eitaa logo
کشوردوست
19.1هزار دنبال‌کننده
377 عکس
133 ویدیو
0 فایل
«کشوردوست»؛ منعکس کننده آنچه در حضور شبانه مردم در کنار محل شهادت رهبر شهید انقلاب اسلامی میگذرد... شب‌های پس از شهادت آقاجان‌مان؛ خیابان جمهوری اسلامی؛ نرسیده به فلسطین جنوبی؛ خیابان کشوردوست
مشاهده در ایتا
دانلود
💚 | از سرباز به فرمانده ▫️ نمی‌خواهم بهانه بیاورم آقا، اصلا دنبال توجیه هم نیستم. یعنی آن‌قدر مبهوتم که نمی‌خواهم دلیلی بیاورم. فقط دلم می‌خواهد برگردم به همان روزها که دوستم می‌خندید و می‌گفت: «دلت خوشه، فکر کردی رهبرت توی خونه می‌مونه؟» من هم سکوت می‌کردم و حرفی نمی‌زدم. می‌خواهم برگردم به آن روزها و بگویم: «دیدی توی خونه بود؟...» ▪️ روزها این حرف‌ها را سر آن دوستم فریاد می‌کشم و شب‌ها از شما حلالیت می‌طلبم‌. می‌آیم در خیابان، در هرجایی که ردی از شما می‌بینم، در هرجایی که پرچمی بلند است و حرفی از شماست. من بعد از بی‌خانه شدنتان، بعد از پرپر شدنتان، خانه‌ام را در خیابان، پیدا کرده‌ام. در میان مردم، در کنار دیوار بلوکی کشور‌دوست. من شب‌های زیادی در خیابان، سربازتان خواهم بود فرمانده. 📅 شماره ٢٣ ✍🏻 مریم فولادزاده 💻 @Keshvardust_ir
💚 | از طرف: سربازت ▫️ دوره‌ی سربازی‌ام افتاد سر خیابان فلسطین. روزهای اول از صبح تا دو عصر بودم و بعدها نگهبانی‌ام شیفتی شد. سه ماهی که گذشت می‌خواستند جایم را عوض کنند. آنقدر این و آن را دیدم تا نگهبان خیابان بیت بمانم. ▪️ از آن روز که رفتی خواستم تا جایم را عوض کنند. راه دوری نرفته‌ام. همین نزدیکی‌ها هستم اما امروز دلم خیلی تنگ شده بود آمدم که بگویم: «سلام آقا، حالت خوبه؟ آقا خیلی دوست دارم. خیلی جات خالیه. قربونت برم. از طرف: سربازت.» 📅 شماره ٢۴ ✍🏻 منصوره جاسبی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | روزه‌اولی ▫️ به نمایندگی از تمام کلاس بلند شد و گفت: «آقا اجازه! هدیه جشن تکلیف بریم تهران، نماز عید فطر پشت سر آقا؟» آقا معلم و آقای مدیر قبول کردند. همه با هم رفتند تهران، برای اربعین امام شهید، سیدعلی حسینی خامنه‌ای. 📅 شماره ٢۵ ✍🏻 زینب گلستانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | به یادت داغ بر دل می‌نشانم ▫️ توی گوشم صدای خواننده اکو می‌شود. مداحی قبلی تمام شد و تا به خودم بیابم، موسیقی بعدش رسید. جمعیت مقابلم هر لحظه بیشتر می‌شود، اما من از جایم تکان نمی‌خورم. همه برای تسلیت صاحب‌عزا جلو می‌روند، اما من خودم را گم و گور می‌کنم که توی چشم نباشم. پایم نمی‌کشد کنار بقیه، نزدیک شوم و روی دیوارهای بتنی دست بکشم و حتی نتوانم تصور کنم قبلاً چه شکلی بوده. ▪️ آخر، داغش به دلم مانده که یک‌روز، خودم را در هول و ولای رسیدن به دیدار شما ببینم. حالا چجوری خودم را راضی کنم جلو بیایم؟ اصلاً با چه رویی باید من اینجا باشم، وقتی شما قرار نیست از پشت پرده بیرون بیایید و دستتان را به نشانه‌ی سلام به همه، بالا ببرید. آن موقع که صدایتان را می‌شنیدم و می‌گفتم الهی قربانتان بشوم، فکر می‌کردم می‌شود حداقل جان‌فدایتان باشم. نمی‌دانستم شما قرار است فدای ما باشید. حالا من چجوری همه‌ی غصه توی دلم را روی این دیوارهای سرد جا بدهم؟ 📅 شماره ٢۶ ✍🏻 فرزانه زینلی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | جز خوبی چه دیده‌ایم ما؟ ▫️ جمعیت یکصدا و با بارانی که از چشم‌هایشان روان بود، واژه به واژه نماز میت را پشت سر آقا تکرار می‌کنند. بغض در گلوی آقا می‌شکند و سه بار می‌گوید: «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْراً» و حالا ما چه داریم جز اینکه همین جمله را شب و روز تکرار کنیم؟ 