آخرش رو میدونی؟ نه نمیدونم، فقط میخوام
وانمود کنم که اینجا نیستم و کسی من رو نمیبینه.
عزیز کرده، شاید خیالِ داشتنت را فراموش کنم اما سیاهیِ آن دو جفت چشمانِ زیبایت را هرگز.
خواستم قصه باشم برای درمان بیخوابی شبانهات، غم راویام شد. خواستم شعر مورد علاقهات باشم، اندوه قافیهام شد. خواستم آتش باشم تا سرمای خاطرات، مغز استخوانت را نسوزاند؛ اما هیزم من از جنس ملال بود. پس ابر شدم. ابر شدم و تو از گوشهی چشمم باریدی.