یعنی میدونی عزیزم؟ میخوام بگم که ما غمگینایم، بسیار هم. ولی قلبهامون هنوز هم از دوست داشتن همدیگه میتپه.
منم نمیتونم باور کنم عزیزم، نمیتونم باور کنم که یهنفر دوستت داشته باشه و بتونه مدتها ازت دور بمونه و بیخبر باشه ازت. توام باور نکن.
فکر کردن بهت باعثِ پرواز پروانههای آبی و زخمیت توی قلبم میشه، دردناک و در عین حال زیبا و لذت بخش.
میخندد و من متقاعد میشوم جهان، در فنجانی قهوه
کنار کسی که دوستش داری، خلاصه میشود.
به تماشا کردنم در احوالاتِ تاریکم قانع باش. چرا که من این روز ها حتی خودم را هم نمیشناسم، نگاه که میکنم در آیینه جسمی پوشیده از غم و خشم میبینم که جز مرگ، در انتظار هیچ چیز و هیچ کسی نیست.