eitaa logo
_چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️💗
1هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
796 ویدیو
13 فایل
* آمدم شعر بگویم که تو از یاد رَوي . . . یادم آمد که تو سرچشمهٔ اَشعارِ مني!💗:) - کپی از پستاهایی که - وَهْـمٓ . نوشتم ؛ راضی نیستم✨️ بیشتر از ² ، ³ تا پست کپی نکنید💞‌.
مشاهده در ایتا
دانلود
این روز‌ها جز گریه غمخواری نداری جز در صبوری سوختن کاری نداری تنها شدی خیلی دلت را غم گرفته در بارگاهت هیچ زوّاری نداری نه در رواق و صحن نه پای ضریحت ریحانۀ بابا عزاداری نداری حتی کبوتر در حریمت پَر نگیرد جز گَرد و خاکِ غربت انگاری نداری صد لشکرِ مختار تحتِ امر داری کی گفته بی‌بی جان کَس و کاری نداری تکفیریِ از هر چه شمر و زَجر بد‌تر تو فکر کردی که شرف داری نداری این قبر مُهرِ بیمۀ عباس خورده چاره به جز برگشت با خواری نداری!(: _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
بر نیزه‌ها از دور می‌دیدم سرت را بابا! تو هم دیدی دو چشم دخترت را؟ چشمانم از داغ تو شد باغ شقایق در خون‌‌ رها وقتی که دیدم پیکرت را ای کاش جای آن همه شمشیر و نیزه یک بار می‌شد من ببوسم حنجرت را بابا تو که گفتی به ما از گوشواره همراه خود بردی چرا انگشترت را با ضرب سیلی تا که افتادم ز ناقه دیدم کبودی‌های چشم مادرت را یک روز بودم یاس باغ آرزویت حالا بیا با خود ببر نیلوفرت را :))))💔 _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
از خیمه‌ها که رفتی و دیدی مرا به خواب داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده‌ای گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد می‌گفت عمّه‌ام به رخم بوسه داده‌ای من با هوای دیدن تو زنده مانده‌ام جویای گنج بودم و ویرانه نشین شده‌ام ممکن نشد که بوسه دهم بر رخت به نی با چشم خود ز خرمن تو خوشه چین شده‌ام تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم تا یک نگه ز گوشهٔ چشمی به من کنی من چشم از سر تو دمی بر نداشتم با آنکه آن نگاه، مرا جان تازه داد اما دوپلک خود ز چه بر هم گذاشتی یکباره از چه رو، دو ستاره افول کرد گویا توان دیدن عمّه نداشتی من کنار عمّه سِتادم به روی پای مجروح پا و اِذن نشستن نداشتم دستی سیاه بی‌ادبی کرد با سرت من هم کبود دست روی سر گذاشتم _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
مرغ بسمل شده‌ای بال و پرش می‌سوزد کودکی زندگی‌اش در نظرش می‌سوزد دختری که وسط خیمه‌ای گیر افتاده اولین شعله که آید سپرش می‌سوزد سپرش سوخته و چادرش آتش گیرد تا تکانی بخورد موی سرش می‌سوزد بعد از آن قائله دیگر کمرش راست نشد اثر سوختگی دور و برش می‌سوزد تا رسد قطره اشکی سر زخم گونه ناگهان گوشه چشمان ترش می‌سوزد شده‌ام مثل‌‌ همان مادر محزونی که همه شهر ز آه سحرش می‌سوزد عمه؛ آن شب که مرا روی هوا می‌آورد ریشۀ موی سرم بین اثرش می‌سوزد تا ترک‌های لب تشنهٔ بابا دیدم جگرم گفت: هنوزم جگرش می‌سوزد بعد از آنی که لبانم به لبانش چسبید سینه‌ام از نفس شعله ورش می‌سوزد💔:) _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
نیزه دارت به من یتیمی را، داشت از روی نی نشان می‌داد زخم هرچه گرفت جان مرا، هر نگاهت به من که جان می‌داد تو روی نیزه هم اگر باشی، سایه‌ات همچنان روی سر ماست ای سر روی نیزه!‌ ای خورشید! گرمیت جان به کاروان می‌داد دیگر آسان نمی‌توان رد شد، هرگز از پیش قتلگاهی که... به دل روضه خوان تو -که منم-، کاش قدری خدا توان می‌داد: سائلی آمد و تو در سجده، «انّمایی» دوباره نازل شد چه کسی مثل تو نگینش را، این چنین دست ساربان می‌داد؟ کم کم آرام می‌شوی آری، سر روی پای من که بگذاری بیشتر با تو حرف می‌زدم آه، درد دوری اگر امان می‌داد!(:💔 _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
زخم‌هایم همه‌اش گشته مداوا مثلاً چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً... مثلاً خانه‌مان شهر مدینه است هنوز و تو برگشته‌ای از مسجد و حالا مثلاً... کار من چیست؟ نشستن به روی زانوی تو... کار تو چیست؟ بگو... شانه به موها مثلاً... یا بیا مثل همان قصه که آن شب گفتی تو نبی باشی و من ، ام ابیها مثلاً جسم نیلی مرا حال ، تو تحویل بگیر مثل آن شب که نبی فاطمه اش را مثلاً...💔 _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