حاج آقا با عجله وارد خانه میشود و به همسرش میگوید: خانم لطفا وسایل شخصی منو سریع آماده کن.
خانم: سلام تقبل الله، به سلامتی ....کجا با این عجله؟
حاج آقا: سلام خانم جان، ببخشید من خیلی عجله دارم باید برم روستا.
خانم: کدوم روستا؟
حاج آقا: همون روستایی که چند ماه پیش برای تبلیغ رفتم مشکلی پیش اومده باید هر چه سریعتر خودمو برسونم.
خانم : خیره ان شاء الله
حاج آقا: ان شاء الله
خانم از اونجایی که کامل شوهرشو میشناسه و میدونه موقعی که حاجی عجله داره حتما کار مهمی پیش اومده و دیگه حاجی سر از پا نمیشناسه، زیاد ایشونو سوال پیچ نمیکنه و وسایلشو آماده میکنه و با دعای خیر بدرقش میکنه. حاجی سوار ماشین میشه و به سمت روستا حرکت میکنه.
فردای آن روز اذان ظهر همه نمازگزاران منتظر در صف جماعت نشسته اند ولی خبری از حاج آقا نیست.یک نفر از هیئت امنای مسجد با حاجی تماس میگیرد و همش این جمله رو میشنوه که «مخاطب مورد نظر در دسترس نمیباشد»
زمزمه و پچ پچها شروع میشود؛
_ منم جای حاجی بودم دیگه سر و کله ام مسجد پیدا نمیشد با اون اتفاق دیروز.
_ خب اصلا معلوم نیست اینا چطور آخوند شدند، آخوندی که چهار تا مطلب ساده رو از روی فیش میخواد بخونه دیگه وضعش معلومه چیه.
_ از کجا معلوم که واقعا سواد داره خیلی از اینها با پارتی میان بالا.1
دو روزه از حاج آقا خبری نیست خانواده به شدت نگران هستند. یکی از اهالی مسجد از راه میرسه میگه نگرانی نداره من خودم حاج آقا رو پریروز دیدم همون بعدازظهر بود، همه نگاه ها به سمت اون مرد میره..2
اون فرد میگه: با همین دو جفت چشمهای خودم دیدم که حاج آقا یک خانمی رو سوار ماشینش کرد و با سرعت رفت. دوباره حرف و حدیثها شروع میشه. یعنی چی؟ نشناختی کی بود؟
_ نه من به زن مردم چیکار دارم که اصلا بخوام نگاه کنم، فقط دیدم کنار جاده وایساده و سریع سوار ماشین حاجی شد و با هم رفتن، کجا؟! الله اعلم. _خب پس نگرانی ما بی مورد بود حاجی هم بله.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. آیه 12 سوره مبارکه حجرات
2. آیه 6 سوره مبارکه حجرات
این شایعهها و بیخبری از حاجی خانم شو تحت تاثیر قرار داده بود. با هر کسی که تماس می گرفت نتیجه ای نداشت و نمی دونست باید چی کار کنه آرام و قرار نداشت، دست به دعا بود و دانه های
تسبیح فیروزه ای که اولین هدیه حاجی بهش بود رو بین دو انگشتش می گرفت و با فرستادن صلوات رها می کرد روی دونه قبلی و دانه های اشک با دانه های تسبیحش همراهی می کرد و آروم آروم روی دامنش می افتاد. فکرهای منفی زیادی توی ذهنش میچرخید. تو همین حالات بود که ناگهان صدای زنگ تلفن به صدا درآمد. دلش هُری می ریزه. یه لحظه نگاهشو روی تلفن خونه می دوزه. انگار دیگه صدای زنگ شو نمیشنوه. تو ذهنش غوغا ست. همش یکی بهش میگه اگر تلفن را برداری پشت خط خبر مرگ حاجی رو بهت میدن. بغض گلوشو فشار میده. دستاش میلرزید به سختی خودشو به تلفن رسوند و گوشی رو برداشت یک نفس عمیقی کشید و گفت: بله بفرمایید یکی از پشت گوشی گفت: خانم رضایی؟ خانم : بله خودم هستم.
