به خودم گفتم اون غرور لعنتی رو بزار کنار مگه چقدر زنده ایم.گفتم اونارو ولشکن برو سراغشون ازشون بخواه کنارت باشن درکت کنن و حواسشون بهت باشه،مهم نیست اونا حتی سراغتم نمیگیرن تو برو سمتشون،رفتم هرچی تو این دل لعنتی بود ریختم بیرون.
نه،خوب پیش نرفت اشتباه بود،اصلا به نظرم هرچی این دل میگه اشتباست،الان نه کسی کنارمه نه حالم خوبه تازه شرمنده غرورمم شدم.
اندازههات رو که بدونی همیشه محترمی. اندازهی گلیمت، اندازهی دهنت، اندازهی جیبت، اندازهی محبت کردنت!
ولی خودکشی نکنید.
خودکشی کردن مثل جر زدن وسط بازیه
وقتی که دستت خوب نیومده
بقیه رو ول کنی بری بیهیچ توضیح.
صبر کنید یک بُر بخوره
شاید دست بعد خوب اومد.
راستش دلم برات تنگ شده، دلم حرف زدن با تورو میخواد، دلم میخواد باز مثل قبل هوامو داشته باشی و دلم به بودنت خوش باشه، دلم میخواد باز برام اهنگ بفرستی، تو تنها کسی بودی که فکر میکردم اگه همه هم برن تو پیشم میمونی.
گفت؛خسته شده و دیگه دلش نمیخواد ادامه بده.
میخواستم بگم منم همین احساس رو نسبت به ادما و زندگی کردن دارم اما وقتی به خودم اومدم که دیدم ساعتها کنارش نشستم، دارم به حرفاش گوش میدم و ازش میخوام امیدش رو از دست نده.