نیزه دارت به من یتیمی را، داشت از روی نی نشان میداد
زخم هرچه گرفت جان مرا، هر نگاهت به من که جان میداد
تو روی نیزه هم اگر باشی، سایهات همچنان روی سر ماست
ای سر روی نیزه! ای خورشید! گرمیت جان به کاروان میداد
دیگر آسان نمیتوان رد شد، هرگز از پیش قتلگاهی که...
به دل روضه خوان تو -که منم-، کاش قدری خدا توان میداد:
سائلی آمد و تو در سجده، «انّمایی» دوباره نازل شد
چه کسی مثل تو نگینش را، این چنین دست ساربان میداد؟
کم کم آرام میشوی آری، سر روی پای من که بگذاری
بیشتر با تو حرف میزدم آه، درد دوری اگر امان میداد!(:💔
_چآیخآنهٔحَضرتِآقا؛☕️🌱
زخمهایم همهاش گشته مداوا مثلاً
چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً
آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی
باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً...
مثلاً خانهمان شهر مدینه است هنوز
و تو برگشتهای از مسجد و حالا مثلاً...
کار من چیست؟ نشستن به روی زانوی تو...
کار تو چیست؟ بگو... شانه به موها مثلاً...
یا بیا مثل همان قصه که آن شب گفتی
تو نبی باشی و من ، ام ابیها مثلاً
جسم نیلی مرا حال ، تو تحویل بگیر
مثل آن شب که نبی فاطمه اش را مثلاً...💔
_چآیخآنهٔحَضرتِآقا؛☕️🌱
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد
حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد
حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی
در هالهای از گیسویی خاکستری باشد
دختر دلش پر میکشد، بابا که میآید،
موهای شانه کردهاش در معجری باشد
ای کاش میشد بر تنش پیراهنی زیبا ...
یا لااقل پیراهن سالمتری باشد
سخت است هم شیرین زبان باشی و هم فکرت
پیش عموی تشنهی آبآوری باشد
با آنهمه چشم انتظاری باورش سخت است
سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد
شلاق را گاهی تحمل میکند شانه
اما نه وقتی شانههای لاغری باشد
اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد
دور و برِ گم گشتهی بییاوری باشد
خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد
چشمش به دنبال علی اصغری باشد
وای از دل زینب که باید روز و شب انگار
در پیش چشمش روضههای مادری باشد
وای از دل زینب که باید روضهاش امشب
«بابا ! مرا این بار با خود میبری؟» باشد
بابا ! مرا با خود ببر ، میترسم آن بدمست
در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد
باید بیایم با تو، در برگشت میترسم
در راه خار و سنگهای بدتری باشد
باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه
شاید برای او شب راحتتری باشد؟💔
_چآیخآنهٔحَضرتِآقا؛☕️🌱
شمعها میسوزد و زخمی ترین پروانهام
عطر نان تازه دارد غنچهی پیمانهام
شانههای کوچکم از بس که میلرزد دگر
عمه زینب سر نمیذارد به روی شانهام
حال که برگشتهای بابا به دخترها بگو
من عروسک داشتم روزی میان خانهام
با...با بابا زبان من نمیچرخد ببین
بهر هر کاری؛ دگر محتاج تازیانهام
دختر زهرایم و دیدی که آخر شام را
نیمه شب آتش زدم با نعرهی مردانهام
راستی اصلا تو معنای کنیزی را بگو
حرمله با خنده میگفت ای کنیز خانهام💔
من کبوتر بچهای بودم پر و بالم شکست
جان زهرا زود برگردان مرا به لانهام
آه یادم رفته اصلا ساکن نیزه شدی
آه یادم رفته دیگر ساکن ویرانهام
گیسوانم سوختند و توی هم بسته شدهاند
من که میدانم همه از دست من خسته شدهاند:)💔
_علی حسنی_
_چآیخآنهٔحَضرتِآقا؛☕️🌱
من از این بازی دنیا گله دارم بابا
دل خون از سفر و فاصله دارم بابا
جای خلخال در این راه پر از شمر و سنان
دور پاهام چرا سلسله دارم بابا
من که با پای پیاده ندویدم هرگز
زیر پایم چقدر آبله دارم بابا
چشمت از خرمن موهام اگر کرده سوال
دوسه تا سوخته گیسو بله دارم بابا
محرمی نیست در این بادیه جز عمه و من
ترس از بیکسی قافله دارم بابا
با یتیمی من این حرمله شوخی کرده
من چه مقدار مگر حوصله دارم بابا؟:)
عمه ام نیز شبی رو به نجف کرده و گفت
من دلی سوخته از حرمله دارم باباシ💔
_امیر عظیمی_
_چآیخآنهٔحَضرتِآقا؛☕️🌱
از دشت پربلا و مکانش که بگذریم
از ظهر داغ و بحث زمانش که بگذریم
یک راست میرسیم به طفل سه سالهای
از انحنای قد کمانش که بگذریم
از گم شدن میان بیابان کربلا
یا از به لب رسیدن جانش که بگذریم
تازه به زخمهای کف پاش میرسیم
از زخمهای گوش و دهانش که بگذریم
حتی زنان شام به حالش گریستند
از حال عمهی نگرانش که بگذریم
خیلی نگاه حرمله آزار میدهد
از خاطرات تیر و کمانش که بگذریم
با روضهی کشیدهی گوشش چه میکنند
از گوشوارههای گرانش که بگذریم
دروازه کودکان بدی داشت لااقل
از ازدحام پیر و جوانش که بگذریم
در مجلس یزید زبانش گرفته بود
از حرفهای سخت و بیانش که بگذریم
حالا به گریه کردن غساله میرسیم
از دستهای زجر و توانش که بگذریم...
_سعید پاشازاده_
_چآیخآنهٔحَضرتِآقا؛☕️🌱
ته ماندههای گيسوي نازم تمام شد
در بينِ مُشت پيرزنـی گيـر كرده است
لقمه به دست حرمله میخورد نان ولی
با پشتِ دست طفلِ تو را سير كرده است!💔
_چآیخآنهٔحَضرتِآقا؛☕️🌱