_خانم اگه بدونین ما با چه سختی شماره شما را پیدا کردیم من از بیمارستان تماس میگیرم. همسرتون اینجا بستری هستند. _خانم: حال همسرم چطوره؟ خوبه؟
پرستار: خدا رو شکرخوبه، نگران نباشید آخوندا نمی میرند شهید میشند. تمام اتاق دور سرش میچرخید کمی خودشو جمع و جور کرد و آدرس بیمارستان رو پرسید، وقتی به بیمارستان رسید، همسرش بیهوش روی تخت افتاده بود. بعد از چند روز بستری شدن، بالاخره حاج آقا با پای گچ بسته و صورت زخمی روانه منزل شد. اهالی مسجد همگی برای عیادت اومده بودند.
مشهدی حسن گفت: حاجی الحمدلله بهتری؟ تعریف کن چی شد آخه مومن؟ اون روز سریع از مسجد بیرون رفتی؟ این چندروز بیخبری، حسابی ما رو نگران کردی؟ حاجی از اهالی تشکر میکنه که توی زحمت افتادند. میگه من اول از همه، از خانمم عذرخواهی میکنم که این چند روزه، خیلی سختی کشیدند. بیخبری از من، لطفهایی (با تکان دادن سر) که بعضی از اهالی به ما داشتند منجر به حال پریشان خانم شده بود.
واقعیت اون روز که سریع از مسجد بیرون اومدم یه خانمی از روستایی که چند ماه پیش برای تبلیغ اونجا رفته بودم با من تماس گرفت و گفت حاجی خیلی سریع خودتو برسون که جون همسرم در خطره، با یکی از دوستانش سر آب قنات بحث شون شده و اون آقا همسرمو تهدید کرده و گفته به خاطر حرفهایی که توی دعوا به من زدی میکشمت. با کلی گریه و التماس خواست که من هرچی زودتر خودمو برسونم تا کار به جای باریک نکشیده و بهم گفت خودشم اومده بوده شهر واسه خرید و الان کنار جاده منتظر مینی بوس روستا هستش، منم ازش پرسیدم کجاست و تو مسیر سوارش کردم و با هم رفتیم سمت روستا. کلی با این دوتا آقا صحبت کردم اصلا حرف حساب سرشون نمیشد. با کمک ریش سفیدان بالاخره قضیه رو فیصله دادیم. 1
خواستم برگردم که یکی از اهالی گفت بچه اش مریضه و ماشین هم ندارند دیگه تا اونو بردیم و برگشتیم به شب خوردم یهویی یه ماشین پیچید جلوم و دیگه چیزی متوجه نشدم. الانم که در محضر شما عزیزان هستم. و یکی یکی اهالی از حاج آقا طلب حلالیت کردند. وحاج آقا هم با خنده گفت :حلالتون گم شدن فیش های منبر بی حکمت نبود.این جریانات باعث شد بصورت عملی با مفاهیم این سوره آشنا بشیم. حالا هم از بزرگتر جمع مون مشهدی حسن میخوام برامون سوره حجرات رو با اون صدای زیباشون تلاوت کنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. آیه 12 سوره مبارکه حجرات
.
#محورهای_سوره_حجرات
📝کمالی
┏━━━━━━━┓
📒@LAAVAT لَوْعَة
┗━━━━━━━━━┛
.
«روز خاص»
دیدی از چهره بعضی از آدما نور میباره صورتشون مثل ماه میدرخشه این صورت زیبا سیرت پاک شونو فریاد میزنه.
بعضی از روزها هم تو ۳۶۵ روز سال همین طوریاند یک درخشش خاصی دارند از نور و زیبایی شون آسمانها و زمین هم نور میگیره.
