💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | هستم بر آن عهد که بستم
▫️ موقع انتخابرشتهی کنکور، اولین انتخابم دانشگاه تربیت معلم بود. میخواستم معلم شوم. همهی خانواده مخالف بودند. میگفتند مگر با حقوق معلمی میشود زندگی را چرخاند. اما مرغ من فقط یک پا داشت. شما مدام میگفتید "ایران قوی" و من دلم میخواست شاگردانی تربیت کنم تا کشور را بسازند و سری توی سرها دربیاورند. شدم معلم ریاضی. بیست سال از آن روزها گذشته. آفاق ۱۸ ساله شده ۳۸ ساله. مادر شدهام و زندگیام هم چرخیده و ایران قوی شده آنقدر که یکتنه مقابل ابرقدرت جهان ایستاده است.
▪️ و امروز اینجا مقابل خیابان کشوردوست ایستادهام و میخواهم عهدم را با شما تجدید کنم و بگویم: «منِ آفاق از جامعهی معلمی قول میدهم علممان را در راه آبادی وطن وقف کنم.»
📅 شماره ١۵
✍🏻 منصوره جاسبی
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | کد رنگی ابدیت
▫️ همیشه رنگهای پرچم و چراغ راهنما را اشتباه میگرفت. موقع نقاشی کشیدن باید کلی فکر میکرد تا یادش بیاید سبز را بالا بکشد یا قرمز؟ روزی که تن غرق به خون خواهرش را دید، تا ابد در ذهنش حک شد. زمین سرخ میشود تا سبز سربلند باشد.
📅 شماره ١۶
✍🏻 فائزه جلیلاوی
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | کشف رمز یک حسرت همگانی
▫️ تمامش حسرت است: «آقاجان ما تو را آنطور که باید نشناختیم» نه نقطهای دارد، نه ویرگولی. بلافاصله همهی کارهای نکردهام، روی شانهام سنگینی میکنند: کتابهایی که نخواندم و سخنرانیهایی که گوش نکردم؛ چه تازهترها و چه آنهایی را که سالها قبل از تولدم گفته بود. فکر کنم خیالم راحت بود که «آقاجان» همیشه هست و هروقت بخواهم، میتوانم پای حرفهایش بنشینم. نه کسی که یکروز دنیای بدون او را زندگی میکنم و حسرت نشناختنش را میخورم. به قول حسین منزوی: اما تو را، ای عاشق انسان، کسی نشناخت!
▪️ دستنوشته ذهنم را درگیر کرده که چشمم به کلمهی دیگری در عکس میافتد. نوشته است: «دارم.» بقیهاش توی عکس نیست. یک «دارمِ» بزرگ است با یک نقطه در آخرش. نقطه، انگار حکمِ والسلام را دارد و جای حرف دیگری را باقی نمیگذارد. برای کاملکردنِ دارم، فقط یک کلمه به ذهنم میرسد: «دوستت.»
▫️ دلم میخواهد ماژیکی بردارم و بنویسم: دوستت دارم؛ بااینکه تو را آنطور که باید نشناختم.
📅 شماره ١٧
✍🏻 ریحانه عارفنژاد
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | آرزو داشتم...
▫️ بابا عادت داشت مهمانهای روضه را با تسبیح بشمرد و بعد که تعداد دستش آمد دعوتشان کند. حاجی حشمت، حاجی محمدربیع، حاجی محمدعلی، حاجی حیدرقلی. تا جایی که دور اول تمام میشد و میرفت دور بعد. دوبیشتر مهمانها همسایههای خانهمان بودند یا همسایههای مغازهاش. چون کمتر فامیلی توی این شهر داشتیم. سه چهار روز مانده به بیست و هشتم صفرِ هر سال این آیین تکرار میشد. مردان همسایه میآمدند و روحانیای که روضه میخواند. بعد سفرهی نذری پهن میشد توی اتاق پذیرایی.
▪️ ماه رمضانها که دیدار داشتید و مینشستید سر سفرهی افطاری، آرزو داشتم همسایه بودیم. بابا زنده بود و دعوت را با اسم شما سر میانداخت. حاجی سید علی. میآمدید مینشستید روی صندلیای که با چادر مشکی مادرم سیاهپوشش کرده بودیم و روضه را میخواندید. حالا اما باید صبر کنم تا بهشت. شاید هم بشود آرزو کنم رجعت بشود. من هم همراه شما برگردم و آنموقع برسم به آرزوی همسایگی.
