eitaa logo
کانال خبری_تحلیلی نَحنُ عمار
5.4هزار دنبال‌کننده
44هزار عکس
34.9هزار ویدیو
40 فایل
🔆 هدف واضح و روشن است ✅ میخواهیم با جهاد تبیین امید را به جامعه تزریق و توطئه‌های دشمنان را خنثی کنیم ...                 @Keynoo ✅ گروه سیاسی عماریون(مختص بانوان) https://eitaa.com/joinchat/3092382450C2d7052bf99 تبادل و تبلیغ @NaebeMola313
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی انصافا حقه این روز پربرکت که به روز پاسدار نام‌گذاری شده رو به پاسداران غیور این انقلاب و خاک مقدس تبریک بگیم ان‌شاءالله که در پناه امام حسین عاقب‌بخیر بشید اونم با شهادت😁
ولی خدائی بروبچ فراجا هم این مدت از جان مایه گذاشتند روز اونا هم پیشاپیش" سال آینده" مبارک😁
بسیجیا هم که اصلا یه چیز دیگه‌اند روز اونا هم پیشاپیش مبارک😁 از الان گفتیم تا سال دیگه...
این حرفا بهانه است که بگم امنیت‌مون رو مدیون حافظان امنیت هستیم حافظانی که همیشه و در همه حال از زندگی و زن و بچه گذشتند که امنیتِ من و شما تامین و تضمین بشه سرشون سلامت عاقبتشون ختم به شهادت...
یه چیزی بگم و برم
به سفارش یکی از دوستانِ لیشووو این کتاب رو مطالعه کردم دیشب شروع به مطالعه کردم و الحمدلله امشب تمام شد تقریبا ۶ سالی میشه که اصلا سمت کتاب نرفته بودم راستش نمیخواستم این کتابُ هم بخوونم ماه قبلی یکی دو صفحه از این کتابُ خووندم ولی خیلی سریع منصرف شدم ولی دیشب انگاری رزقم شده بود که مجددا برم سر وقتش
راستش این یکی دو روز هم اصلا حالم خوب نبود من بودم و دنیایی از درد ولی گفتم بذار بخوونم ببینم چی میشه شروع کردم به خووندن کتاب چند صفحه‌ای رو که خووندم با خودم گفتم واویلا اشرف‌سادات چه دختر شر و شیطونی بوده😅 چشامم یاری نمیکرد که بخوام به خووندن کتاب ادامه بدم ولی با چشام صحبت کردم نصیحتشون کردم گفتم ببینید انگاری اشرف‌سادات یه قصه‌ی خاصی داره پس مسخره‌بازی در نیارید یاریم کنید بتونم کتابُ بخوونم خلاصه شروع کردم به خووندن و از کارای اشرف‌سادات خنده‌ام میگرفت😅
خووندم و خووندم تا رسیدم به قسمت خواستگارِ اشرف‌سادات ماجرا جالب شد و ادامه دادم ادامه دادم تا رسیدم به بچه‌دار شدن این خانومِ نظر‌کرده...
یه چند صفحه که خووندم خنده امانم نمیداد ولی امروز صبح ناخواسته اشکم جاری شد هر چه جلوتر رفتم ماجرا جالب‌تر شد و انگاری تمام احساساتم رو قلق میداد که فقط گریه‌امُ در بیاره...
امشب هم که شب ولادت بود و رفتیم هیئت گفتم حیفه کتابُ با خودم ببرم اگه شد یه چند صفحه رو بخوونم رسیدم هیئت و شروع کردم به خووندن و اون چند صفحه شد ۱۶۹ صفحه😁 امشب ولادت بود و مولودی بود دیگه ولی رسیدم به قسمت شهادت آقا محمد پسر اشرف‌سادات دلم‌ امان نمیداد و اشک چشممُ بیشتر کرد جوری که دلم زیارت کربلا میخواست
نحوه‌ی شهادت پسر اشرف‌سادات رو که خووندم اصلا حال دلم کرب‌وبلایی شد اشک امانم‌ نمیداد مادری که با صبر و استقامت هم شهادت پسرش رو گرفت هم رضایت ارباب رو رضایتی همراه با یک معجزه... معجزه‌ای که دهها و صدها مریض رو شفا داد معجزه‌ای که باعث شد بخت خیلی‌ها باز بشه معجزه‌ای که باعث شد اونایی که حسرت بچه به دلشون مونده دامنشون سبز بشه