یکی از این زمینیان که نورش به جز صورتش تو نامش مشهوده، زهرا دختر دهه نودی ای هست که بهم پیام داد و گفت براش از عیدغدیر، این روز بزرگ بگم.
گفت پدرم چون به سن تکلیف رسیدم نمیزاره تو گروه سرود باشم. منم خیلی فکر کردم گفتم یه گروه فرهنگی بزنم و به همراه دوستام برای بچه هایی که توی جشن خونمون شرکت می کنند از عید غدیر و امیرالمومنین علیه السلام بگیم.این انرژی و فکرش منو به وجد میاره. و نور این روز توی فکر یه بچه دهه نودی خیلی خوب تجلی میکنه. و این یکی از برکات هجدهمین روز ماه ذی الحجه است.
.
📝کمالی
┏━━━━━━━┓
📒@LAAVAT لَوْعَة
┗━━━━━━━━━┛
.
«گریه و خنده »
شبی که صهیونیستها تا صبح در پناهگاه از ترس موشکهای ایرانی گریه کردند.
حملات بامداد یکشنبه ۲۵ خرداد ایران به اسرائیل با موشکهای حاج قاسم و خیبر، صهیونیست ها را با
دهها کشته، آواره و دیوانه کرد.¹
این درحالی است که ما نمونه های زیادی در تاریخ و جنگ تحمیلی مشاهده کردیم که رزمندگان نه تنها ترسی
در دل راه نمی دادند، به مرگ لبخند هم میزدند.
اعراب و ایرانی ها هم به شجاعت و دلیری زبانزد هستند.
نمونه اش یکی از شهدای کربلا به نام بُرَیر بن خُضَیر هَمْدانی در صبح عاشورا با عبدالرحمن بن عبد رب انصاری مزاح و شوخی میکرد.²
یا در دفاع مقدس که بیشتر رزمنده ها شب عملیات با یکدیگر مزاح می کردند.
و اکنون شهدایی مثل سردار حاجی زاده و سردار سلامی و بقیه شهدا که آرامش از چهره نورانی شان می بارید و هیچ واهمه ای از مرگ نداشتند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.روزنامه اطلاعات آنلاین، خبر ۹۸,۸۸۲
یکشنبه ۲۵ خرداد۱۴۰۴-۱۱:۵۲
2.سید بن طاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف،
الناشر : العالم، ص۹۵.
.
📝کمالی
┏━━━━━━━┓
📒@LAAVAT لَوْعَة
┗━━━━━━━━━┛
.
«انگشت اشاره»
تو انگشت می بینی و من اشارت های این انگشت اشاره!
بچه که بودیم وقتی مادرمان دستش را مچ می کرد و انگشت اشاره اش را به سمت مان می گرفت حساب کار دستمان می آمد که کار بیخ پیدا کرده و باید در انتظار یک تنبیه حسابی باشیم. و همان اشاره انگشت سبب می شد دست از شیطنت بر داریم. بزرگتر که شدیم دیدیم انگار این انگشت یه سر و گردن از بقیه انگشت ها بالاتر است زمان انتخابات که می شد با فرو رفتن در استامپ و آبی شدن انگشت هر یک از ما نقش اساسی در شکست دشمن را ایفا می کرد.
🔺زمانی هم که حاج قاسم عزیز شهید شد،جنبش حزب الله لبنان از مجسمه سردار شهید «قاسم سلیمانی»،که با انگشت خود به اسرائیل اشاره می کند به دست اعضای حزب الله در شهر «مارون الراس» در جنوب لبنان رونمایی می کند .این تندیس، پیام حزب الله را به رژیم صهیونیستی می رساند که فلسطین به زودی آزاد خواهد شد.¹
🔺یا در سخنرانی های سید حسن نصرالله یک ویژگی جالب که وجود دارد عموما انگشت اشاره دست راست را بالا می برد.این رفتار او درست وقتی که به تهدید رژیمصهیونیستی میپرداخت، بیشتر هم میشد.²
🔺و اکنون خانم مجری شبکه خبر «سحر امامی»، همین انگشت را به سمت دشمن می گیرد و شروع به رجز خوانی می کند و همین انگشتش طوفانی به پا می کند در سطح همان موشک هایی که به سمت دشمن پرتاب می شود. پویش های مختلف با همین انگشت و خطاب قرار دادن ترامپ و نتانیاهو به راه می افتد.