📅 شماره ١٨
✍🏻 زینب خزایی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | به وقت بهشت
▫️ گل رز قرمز توی دستهای زبر مأموری که جلوی در آهنی ایستاده بود، تناقض عجیبی داشت. مأمور خم شد، گوشش را برد نزدیک دهان دخترکی که بلوز سبز گلدار و دامن مشکی چیندار پوشیده بود. حرفش را که شنید، لبخند زد و دست گذاشت روی چشمهایش که یعنی به روی چشم.
▪️ کنجکاو شدم. رفتم جلو، همقدش زانو زدم و پرسیدم: «چرا به اون آقاهه گل دادی؟» نوک پر روسری مشکیاش را دور انگشت سبابه پیچاند: «برای اینکه بذاره روی خونهی آقا.» با هیجان گفتم: «وای چه کار قشنگی کردی! حالا اگه بخوای واسه آقا یه نقاشی بکشی، چی میکشی؟»
▫️ کمی مادرش را نگاه کرد و کمی من را. پر روسری را از دور انگشتش باز کرد و گفت: «آقا رو میکشیدم؛ وقتی توی بهشته و گل من توی دستهاشه.»
📅 شماره ١٩
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | من یک هدیه طلبکارم
▫️ شروع به قدم زدن در کوچه خیابانهایی کرد که بیست سال پیش، دوران دانشجویی، دواندوان از آنها گذشته بود تا زودتر از بقیه دانشجوها خودش را به حسینیهی آقا برساند و در صفهای جلویی بنشیند. ولی رویش نشده بود فریاد بزند و از آقا چفیه بخواهد.
▪️ در حال قدم زدن چشمش افتاد به دیوار خیابان کشوردوست. هر کسی از امام شهید چیزی خواسته بود شهادت، شفاعت... . او از حضرت آقا یک هدیه طلب داشت. دلش چیزی میخواست برای همهی مردم دنیا. ماژیک را برداشت و روی دیوار نوشت: «ظهور را برایمان هدیه بفرست.»
📅 شماره ٢٠
✍🏻 زینب گلستانی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | فیلمبردار جامانده
▪️ دست و دلم نمیرفت گروه دوستانه را باز کنم. لیلا قرار و مدار میهمانی را گذاشته بود. هرسال پیام میداد پشت پیام و میگفت تو هم بیا، جواب میدادم:«باید اختصاصی دعوت بشم.» لیلا لبخند میفرستاد و میگفت: «چشم! امر دیگهای نداری خانم فیلمبردار؟»
▫️ امسال برایش بهانهی جاندارتری تراشیدم. گفتم: «مگه جونمو از سر راه آوردم که ساعت سه صبح سوار قطار بشم و برم تهران، اونم توی این اغتشاش؟» پشتبند این جواب تا صبح گریه کردم. من اصلا آدم جاندوستی نبودم. فقط دلم میخواست یکبار فیلمبردار میهمانی باشم.
▪️ حالا نشستهام روی زیلوی آبی که سرِ کوچه پهن شده. کاش الان ساعت سه صبح نوزده دی بود. کاش من هم با لیلا و اهالی قم آمده بودم دیدارِ عمومی! چه میدانستم قرار است روزگار، جای خالی آقا را اینطور بکوبد توی صورتم. ماژیک را از دست لیلا میگیرم، با هقهقِ گریه، روی دیوار بتنی مینویسم: «دلم میخواست بیام بیت برای فیلمبرداری! اما نشد. حالا اومدم!»
📅 شماره ٢١
✍🏻 فاطمه تقیزاده
#داستانک
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | دنیای بی علی
▫️ هر سال، ماه مبارک رمضان که به شبهای قدر نزدیک میشد، این جمله میشد پرسشی که قاب میکردم و میزدمش مقابل پیشانی ذهنم و مدام از خودم میپرسیدم خب دنیا بی علی(ع) شده بود، بی حسن(ع) و حسین(ع) که نشده بود. مگر دنیای بی علی چه شکلی بود. حالا این چند روز که نیستی چقدر قشنگ به پرسشم پاسخ داده شده. حالا از همان روز اول، هر روز به خودم میگویم: "ما ماندیم و دنیای بیعلی."
