ ✍🏻 مارال جوان‌بخت 💻 @Keshvardust_ir
💚 | از تو ▪️ آقا جان! من و خواهرم شغل آینده‌مان را انتخاب کردیم. او می‌خواهد نویسنده بشود، من معلم. جفت‌مان یک دلیل داریم: از تو بگوییم. 📅 شماره ١١ ✍🏻 الهه ایزدی لای‌بیدی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | دیر برگشتم، ولی... ▪️ اسم شما را که می‌شنیدم، چشمم را می‌بستم و دهانم را باز می‌کردم به گفتن هر چه نباید! چرا؟ شوهرم صبح تا شب می‌دوید، من قناعت می‌کردم و ته سال هیچی نداشتیم جز پس‌اندازی که باید می‌گذاشتیم روی پول پیش‌ خانه. تورم و تحریم پایش را از گلویمان بر نمی‌داشت. اسم شما را که می‌شنیدم، چشمم را می‌بستم و دهانم را باز می‌کردم که: «ما اصلاً هسته‌ای می‌خوایم چیکار؟ نون و آب می‌شه برامون؟ کاش آقای خامنه‌ای اتمی رو بده و به‌جاش رفاه مردمش رو تأمین کنه!» ▫️ تا پارسال که مادرم خون‌دماغ شد! دکتر پی ماجرا را گرفت و فهمیدیم سرطان دارد. گفتند: «با رادیو‌داروها می‌شه متوقفش کرد» لب گزیدم که: «بریم خارج؟ پولش رو نداریم!» و فهمیدم با کمترین هزینه توی همین ایران خودمان می‌تواند از رادیوداروها_پزشکی هسته‌ای_ استفاده کند. ▪️ این روزها شما نیستید. مادرم سرپا شده، هر شب توی خیابان پرچم می‌‌چرخاند. و من آمده‌ام کشوردوست! می‌خواهم فریاد بزنم: «آقاجان غلط کردم. من برگشتم. دیر برگشتم...» 📅 شماره ١٢ ✍🏻 فاطمه دولتی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | آقا! انگشتر ▪️ کف دستش می‌سوزد. چوب پرچم را در راستای بدنش بغل می‌کند. ها می‌کند توی دستش. یادش می‌آید بابا گفته بود: «اگه من شهید بشم، تو می‌تونی به آقا بگی و انگشتر بگیری.» و بعد بلندبلند خندیده بود. بابا ادامه داده بود: «ولی من کجا و شهادت کجا؟!» پسر نگاه می‌کند به پرچم که در زمینه‌ی سورمه‌ای آسمان در باد موج برمی‌دارد. دستش را در هوا تکان می‌دهد و فریاد می‌زند: «آقا، انگشتر.» 📅 شماره ١٣ ✍🏻 شیرین هزارجریبی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | اما نبودی! ▫️ به رسم هر سال عید که می‌رفتند عیددیدنی و صاحبخانه نبود، ماژیک را برداشت و روی دیوارهای بتنی کشوردوست نوشت: «آمدیم آقاجان! اما نبودی...» 📅 شماره ١۴ ✍🏻 زینب گلستانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | هستم بر آن عهد که بستم ▫️ موقع انتخاب‌رشته‌ی کنکور، اولین انتخابم دانشگاه تربیت معلم بود. می‌خواستم معلم شوم. همه‌ی خانواده مخالف بودند. می‌گفتند مگر با حقوق معلمی می‌شود زندگی را چرخاند. اما مرغ من فقط یک پا داشت. شما مدام می‌گفتید "ایران قوی" و من دلم می‌خواست شاگردانی تربیت کنم تا کشور را بسازند و سری توی سرها دربیاورند. شدم معلم ریاضی. بیست سال از آن روزها گذشته. آفاق ۱۸ ساله شده ۳۸ ساله. مادر شده‌ام و زندگی‌ام هم چرخیده و ایران قوی شده آنقدر که یک‌تنه مقابل ابرقدرت جهان ایستاده است. ▪️ و امروز اینجا مقابل خیابان کشوردوست ایستاده‌ام و می‌خواهم عهدم را با شما تجدید کنم و بگویم: «منِ آفاق از جامعه‌ی معلمی قول می‌دهم علم‌مان را در راه آبادی وطن وقف کنم.» 