eitaa logo
_چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️💗
1هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
795 ویدیو
13 فایل
* آمدم شعر بگویم که تو از یاد رَوي . . . یادم آمد که تو سرچشمهٔ اَشعارِ مني!💗:) - کپی از پستاهایی که - وَهْـمٓ . نوشتم ؛ راضی نیستم✨️ بیشتر از ² ، ³ تا پست کپی نکنید💞‌.
مشاهده در ایتا
دانلود
از خیمه‌ها که رفتی و دیدی مرا به خواب داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده‌ای گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد می‌گفت عمّه‌ام به رخم بوسه داده‌ای من با هوای دیدن تو زنده مانده‌ام جویای گنج بودم و ویرانه نشین شده‌ام ممکن نشد که بوسه دهم بر رخت به نی با چشم خود ز خرمن تو خوشه چین شده‌ام تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم تا یک نگه ز گوشهٔ چشمی به من کنی من چشم از سر تو دمی بر نداشتم با آنکه آن نگاه، مرا جان تازه داد اما دوپلک خود ز چه بر هم گذاشتی یکباره از چه رو، دو ستاره افول کرد گویا توان دیدن عمّه نداشتی من کنار عمّه سِتادم به روی پای مجروح پا و اِذن نشستن نداشتم دستی سیاه بی‌ادبی کرد با سرت من هم کبود دست روی سر گذاشتم _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
مرغ بسمل شده‌ای بال و پرش می‌سوزد کودکی زندگی‌اش در نظرش می‌سوزد دختری که وسط خیمه‌ای گیر افتاده اولین شعله که آید سپرش می‌سوزد سپرش سوخته و چادرش آتش گیرد تا تکانی بخورد موی سرش می‌سوزد بعد از آن قائله دیگر کمرش راست نشد اثر سوختگی دور و برش می‌سوزد تا رسد قطره اشکی سر زخم گونه ناگهان گوشه چشمان ترش می‌سوزد شده‌ام مثل‌‌ همان مادر محزونی که همه شهر ز آه سحرش می‌سوزد عمه؛ آن شب که مرا روی هوا می‌آورد ریشۀ موی سرم بین اثرش می‌سوزد تا ترک‌های لب تشنهٔ بابا دیدم جگرم گفت: هنوزم جگرش می‌سوزد بعد از آنی که لبانم به لبانش چسبید سینه‌ام از نفس شعله ورش می‌سوزد💔:) _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
نیزه دارت به من یتیمی را، داشت از روی نی نشان می‌داد زخم هرچه گرفت جان مرا، هر نگاهت به من که جان می‌داد تو روی نیزه هم اگر باشی، سایه‌ات همچنان روی سر ماست ای سر روی نیزه!‌ ای خورشید! گرمیت جان به کاروان می‌داد دیگر آسان نمی‌توان رد شد، هرگز از پیش قتلگاهی که... به دل روضه خوان تو -که منم-، کاش قدری خدا توان می‌داد: سائلی آمد و تو در سجده، «انّمایی» دوباره نازل شد چه کسی مثل تو نگینش را، این چنین دست ساربان می‌داد؟ کم کم آرام می‌شوی آری، سر روی پای من که بگذاری بیشتر با تو حرف می‌زدم آه، درد دوری اگر امان می‌داد!(:💔 _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
زخم‌هایم همه‌اش گشته مداوا مثلاً چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً... مثلاً خانه‌مان شهر مدینه است هنوز و تو برگشته‌ای از مسجد و حالا مثلاً... کار من چیست؟ نشستن به روی زانوی تو... کار تو چیست؟ بگو... شانه به موها مثلاً... یا بیا مثل همان قصه که آن شب گفتی تو نبی باشی و من ، ام ابیها مثلاً جسم نیلی مرا حال ، تو تحویل بگیر مثل آن شب که نبی فاطمه اش را مثلاً...💔 _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی در هاله‌ای از گیسویی خاکستری باشد دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید، موهای شانه کرده‌اش در معجری باشد ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی زیبا ... یا لااقل پیراهن سالم‌تری باشد سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت پیش عموی تشنه‌ی آب‌آوری باشد با آن‌همه چشم انتظاری باورش سخت است سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد دور و برِ گم گشته‌ی بی‌یاوری باشد خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد چشمش به دنبال علی اصغری باشد وای از دل زینب که باید روز و شب انگار در پیش چشمش روضه‌های مادری باشد وای از دل زینب که باید روضه‌اش امشب «بابا ! مرا این بار با خود می‌بری؟» باشد بابا ! مرا با خود ببر ، می‌ترسم آن بدمست در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم در راه خار و سنگ‌های بدتری باشد باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه شاید برای او شب راحت‌تری باشد؟💔 _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱
شمع‌ها می‌سوزد و زخمی ترین پروانه‌ام عطر نان تازه دارد غنچه‌ی پیمانه‌ام شانه‌های کوچکم از بس که می‌لرزد دگر عمه زینب سر نمی‌ذارد به روی شانه‌ام حال که برگشته‌ای بابا به دخترها بگو من عروسک داشتم روزی میان خانه‌ام با...با بابا زبان من نمی‌چرخد ببین بهر هر کاری؛ دگر محتاج تازیانه‌ام دختر زهرایم و دیدی که آخر شام را نیمه شب آتش زدم با نعره‌ی مردانه‌ام راستی اصلا تو معنای کنیزی را بگو حرمله با خنده می‌گفت ای کنیز خانه‌ام💔 من کبوتر بچه‌ای بودم پر و بالم شکست جان زهرا زود برگردان مرا به لانه‌ام آه یادم رفته اصلا ساکن نیزه شدی آه یادم رفته دیگر ساکن ویرانه‌ام گیسوانم سوختند و توی هم بسته شده‌اند من که می‌دانم همه از دست من خسته شده‌اند:)💔 _علی حسنی_ _چآیخآنهٔ‌‌حَضرتِ‌آقا؛☕️🌱