📅 شماره ٢٧ ✍🏻 منصوره جاسبی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | تو همسایه‌ی خوب ما بودی ▫️ توی صف، جلویم ایستاده بود با چادر پشت و رو. بهش گفتم. با لبخند تشکر کرد و گفت الان که بلند شدم حواسم نبوده برعکس پوشیدم. ▪️ شاید در آستانه‌ی شصت سالگی بود. کم‌کم که رفتیم جلو سر حرف را با این سؤال باز کردم: «قبلاً هم عزاداریای بیت رو اومدید؟» نگاهش خیره نبود. سر به زیر جواب داد: «آره. زیاد اومدم.» با آهانی حرفش را ادامه دادم: «محرم و صفر هم اومدید پس.» مثل پرکردن ردیف‌های افقی و عمودی جدولی که چیزی به تکمیلش نمانده، با سر تأیید کرد و گفت: «آره. دیدارم اومدم.» وقتی شنید من اولین بار است مراسم فاطمیه را آمده‌ام، سرش را کمی بالا ‌آورد، لبخندی را به صورت محجوبش اضافه کرد همراهِ این جمله: «آخه ما همسایه‌ایم.» ▫️ همسایه از دهانش در نیامده زود آن خانه‌ای را تصور کردم نرسیده به ورودی اول، که از دیوار آجری کوتاه حیاطش شاخه‌های درختی با میوه‌های گرد شبیه کامکوات بالا کشیده بود و من موقع رد شدن آرزو کردم کاش خانه‌ام باشد. زن با گفتن «ما میدون حر می‌شینیم» خیالم را ‌پرانَد. تازه حواسم جمع جمله‌ی قبلی‌اش ‌شد: «آخه ما همسایه‌ایم.» او؛ خودش، رهبرش، خانه‌اش و بیت را همه با هم «ما» می‌دید. «ما»یی که هم‌سایگی می‌آورد. یک همسایگی خوب. 📅 شماره ٢٨ ✍🏻 زینب خزایی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | امیدوارم... ▫️ پدر می‌گفت امام که به رحمت خدا رفت، همه رفتند حسینیه‌ی جماران؛ آنجا برایش زار زدند و بر سر و سینه کوبیدند. اما شما که در اوج تشنگی رمضان شهید شدی، انگار حسینیه را هم با خودت بردی. حالا ما ماندیم و خیابان کشوردوست و دیواری که شده است سنگ صبورمان، آقاجان! امیدوارم حلالمان کنی. 📅 شماره ٢٩ ✍🏻 زینب گلستانی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | خوش‌قد و بالای من ▫️ مامان‌ به شما خیلی حساس بود. نمازتان که از تلویزیون پخش می‌شد، اول می‌نشست تا لحن زیبای شما را بشنود؛ بعد سجاده پهن می‌کرد و نماز می‌خواند. موقع سخنرانی‌ها، تا صدایتان کمی خش می‌افتاد، با غصه می‌گفت: «ای بابا! آقا سرما خورده...» توی روضه‌های محرم که اشک می‌ریختید، دلش ریش می‌شد و اشکش روان. از روزی هم که رفتید حال و روزش معلوم است دیگر. راه می‌رود، دست می‌کشد روی قاب عکس و زیر لب می‌گوید: «دیدی آخر چشم خوردی خوش‌قد و بالای من؟» 📅 شماره ٣٠ ✍🏻 منصوره جاسبی 💻 @Keshvardust_ir
💚 | امتداد ۶١ ▫️ وقتی گفتند بیت را بمباران کرده‌اند، آمدیم کنار مقتل و جای خالی‌تان آوار شد روی سرمان؛ دلمان شکست. پرسیدیم: مگر تو چند نفر بودی که این‌طور وحشیانه حمله کردند؟ یادمان آمد سال ۶۱ هجری هم برای یک نفر، یک لشکر آوردند و بعد از آن بود که حسین(ع) به وسعت دنیا تکثیر شد. حالا هم انگار نوبت به شما رسیده... نگاه کن آقاجان! تکثیر شده‌ای؛ حالا ما همه توایم. 📅 شماره ٣١ ✍🏻 فاطمه تقی‌زاده 💻 @Keshvardust_ir
💚 | بماند برای وقتی که سرد شدیم! ▫️ ماشین جلویی، سر پیچ جاده ملق زد و توی شانه‌ی خاکی متوقف شد. بابا پا گذاشت روی ترمز. تا به خودمان بیاییم، پرید پایین و زخمی‌ها را از لای آهن‌پاره‌ها بیرون کشید. مرد راننده با سر و روی خونی، بلند شد تا چیزی را از توی اتاقک نیمه‌مچاله بیرون بکشد، اما بابا دستش را گرفت و نشاند: «بشین سر جات! هنوز داغی، نمی‌فهمی کجات شکسته... صبر کن اورژانس بیاد.» ‌ ▪️ راست می‌گفت؛ آدم وقتی داغ است، درد را نمی‌فهمد. مثل ما که این روزها، داریم می‌دویم؛ از این مراسم به آن مراسم، از این خیابان به آن خیابان. اما واقعیت این است که ما هم «هنوز داغیم». هنوز نمی‌فهمیم چه ستونی از سقف خانه‌مان افتاده. بگذار این غبار بنشیند، بگذار این داغی جنگ و خون بگذرد؛ آن‌وقت تازه می‌فهمیم چه سایه‌ای از سرمان کم شده و چه استخوان‌ها که در جا‌ی‌جای تنمان شکسته... 📅 شماره ٣٢ 💻 @Keshvardust_ir
❤️ | قطعه آخر پازل 🔹با صدور ویزا، آخرین قطعه‌‌ی پازل مسیر مهاجرتم تکمیل شد. ساک بسته بودم برای رفتن که خبر شهادت شما آمد. خون شما و جان‌های پاک دیگر، ریشه‌های خشک ایران‌دوستی‌ام را زنده کرد. ساکم را باز کردم. شما برای ایران «رفتید»، من برای ایران «می‌مانم». این قرارمان باشد ابرمرد ایران! 🗓شماره۳۳ 📝زهرا تقوی 💻 @Keshvardust_ir
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ ای اشک یاری کن ❤️کشوردوست؛ قرار دل‌های بی‌قرار رهبر شهیدمان 🔹️تولیدات خود از حال و هوای هر شب در خیابان کشوردوست را از طریق آدرس زیر برای ما ارسال کنید👇 http://eitaa.com/khamenei_contact_ir 💻 @Keshvardust_ir