eitaa logo
اسرائیل او را کشت
66 دنبال‌کننده
474 عکس
3 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
علیرضا زینلی، پدر آیما و هیدا چه خانوادۀ قشنگی داشتی. لابد خیلی به آیمای 8 ساله و هیدای 4 ساله می‌بالیدی. در آخرین لحظاتت، هنگامی که موج انفجار را احساس کردی، چقدر از بابت دخترها وحشت کردی! موشک‌های اسرائیل جان تو و فرزندانت را گرفتند و همسرت را مجروح برجای گذاشتند. علیرضا، تو مثل خیلی از ماها بودی مرد، یک مهندس 39 ساله که با هزار سختی و تلاش یک خانه گرم و زیبا ساخته بودی، با دو تا فرشته زیبا که ما هر بار عکس شون رو دیدیم گریه کردیم. خواستند نابودی خانوادۀ شما را با دروغ بی اهمیت جلوه بدهند، اما نمی دانستد ایران شما را فراموش نخواهد کرد. آنها دروغ می گویند و نمی دانند این دروغ ها رنج است، برای زن جوانی که در یک لحظه، همۀ روشنایی دنیایش را خاموش کردند! ما شما را فراموش نخواهیم کرد، علی رضا، آیما، هیدا Alireza Zeinali, 37-year-old engineer, What a proud father you must've been because of your daughters. What a terror you must've felt for them at the last breath. Israel ruined your family as a “price for freedom”. What a heavy price for your grieving wife to pay.
حدیث فخاری، مادر سروین کارمند جوان تامین اجتماعی، چقدر سروین، دختر کوچولویت، شبیه خود توست. در عکسی که از شما برجا مانده، طرز نگاهتان، طرز لبخندتان و شیوه‌ای که چانه‌ها را به دست‌ها تکیه داده‌اید شبیه هم است. حتی سرنوشت شما هم شبیه هم بود: هر دوی شما را موشک‌های اسرائیلی سوزاندند. آن‌ها شما را «خسارت جانبی» ماموریت‌هایشان دانستند. ایران می‌داند که چه جان‌های بی‌بدیلی بودید. ایران سوگوار خنده‌های سوختۀ شماست دختران زیبای ایران Hadis Fakhari, The young insurance employee, Your daughter looks like you so much. In your pic, you smile, look and rest chins in your hands the same way. You two also died the same way. Israel’s missiles burnt you both as a “collateral damage” of their mission.
مجتبی شریفی، دانش‌آموز پایۀ سوم، تو چه لبخند قشنگ و بزرگی داشتی. باید حالا حالاها می‌خندیدی. باید بازی می‌کردی، یاد می‌گرفتی و دنیا را کشف می‌کردی. اما موشک‌های اسرائیلی خودروی والدینت را در جادۀ نجف‌آباد به خمینی شهر هدف قرار دادند و آینده را از تو، خواهر بزرگترت و پدر و مادرت دزدیدند. ایران سوگوار خنده‌های گمشدۀ توست. Mojtaba Sharifi, The 3rd grade student, What a wide and happy smile you had. You were supposed to have many more laughs. You were supposed to play, learn and figure out the world, if Israel’s missiles hadn’t blown up your family car on the road.
کامران قلعه‌وند، پدر نیلوفر قلعه‌وند مردی که او را با لبخند نجیبانه‌اش به یاد می‌آورند. کامران قلعه‌وند دوست کسی، همسایۀ کسی، خویشاوند کسی بود. او بخشی از رنجیرۀ کاری پیوسته و شرافتمندانه‌ای بود که اجتماع را زنده و پویا نگه می‌دارد. او بخشی از شبکۀ جان‌های به‌هم‌پیوسته‌ای بود که جامعۀ ایرانی را می‌سازد. برای موشک‌های اسرائیلی، کامران قلعه‌وند فقط یک هدف بود؛ جانی بود که می‌توان گرفت و برایش بهانه‌تراشی کرد که «خسارت جانبی است» یا «از مردم عادی نیست». کامران قلعه‌وند، فرزند ایران، میهنت قدر دست‌های سختکوش و شریف تو را می‌داند؛ میهنت می‌داند که تو، همسرت و دخترت، چه جان‌های عزیز و بی‌گناه و بی‌تکراری بودید. Kamran Ghalevand, You were a man of your word, a skilled and honest photocopy machine repairman. You were a respected friend and neighbor. But to Israel's missiles, you were only a target- a life that could be taken and excused. Rest by your dear wife and daughter.
ریحانه ساداتی ارمکی، دانش‌آموز 13 ساله اول تو را با والدین و خواهر و برادر کوچکتر و پدربزرگ و مادربزرگت ترور کردند، سپس گفتند «آن‌ها شهروندان عادی نبودند». کودکی‌ات را، زیبایی‌ات را و آیندۀ سوخته‌ات را به هیچ گرفتند. بله، تو عادی نبودی، تو ارزشمند و بی‌تکرار بودی؛ برای والدینت، برای خواهر و برادر کوچکترت و برای وطنت. ایران نامت را عزیز می‌دارد. ایران گور کوچکت را عزیز می‌دارد. ایران با هر وزش باد در پرچم بر تو مویه می‌کند. Reyhaneh Sadati Armaki, The 13-year-old student, Being born to an Iranian nuclear scientist, this was your crime. They first assassinate you, then said “not an ordinary citizen”. Yes, you were so special to your parents, your younger siblings and your homeland.
فاطمه شریفی، دانش‌آموز پایۀ هفتم، لابد تو هم مثل هر نوجوانی، خیالبافی می‌کردی؛ شاید دربارۀ عشق یا ماجراجویی یا انجام کارهای بزرگ. حالا رویاهای تو مثل اشباحی پراکنده در آسمان شده‌اند. اسرائیل خودروی خانوادگی شما را، در جادۀ نجف‌آباد به خمینی‌شهر هدف قرار داد و هر چهار نفرتان را به قتل رساند؛ تو، برادر کوچکترت و والدین‌تان. فرزند ایران، وطن بر رویاهای از دست رفته‌ات مویه می‌کند. Fatemeh Sharifi, The 7th grade student, You must've dreamed of things like any teenager, maybe love or adventures or doing big jobs. Israel targeted your parent’s car on the road. Now, all your dreams are like scattered phantoms in the sky. Rest in Iran’s memory.
صالح بایرامی، عکاس و گرافیست مطبوعاتی، موشک‌های اسرائیلی تو را در میدان تجریش کشتند؛ جایی که مسیر هر روزه‌ات بود. شاید از دفتر یکی از مجلاتی که همکارشان بودی برمی‌گشتی. شاید به مدرسۀ گرافیکی که استادش بودی می‌رفتی. وقتی زمین شکافت و خودروها به هوا پرتاب شدند، آن آخرین قابی که لنز چشم‌‌های تو می‌بست چه بود؟ همکارانت تو را با خلاقیت و مهربانی بی‌دریغت به یاد خواهند آورند. هنرجویانت از سخاوت و صمیمیتت سخن خواهند گفت. ایران تو را شهید وطن خواهد نامید. این سرزمین، خاستگاه آیین‌های باستانی یادکرد و سوگواری شهیدان است. ایران می‌داند چگونه نام فرزندانش را جاودانه کند؛ همچون نام سیاوش. Saleh Bayrami, Graphic designer, They killed you on your way to work. The Iranian press will remember you for your creativity. Iran will remember you as a martyr. This land is known for ancient rituals of martyrs’ remembrance. We know how to immortalize names.