آنچه میبینم دیوار است؛
آه این سختِ سیاه، آنچنان نزدیک است
که چو برمیکشم از سینه نفس
نفسم را برمیگرداند..
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم،
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد..
این من که در من
پیوسته میگرید
در من کسی آهسته میگرید..
؛
زحد بگذشت مشتاقیو صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دواییکن دلِ دیوانهی مارا ..
_ سعدی
از زندگی، از این همه تکرار خستهام
از های و هوی کوچه و بازار خستهام
دلگیرم از ستاره و آزردهام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خستهام
دل خسته سوی خانه تن خسته میکشم
آوخ... کزین حصار دل آزار خستهام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خستهام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خستهام
[محمدعلی بهمنی]