به تماشا کردنم در احوالاتِ تاریکم قانع باش. چرا که من این روز ها حتی خودم را هم نمیشناسم، نگاه که میکنم در آیینه جسمی پوشیده از غم و خشم میبینم که جز مرگ، در انتظار هیچ چیز و هیچ کسی نیست.
میخواهم ناگفته بمانم. مثل رازی نهفته در قلبت؛ در میان این هیاهو من سکوتی باشم فقط آشنا به گوشهای تو.
خسته شده بودم و دیگر دلم نمیخواست ادامه بدهم، اما انگار یکی از قانون های این کُرهی عجیب به هر قیمتی ادامه دادن بود.
زنده ماندهایم. اما اینبار با تنهایی خالی از جان، با قلبهایی آغشته به درد و چشمانی خیره به خوشبختی در آن نقطهی دور.
همه چیز به من تحمیل میشد و من همانی شده بودم که دیگران میخواستند و من مرگ خود را به چشم دیدم.
و گاهی تنها در پیِ کسی هستی، که تو را بفهمد. گوش شنوایی برای کلماتی باشد، که هیچگاه جسارت به زبان آوردنشان را پیدا نکردی.