هدایت شده از شهیدسیدمرتضیآوینی؛
نمی دانم از دلتنگی عاشق ترم ، یا از عاشقی دلتنگ تر...
- شهید آوینی -
Unknown1_24327084845.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
کسی جز من نمیفهمه درد دل تنگمو...
☆☆
صندلی ای که بعد او تنها ماند
یک داستان برای شما دارم،داستانی که شاید کمی غمگین باشد.
شاید برای شما سوال شود من چیستم؟من یکم صندلی قدیمی در یک خانه ی دور افتاده هستم.این خانه قبل از فوت او رنگ غم به خودش اما بعد مرگش برای مدت زیادی متروکه ماند ولی بعد چندین سال یکی به این خانه امد. به تمامی وسایل خانه نگاه کرد،تا چشمش به من خورد کمی مکث کرد و نزدیک من گشت؛قصد داشت بر روی من بنشیند ولی به دلیل گرد و خاک زیاد از کارش پشیمان شد.
دوباره به من خیره شد و از خودش پرسید این صندلی چقدر قدیمی است؟اصلا چه کسی برای بار اخر بر روی آن نشسته است؟چندسال از آن خانه دور بوده است که یه چنین وضعی افتاده است؟چشمانش با یاد پدربزرگش بارانی شد و تصمیم گرفت دوباره به آن خانه ی متروکه باز گردد برای همین شروع به تمیزکاری کرد،اولین کاری که کرد تمیز کردن من بود و جایم را عوض کرد تا آسیبی بر من وارد نشود.
بعد چندین ساعت فکر کردن فهمیدم اسم آن دختر چیست؛او نوه ی آن پیرمرد مهربان بود.نامش دلارا بود،دلارا من را از کودکی دوست داشت و جایش بر روی من بود اما دیگر از من نفرت داشت زیرا جان دادن او را بر روی من دید ولی دلش راضی نبود که مرا دور بندازد. بعد تمام شدن کارش من را به جای اولم باز گرداند اما دیگر سراغ مرا نگرفت و فهمیدم یک خاطره ی تلخ کل روز های خوب را از یاد میبرد.
#دلارا
اولا: دوستت دارم!
ثانیاً:هر آن چه بینمان رخ داد، اولاً را از یاد نبر...
- محمود درویش -
گاهی فکر میکنم درد واقعی نه زخم روی پوست است، نه سوز تیغ یا شکستگی استخوان، بلکه آن لحظهست که چیزی در دلت میمیرد، بیصدا، آرام، درست وسط یک لبخند خسته. جوری که حتی خودت هم نمیفهمی کِی از بین رفت، فقط یک روز بیدار میشی و حس میکنی بخشی از وجودت جا مانده، در گذشتهای که دیگر برنمیگردد.
میبینی هیچچیز مثل قبل نیست. آن آهنگی که زمانی باهاش لبخند میزدی حالا فقط درد یادآوریست. خیابانی که قدم میزدی، بوی هوا، حتی خودت در آینه... همه غریبه شدهاید. انگار دنیا همان است، اما تو دیگر نیستی.
یک خستگی عمیق در رگهایت میدود، اندوهی خاموش زیر پوستت نفس میکشد، مثل سایهای که هر جا بروی، کنارت راه میرود. درد واقعی همین است، این ماندنِ ناخواسته، این زنده بودنِ بیجان.
میخواهی گریه کنی اما اشکها راهشان را گم کردهاند، فقط گلویت میسوزد از حرفهایی که هرگز گفته نشد. لبخند میزنی چون نمیخواهی کسی بفهمد چقدر ته وجودت خالیست. خستهای از تظاهر، از اینکه باید وانمود کنی خوبـی، در حالی که درونت آرام آرام فرو میریزد.
و بدتر از همه این است که هیچکس واقعاً نمیفهمد. هیچکس نمیتواند لمس کند آن تکه از روحت را که جا مانده، له شده، یا هنوز منتظر «برگرد»ی است که هرگز نرسید.
گاهی فکر میکنم درد واقعی همین است... زنده ماندن، وقتی بخش زیادی از وجودت دیگر نمیخواهد نفس بکشد، وقتی قلبت میتپد فقط از عادت، نه از زندگی.
#گلادی
آنقدر چشم های زیبایی داشت که به اشک هم حسودیم میشد میتواند آن را لمس کند اما من نه..
گاهی فکر میکنم درد واقعی،نه زخم روی پوست بلکه:
روی قلب آدمیزاده.
هر بار یکی میاد با حرفاش و کاراش جوری زخم میزنه بهت که نمیدونی چطوری تحملش کنی. بعضی وقتا اون زخم رو جوری میزنن که نه تنها جاش میمونه بلکه تا چندین سال خوب نمیشه. میدونی درد بیشتر برای زخم نیستا برای اینه که شخصی که جونت براش در میرفت بهت لطمه میزنه ولی خب هر زخمی یه خوبی داره دیگه مثلا یاد میگیری دیگه به کسی اعتماد نکنی یا مثل بقیه راحت دروغ بگی
بعضی وقتا این زخما اونقدر عمیقن که دیگه جون نداری تحملش کنی فقط دلت میخواد دیگه نباشی
البته یه نبودن عادی نه جوری که انگار تا الان وجود نداشتی و کسی یادت نیوفته
نمیدونم تا حالا پیش اومده برات یا نه ولی اینکه بغض راه نفست رو ببنده خیلی دردناکه نه میتونی نفس بکشی نه میتونی گریه کنی انگار لبه ی یه دره وایسادی نه میتونی بپری نه میتونی بمونی
#دلارا