این انگشت کارهای زیادی از پسش بر می آید،
دشمن بداند و آگاه باشد ما از نسل حیدر کراریم همین انگشت مان چه قدرت و قوتی دارد باذن الله و چه طوفان های فکری می تواند رقم بزند چه برسد به موشک یمان.
اگر عاقل باشد با همین حساب کار دستش می آید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱.خبرگزاری شبستان، کد خبر: ۸۹۴۶۱۷ ، ۲۷ بهمن ۱۳۹۸
۲.افکار نیوز، کد خبر: ۱۲۶۶۶۳۹، ۱۰ مهر ۱۴۰۳
.
#روایت_صادق
📝کمالی
┏━━━━━━━┓
📒@LAAVAT لَوْعَة
┗━━━━━━━━━┛
.
"معجزه نوشتن"
دلتان میخواهد به آرزوهای خود برسید؟
پـس بنویسیــد هر آنچـه که در دنیای اندیشــه می گذرد.
این نوشتـــن، پلی بیـــن خواستــــــن و داشتــــــن است.
هر برنامــه یا آرزویـی را حتمـا بر دل صفحـه کاغــــذ بنگاریـد.
از چیزهای خیلـــی کوچـــــک گرفتـــه تا بزرگتـــــــرین رویاهـــا و آرزوها، معجزهای عجیــب در این نوشتــــن اسـت.آنچـــــه خــود تجربـــه کردم در موارد مختلـــف مــادی و معنــــوی که یکی از آنهـا همیـن نویسنـــدگـی
بــود کــه آغــــاز این مسیــــر در دوره آموزشـــی آقای محمـــودی محقق شد. شما هم حتمـا امتحــان کنید.
.
📝کمالی
┏━━━━━━━┓
📒@LAAVAT لَوْعَة
┗━━━━━━━━━┛
.
«مدرسه دنیا»
امروز در حیاط مدرسه نشسته بودم و پای درس معلم، درس امروز با درس هایی که شش سال در این مدرسه یاد گرفتم متفاوت بود. همیشه درس های ما تو کلاس برگزار می شد ولی امروز اومدیم توی حیاط مدرسه و نشستیم روی موکت قرمز رنگی که پرزهای آن روی لباسم خودنمایی می کنند. داغی آسفالتی که از صبح زود زیر نور مستقیم خورشید بوده تا الان نزدیک غروب اثر خودش را دارد. نگاه تیز و گذرایی به در، دیوار و پنجره کلاس ها دارم اتفاقات گذشته مثل یک فیلم با سرعت از جلوی چشمانم رد می شود. لحظات پر استرس گرفتن کارنامه از پشت شیشه کلاس ها و سبقت گرفتن بچه ها در چسبیدن به میله های پشت پنجره که بی تاب دیدن نتیجه امتحان هایشان هستند، یا آن هنگام که معلم هشدار می داد وقت تمام است و برگه های خود را بالا بگیرید، و خاطرات زیادی که یک به یک در ذهنم تداعی می شود.
و موضوع جالب برای من تطابق تمام آن اتفاقات با بحث امروز طلبه جوانی است که در روضه امروز که در مدرسه برپا شده و او به بحث مدرسه دنیا می پردازد. از این دنیا و شباهت های آن به مدرسه می گوید از اینکه حقیقت دنیا جز امتحان چیز دیگری نیست.
