«ولی اونقدری که پیش خانواده رجز میخونم و استدلال میارم، آمادهی ترکِ این زندگی نیستم.»
هدایت شده از بلاتکلیف.
هیچی دیگه یهو به خودم اومدم دیدم دیگه بچه مدرسهای نیست :)
دانشجو شده؛ قلمبه سلمبه حرف میزنه و وقتی تو قلب جنگه اینجوری رجز میخونه.
گوش دادن به حرفای دوستام اینروزا خیلی قلبمو مچاله میکنه و باعث میشه همش از خودم بپرسم
مگه چند سالشونه؟
مگه چند سالمونه...؟
هروقت میام ناامید بشم یادم میفته که علاوه بر فریادِ «الله اکبر» سر دادن، باید بهش ایمان و باور هم داشته باشم
باور به اینکه خدا واقعا از جنگندههای دشمن، از تصمیمات خطرناکشون، از وطنفروشها، ...، و از تمام عالَم بزرگتره!
ایکاش باور و ایمان به بزرگیات رو توی قلبهامون بیشتر کنی، خدای بزرگ و عزیزم ..
هدایت شده از رویای یک دیدار
°°°
به سرم سایه ایوان و امان نجف است
دلِ من تنگ علی تنگِ اذان نجف است
میشه امشب برای آقاجون منم دعا کنید؟
و درصورت توان یه حمد شفا هم براش بخونید :))
ممنونتون میشم❤️🩹.