زنده ماندهایم. اما اینبار با تنهایی خالی از جان، با قلبهایی آغشته به درد و چشمانی خیره به خوشبختی در آن نقطهی دور.
همه چیز به من تحمیل میشد و من همانی شده بودم که دیگران میخواستند و من مرگ خود را به چشم دیدم.
و گاهی تنها در پیِ کسی هستی، که تو را بفهمد. گوش شنوایی برای کلماتی باشد، که هیچگاه جسارت به زبان آوردنشان را پیدا نکردی.
شهامت میخواهد بزرگترین حسرت زندگیات را پیش چشمانت نگهداری و هرروز با او رو به رو شوی و رنج بکشی، شاید معنی عشق همین باشد.