در مدرسه هدف کسب علم و دانش است و زنگ تفریح و ورزش هم برای رفع خستگی ، تمام جلوه های مختلف دنیایی مانند ثروت و فقر قیافه و فرزند و ... تمام داشتن و نداشتن ها برای امتحان است.
او میگوید لحظه مرگ دقیقا شبیه زمانی که معلم میگوید برگهها بالا وقت تمام است.
📝کمالی
┏━━━━━━━┓
📒@LAAVAT لَوْعَة
┗━━━━━━━━━┛
.
«میدان خدا داده»
بچگی من توی این خونه قدیمی ها بود یه حیاط بزرگ با کلی اتاق دور تا دور اون، حدود پانزده نفری بچه تو حیاط همیشه با هم مشغول بازی بودیم.
دیگه سر و صدا مون که خیلی بالا میرفت
و حوصله مادربزرگم سر میرفت با یه عصبانیتی میگفت برید تو این میدان خدا داده،
چون خونه ما نزدیک میدان مرکزی شهر بود.
نمی گفت میدانی که شهرداری درست کرده، «میدان خدا داده»
اون موقع بیشتر بهش می خندیدیم و میگفتم بچه ها بریم میدان خدا داده
ولی الان که دقت میکنم میبینم
مشکل امروز ما همینه خدا رو فراموش کردیم.
قدیمی ها محور همه کارشون خدا باوری بود.
حتی تو اوج عصبانیت و همه چی رو از خدا و برای خدا میدونستند.
چیزی که تو دنیای امروز کمتر شده و ما بیشتر خود و امکانات مون رو می بینیم یادمون رفته حقیقت و سرمنشاء همه اینها خداست.
کمی وقت بزاریم و بازگشتی به اصل خودمون داشته باشیم و با کمی تامل می بینیم که خدا مالک و همه کاره این عالمه،
خدا رو بیاریم تو زندگی هامون تو فکرمون خیلی آرامش بیشتری داریم.
.
📝کمالی
┏━━━━━━━┓
📒@LAAVAT لَوْعَة
┗━━━━━━━━━┛
.
«گرانی»
تا حالا کتاب دارالمجانین رو خوندی؟
یه شخصیت تو این کتابه به نام
رحیم که علاقه جنون آمیزی به اعداد داشت. وقتی نرخ اجناس رو می بینم یاد ایشون می افتم. رقم ها و اعدادی که با هم مسابقه گذاشتند.
میدونید من یه ترس به جونم افتاده
که با این وضع جامعه تعداد این رحیم ها، خدای ناکرده تو جامعه مون بیشتر بشه.
وقتی این افزایش روز به روز نه، ساعت به ساعت قیمت ها رو می بینم واقعا نگرانیم بیشتر میشه.
از اینکه می بینم پدری تمام تلاش شو میکنه ولی نمیتونه مایحتاج ضروری و مهم خانواده شو تهیه کنه.
جوانی که باید سالها در انتظار ازدواج بمونه و نتونه قدمی برداره یعنی دیگه انگیزه ای براش نمونده.
یا دختری که باید در عین حال که درس میخونه به فکر تهیه داروهای والدین پیرش باشه و مثال های زیادی دیگه ای که بیان همه شون میشه بحر طویل.
البته در این افزایش قیمت و تورم همه مقصرند. هر کس به سهم خودش از اون کاسبی که انصاف یادش رفته، از اون مسئول که نه مافیایی که فقط به فکر سود بیشتر خودشه، از تحریم هایی که یه عده با بی تدبیری و نگاه ذلیلانه به غرب برامون درست کردن، از این دُور باطل مقصر دونستن بقیه. خلاصه درد زیاده و درد و دل بی شمار
اما تا خدا هست امید و انگیزه هم هست.
📝کمالی
┏━━━━━━━┓
📒@LAAVAT لَوْعَة
┗━━━━━━━━━┛