eitaa logo
_چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️💗
1هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
795 ویدیو
13 فایل
* آمدم شعر بگویم که تو از یاد رَوي . . . یادم آمد که تو سرچشمهٔ اَشعارِ مني!💗:) - کپی از پستاهایی که - وَهْـمٓ . نوشتم ؛ راضی نیستم✨️ بیشتر از ² ، ³ تا پست کپی نکنید💞‌.
مشاهده در ایتا
دانلود
بیا بشنو پدرجان صحبتم را غم تو بُرده از کف طاقتم را دو چشم خویش را یک لحظه وا کن ببین سیلی چه کرده صورتم را:))))💔 _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
شبیهِ هر چه که عاشق، سَرَت جدا شده است تمامِ هستیِ پهناورت جدا شده است غزل چگونه بگویم ز قطعه‌های تنت؟! که بیت بیتِ تو از پیکـرت جدا شده است چه سرگذشتِ غریبی گذشت از سَرِ تو! چگونه تاخت که سرتا سرت جدا شده است؟! کبوتران حرم، بال و پر نمی‌خواهند که از حریمِ تو بال و پرت جدا شده است فدای قامت انگشتِ تو که رفت از دست به این بهانه که انگشترت جدا شده است طلوع کرده سَرَت... کاروان به دنبالش می‌انِ راه ولی دخترت جدا شده است که نیست در تنِ او جان، که بی‌امان بدَوَد چگونه از پیِ این سَر، دوان دوان بدود؟ نشسته داغِ تو بر قلبِ پاره پارهٔ او شده کبود در این آسمان ستارهٔ او کمی گذشت که یک سایه‌ای رسید از راه که تازیانه به دستش گرفته و ناگاه به ضرب می‌زند آن را به پهلویش که بیا کِشیده است کمان دار، گیسویش که بیا دوباره خاطرهٔ کوچه تازه شد در دشت خمیده قامت و بی‌جان به کاروان برگشت رسیده‌اند به شام و خرابه منزلشان سَری به دامن و سِرّی نهفته در دلشان وصالِ دختر و بابا رسیده است امشب به غیرِ اشک، چه کَس حل نموده مشکلشان؟ «نماز شامِ غریبان...» که گفته‌اند، اینجاست! وضو، ز خونِ سَر و قبله بود مایلشان می‌انِ عاشق و معشوق، جانِ دختر بود که ذرّه ذرّه به پایان رسید حائلشان هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو اینجاست در این سکوت که پیچید دورِ محملشان وزیده است صدایی... شبیهِ لالایی‌ست بغل گرفته پدر را! عجیب بابایی‌ست به روی پای کبودش، نشسته خوابیده شبیهِ مادرِ پهلو شکسته خوابیده خرابه ساکت و آرام، اشک می‌ریزد شکسته بغض و سرانجام اشک می‌ریزد رسیده است سحرگاهِ شستنِ بدنش رسیده است سحر... یا شبِ کبودِ تنش؟! خمیده‌تر شده زینب در این سحر انگار خرابه از غمِ او شد خراب‌تر انگار! _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱‌
این روز‌ها جز گریه غمخواری نداری جز در صبوری سوختن کاری نداری تنها شدی خیلی دلت را غم گرفته در بارگاهت هیچ زوّاری نداری نه در رواق و صحن نه پای ضریحت ریحانۀ بابا عزاداری نداری حتی کبوتر در حریمت پَر نگیرد جز گَرد و خاکِ غربت انگاری نداری صد لشکرِ مختار تحتِ امر داری کی گفته بی‌بی جان کَس و کاری نداری تکفیریِ از هر چه شمر و زَجر بد‌تر تو فکر کردی که شرف داری نداری این قبر مُهرِ بیمۀ عباس خورده چاره به جز برگشت با خواری نداری!(: _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
بر نیزه‌ها از دور می‌دیدم سرت را بابا! تو هم دیدی دو چشم دخترت را؟ چشمانم از داغ تو شد باغ شقایق در خون‌‌ رها وقتی که دیدم پیکرت را ای کاش جای آن همه شمشیر و نیزه یک بار می‌شد من ببوسم حنجرت را بابا تو که گفتی به ما از گوشواره همراه خود بردی چرا انگشترت را با ضرب سیلی تا که افتادم ز ناقه دیدم کبودی‌های چشم مادرت را یک روز بودم یاس باغ آرزویت حالا بیا با خود ببر نیلوفرت را :))))💔 _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
از خیمه‌ها که رفتی و دیدی مرا به خواب داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده‌ای گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد می‌گفت عمّه‌ام به رخم بوسه داده‌ای من با هوای دیدن تو زنده مانده‌ام جویای گنج بودم و ویرانه نشین شده‌ام ممکن نشد که بوسه دهم بر رخت به نی با چشم خود ز خرمن تو خوشه چین شده‌ام تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم تا یک نگه ز گوشهٔ چشمی به من کنی من چشم از سر تو دمی بر نداشتم با آنکه آن نگاه، مرا جان تازه داد اما دوپلک خود ز چه بر هم گذاشتی یکباره از چه رو، دو ستاره افول کرد گویا توان دیدن عمّه نداشتی من کنار عمّه سِتادم به روی پای مجروح پا و اِذن نشستن نداشتم دستی سیاه بی‌ادبی کرد با سرت من هم کبود دست روی سر گذاشتم _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
مرغ بسمل شده‌ای بال و پرش می‌سوزد کودکی زندگی‌اش در نظرش می‌سوزد دختری که وسط خیمه‌ای گیر افتاده اولین شعله که آید سپرش می‌سوزد سپرش سوخته و چادرش آتش گیرد تا تکانی بخورد موی سرش می‌سوزد بعد از آن قائله دیگر کمرش راست نشد اثر سوختگی دور و برش می‌سوزد تا رسد قطره اشکی سر زخم گونه ناگهان گوشه چشمان ترش می‌سوزد شده‌ام مثل‌‌ همان مادر محزونی که همه شهر ز آه سحرش می‌سوزد عمه؛ آن شب که مرا روی هوا می‌آورد ریشۀ موی سرم بین اثرش می‌سوزد تا ترک‌های لب تشنهٔ بابا دیدم جگرم گفت: هنوزم جگرش می‌سوزد بعد از آنی که لبانم به لبانش چسبید سینه‌ام از نفس شعله ورش می‌سوزد💔:) _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