کتاب خوندن اینطوریه که انگار تو به دنیایی از تجارب مختلف دسترسی داری و از نزدیک باهاشون آشنایی، پس هروقت توی یه موقعیت مشابه با یه کاراکتر قرار میگیری ناخودآگاه به راههایی که اون رفته فکر میکنی و سعی میکنی ازش الهام بگیری.
به مرحلهای رسیدم که دیگه برای غمهای شخصیِ خودم هم نسخهی تجمع رفتن میپیچم؛
مثلا با خودم میگم چته نشستی غصه میخوری؟ پاشو یه تجمع برو تا ببینیم چی میشه :))
همیشه توی هرچیزی خودم رو بین یه حالت امید و ناامیدی نگه میدارم و سعی میکنم برای هر حالتی آماده باشم. چون میترسم، میترسم که امید ببندم و باز هم نشه و امیدِ بیجا منو سرخورده کنه.
هدایت شده از ـ تفاح ـ
/
یعنی میشھ ما یه روز همو ببینیم ؟🫠⏳
تقریبا داره میشه ۶ یا ۷ سال کــہ باهم
دوستیم روزهای زیادی باهم داشتیم زیادم
دعوا کردیم تو هر تبریک تولدی کـــہ اینجا
گذاشتم برات؛ باید میگفتم که اولین رفیق
منی و عزیزمـــے دیگــھ مثل قبلنا زیاد بلد
نیستم حرفای قشنگ بنویسم ولی خواستم
بگم که خیلی دوستتدارم و دوس دارم از
نزدیک ببینمت و کلــے بشینیم باهم بگیم و
بخندیم و تازه هم کتکت بزنم [بخاطر تمام
خیانتهای که کردی] 🦦✨️
تو این همه سال هیچکی مثل تو نتونست
برا من همچین رفیقـے بشـہ، خلاصـھ من
کــہ میدونم تو بیشتر از همه عاشق منـے
ولۍ خب چکار میتونم بکنم دیگـہ😌🧸
امیدوارم کہ سالهای دیگه هم باهم رفیق
بمونیم دورت بگردم عزیزدل من : )))🤎
تولدت کلـے مبارک باشھ شیدایقشنگمن ..