📅 شماره ١۵ ✍🏻 منصوره جاسبی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | کد رنگی ابدیت ▫️ همیشه رنگ‌های پرچم و چراغ راهنما را اشتباه می‌گرفت. موقع نقاشی کشیدن باید کلی فکر می‌کرد تا یادش بیاید سبز را بالا بکشد یا قرمز؟ روزی که تن غرق به خون خواهرش را دید، تا ابد در ذهنش حک شد. زمین سرخ می‌شود تا سبز سربلند باشد. 📅 شماره ١۶ ✍🏻 فائزه جلیلاوی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | کشف رمز یک حسرت همگانی ▫️ تمامش حسرت است: «آقاجان ما تو را آنطور که باید نشناختیم» نه نقطه‌ای دارد، نه ویرگولی. بلافاصله همه‌ی کارهای نکرده‌ام، روی شانه‌ام سنگینی می‌کنند: کتاب‌هایی که نخواندم و سخنرانی‌هایی که گوش نکردم؛ چه تازه‌ترها و چه آن‌هایی را که سال‌ها قبل از تولدم گفته بود. فکر کنم خیالم راحت بود که «آقاجان» همیشه هست و هروقت بخواهم، می‌توانم پای حرف‌هایش بنشینم. نه کسی که یک‌روز دنیای بدون او را زندگی می‌کنم و حسرت نشناختنش را می‌خورم. به قول حسین منزوی: اما تو را، ای عاشق انسان، کسی نشناخت! ▪️ دست‌نوشته ذهنم را درگیر کرده که چشمم به کلمه‌ی دیگری در عکس می‌افتد. نوشته است: «دارم.» بقیه‌اش توی عکس نیست. یک «دارمِ» بزرگ است با یک نقطه در آخرش. نقطه، انگار حکمِ والسلام را دارد و جای حرف دیگری را باقی نمی‌گذارد. برای کامل‌کردنِ دارم، فقط یک کلمه به ذهنم می‌رسد: «دوستت.» ▫️ دلم می‌خواهد ماژیکی بردارم و بنویسم: دوستت دارم؛ بااینکه تو را آنطور که باید نشناختم. 📅 شماره ١٧ ✍🏻 ریحانه عارف‌نژاد 💻 @Keshvardust_ir
💚 | آرزو داشتم... ▫️ بابا عادت داشت مهمان‌های روضه را با تسبیح بشمرد و بعد که تعداد دستش آمد دعوتشان کند. حاجی حشمت، حاجی محمدربیع، حاجی محمدعلی، حاجی حیدرقلی. تا جایی که دور اول تمام می‌شد و می‌رفت دور بعد. دوبیشتر مهمان‌ها همسایه‌های خانه‌مان بودند یا همسایه‌های مغازه‌اش. چون کمتر فامیلی توی این شهر داشتیم. سه چهار روز مانده به بیست و هشتم صفرِ هر سال این آیین تکرار می‌شد. مردان همسایه می‌آمدند و روحانی‌ای که روضه می‌خواند. بعد سفره‌ی نذری پهن می‌شد توی اتاق پذیرایی. ▪️ ماه رمضان‌ها که دیدار داشتید و می‌نشستید سر سفره‌ی افطاری، آرزو داشتم همسایه بودیم. بابا زنده بود و دعوت را با اسم شما سر می‌انداخت. حاجی سید علی. می‌آمدید می‌نشستید روی صندلی‌ای که با چادر مشکی مادرم سیاه‌پوشش کرده بودیم و روضه را می‌خواندید. حالا اما باید صبر کنم تا بهشت. شاید هم بشود آرزو کنم رجعت بشود. من هم همراه شما برگردم و آن‌موقع برسم به آرزوی همسایگی. 