چرا اسمونِ زندگی من اینطوریه!؟
منظورم اینه که همیشه شبه.
هیچوقت صبح نمیشه، هیچوقت خورشیدی اونجا طلوع نمیکنه، حتی خبری از ماه و ستارهها هم نیست.
فقط تاریکیه مطلقه که همه جارو پر کرده و سیاهچالههایی که هرزگاهی منو داخل خودشون میکشونن.
نمیدونم راستش خوب نیستم.
شاید حتی مُرده باشم و خودم متوجه نشدم.
اما از این قضیه مطمئنم که هیچوقت شبای زندگی من تموم نمیشن و بخشی از وجود من برای همیشه توی اون سیاهچالهها باقی میمونه.
همهی ما فقط دو نوع شب در زندگیمان داریم؛
شبی که میخواهیم زودتر صبح شود
و شبی که هیچگاه دوست نداریم به صبح برسد.
و مرز بین اینها
تنها یک «او» ست
که بستگی دارد مانده باشد
یا رفته باشد.
من یا از اول نباید میدیدمش، یا وقتی دیدم نباید بهش وابسته میشدم. زمان رو نمیشه به عقب برگردوند، خاطرهها رو نمیشه دور انداخت. بدیِ دلتنگی، اینه که نمیشه با کسی قسمتش کرد.
میدونی من هیچوقت برگشتن به گذشته رو دوست نداشتم
ولی الان شدیدا دلم میخاد برگردم به گذشتم.
مثلا به یه سال پیش،یه سال پیشی که تو بودی
من بودم،حال خوب بود،دوست داشتن بود یعنی همه چیزایی که باید بودن
ولی خب هیچکدومشونو ندارم الان.
یه چکش بردار
شقیقه ام رو هم بزار رو میز
حالا محکم بکوب
محکم
بازوت رو تا جایی که میتونی ببر بالا
بکوب
تا جایی که استخون گیجگاه بشکنه و بره تو لوب مخم
اها
حالا اسمش شد سردرد.