📅 شماره ٢٢
✍🏻 منصوره جاسبی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | از سرباز به فرمانده
▫️ نمیخواهم بهانه بیاورم آقا، اصلا دنبال توجیه هم نیستم. یعنی آنقدر مبهوتم که نمیخواهم دلیلی بیاورم. فقط دلم میخواهد برگردم به همان روزها که دوستم میخندید و میگفت: «دلت خوشه، فکر کردی رهبرت توی خونه میمونه؟» من هم سکوت میکردم و حرفی نمیزدم. میخواهم برگردم به آن روزها و بگویم: «دیدی توی خونه بود؟...»
▪️ روزها این حرفها را سر آن دوستم فریاد میکشم و شبها از شما حلالیت میطلبم. میآیم در خیابان، در هرجایی که ردی از شما میبینم، در هرجایی که پرچمی بلند است و حرفی از شماست. من بعد از بیخانه شدنتان، بعد از پرپر شدنتان، خانهام را در خیابان، پیدا کردهام. در میان مردم، در کنار دیوار بلوکی کشوردوست. من شبهای زیادی در خیابان، سربازتان خواهم بود فرمانده.
📅 شماره ٢٣
✍🏻 مریم فولادزاده
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | از طرف: سربازت
▫️ دورهی سربازیام افتاد سر خیابان فلسطین. روزهای اول از صبح تا دو عصر بودم و بعدها نگهبانیام شیفتی شد. سه ماهی که گذشت میخواستند جایم را عوض کنند. آنقدر این و آن را دیدم تا نگهبان خیابان بیت بمانم.
▪️ از آن روز که رفتی خواستم تا جایم را عوض کنند. راه دوری نرفتهام. همین نزدیکیها هستم اما امروز دلم خیلی تنگ شده بود آمدم که بگویم: «سلام آقا، حالت خوبه؟ آقا خیلی دوست دارم. خیلی جات خالیه. قربونت برم. از طرف: سربازت.»
📅 شماره ٢۴
✍🏻 منصوره جاسبی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | روزهاولی
▫️ به نمایندگی از تمام کلاس بلند شد و گفت: «آقا اجازه! هدیه جشن تکلیف بریم تهران، نماز عید فطر پشت سر آقا؟» آقا معلم و آقای مدیر قبول کردند. همه با هم رفتند تهران، برای اربعین امام شهید، سیدعلی حسینی خامنهای.
📅 شماره ٢۵
✍🏻 زینب گلستانی
💻 @Keshvardust_ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | به یادت داغ بر دل مینشانم
▫️ توی گوشم صدای خواننده اکو میشود. مداحی قبلی تمام شد و تا به خودم بیابم، موسیقی بعدش رسید. جمعیت مقابلم هر لحظه بیشتر میشود، اما من از جایم تکان نمیخورم. همه برای تسلیت صاحبعزا جلو میروند، اما من خودم را گم و گور میکنم که توی چشم نباشم. پایم نمیکشد کنار بقیه، نزدیک شوم و روی دیوارهای بتنی دست بکشم و حتی نتوانم تصور کنم قبلاً چه شکلی بوده.
▪️ آخر، داغش به دلم مانده که یکروز، خودم را در هول و ولای رسیدن به دیدار شما ببینم. حالا چجوری خودم را راضی کنم جلو بیایم؟ اصلاً با چه رویی باید من اینجا باشم، وقتی شما قرار نیست از پشت پرده بیرون بیایید و دستتان را به نشانهی سلام به همه، بالا ببرید. آن موقع که صدایتان را میشنیدم و میگفتم الهی قربانتان بشوم، فکر میکردم میشود حداقل جانفدایتان باشم. نمیدانستم شما قرار است فدای ما باشید. حالا من چجوری همهی غصه توی دلم را روی این دیوارهای سرد جا بدهم؟
📅 شماره ٢۶
✍🏻 فرزانه زینلی
💻 @Keshvardust_ir