📅 شماره ١٨ ✍🏻 زینب خزایی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | به وقت بهشت ▫️ گل رز قرمز توی دست‌های زبر مأموری که جلوی در آهنی ایستاده بود، تناقض عجیبی داشت. مأمور خم شد، گوشش را برد نزدیک دهان دخترکی که بلوز سبز گلدار و دامن مشکی چین‌دار پوشیده بود. حرفش را که شنید، لبخند زد و دست گذاشت روی چشم‌هایش که یعنی به روی چشم. ‌ ▪️ کنجکاو شدم. رفتم جلو، هم‌قدش زانو زدم و پرسیدم: «چرا به اون آقاهه گل دادی؟» نوک پر روسری مشکی‌اش را دور انگشت سبابه پیچاند: «برای اینکه بذاره روی خونه‌ی آقا.» با هیجان گفتم: «وای چه کار قشنگی کردی! حالا اگه بخوای واسه آقا یه نقاشی بکشی، چی می‌کشی؟» ▫️ کمی مادرش را نگاه کرد و کمی من را. پر روسری را از دور انگشتش باز کرد و گفت: «آقا رو می‌کشیدم؛ وقتی توی بهشته و گل من توی دست‌هاشه.» 📅 شماره ١٩ 💻 @Keshvardust_ir
💚 | من یک هدیه طلبکارم ▫️ شروع به قدم زدن در کوچه خیابان‌هایی کرد که بیست سال پیش، دوران دانشجویی، دوان‌دوان از آن‌ها گذشته بود تا زودتر از بقیه دانشجوها خودش را به حسینیه‌ی آقا برساند و در صف‌های جلویی بنشیند. ولی رویش نشده بود فریاد بزند و از آقا چفیه بخواهد. ▪️ در حال قدم زدن چشمش افتاد به دیوار خیابان کشوردوست. هر کسی از امام شهید چیزی خواسته بود شهادت، شفاعت... . او از حضرت آقا یک هدیه طلب داشت. دلش چیزی می‌خواست برای همه‌ی مردم دنیا. ماژیک را برداشت و روی دیوار نوشت: «ظهور را برایمان هدیه بفرست.» 📅 شماره ٢٠ ✍🏻 زینب گلستانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | فیلمبردار جامانده ▪️ دست و دلم نمی‌رفت گروه دوستانه را باز کنم. لیلا قرار و مدار میهمانی را گذاشته بود. هرسال پیام می‌داد پشت پیام و می‌گفت تو هم بیا، جواب می‌دادم:«باید اختصاصی دعوت بشم.» لیلا لبخند می‌فرستاد و می‌گفت: «چشم! امر دیگه‌ای نداری خانم فیلم‌بردار؟» ▫️ امسال برایش بهانه‌ی جان‌دارتری تراشیدم. گفتم: «مگه جونمو از سر راه آوردم که ساعت سه صبح سوار قطار بشم و برم تهران، اونم توی این اغتشاش؟» پشت‌بند این جواب تا صبح گریه کردم. من اصلا آدم جان‌دوستی نبودم. فقط دلم می‌خواست یک‌بار فیلم‌بردار میهمانی باشم. ▪️ حالا نشسته‌ام روی زیلوی آبی که سرِ کوچه‌ پهن شده. کاش الان ساعت سه صبح نوزده دی بود. کاش من هم با لیلا و اهالی قم آمده بودم دیدارِ عمومی! چه می‌دانستم قرار است روزگار، جای خالی‌ آقا را اینطور بکوبد توی صورتم. ماژیک را از دست لیلا می‌گیرم، با هق‌هقِ گریه، روی دیوار بتنی می‌نویسم: «دلم می‌خواست بیام بیت برای فیلم‌برداری! اما نشد. حالا اومدم!» 📅 شماره ٢١ ✍🏻 فاطمه تقی‌زاده 💻 @Keshvardust_ir